بیستم بهمن هر سال یاد آور خاطره ی تلخ شهادت کاکه احمد مفتی زاده،رهبر اهل سنت وملت کورد…

                                          بسم الله الرحمن الرحیم

بیستم بهمن هر سال یاد آور خاطره ی تلخ شهادت کاکه احمد مفتی زاده،رهبر اهل سنت وملت کورد…

kak ahmad

کاکه احمد مفتی زاده، فرزند مرحوم ملّا محمود و نوه ی مرحوم علّامه ملّا عبدالله دشه یی بود که، از دانشمندان مشهور و برجسته ی کردستان به شمار می رفت. فرزندان ذکور علّامه دشه یی که هر یک از دانشمندان بنام و خادمان دین و ملّت بشمار می آمدند، عبارت بودند از: ملّا محمود پدر کاکه احمد ( مفتی کردستان )، ملّا محمّد ( فرزانه و عارف شهیر، مقیم استانبول ) ، ملّا رشید ( دانشمند و عالم توانا، مقیم بیروت )، دکتر محمّد صدّیق ( استاد دانشگاه )، ملّا عبدالرحمن و ملّا خالد (رحمه الله علیهم).

کاکه احمد در سال 1314 در سنندج متولّد شد. او دروس مقدّماتی ادبیات عرب را در سن 7 سالگی نزد مرحوم پدرش و ماموستایان دیگری، چون: مرحوم احمد حواری نسب و ملّا محمّد افشاری سالار شروع کرد. ماموستا افشاری سالار می فرماید: « احمد واقعاً نابغه بود. او در سن هفت سالگی علم صرف را نزد من خواند و در زمان اندکی ( حدود دو سال ) علوم آلی زبان و ادبیات عرب و نیز عبدالله یزدی در منطق را تلمّذ نمود».

کاکه احمد، در سن 12 سالگی تصمیم می گیرد برای ادامه ی تحصیل به کردستان عراق برود، لذا؛ به مریوان می رود تا از آنجا راهی عراق شود، اما پدرش وی را باز می گرداند. سرانجام دو سال بعد یعنی در سن چهارده سالگی عازم عراق می شود و مدت 2 سال در آنجا بسر می برد و نزد استادانی از جمله مرحوم ماموستا عبدالکریم مدرّس که از طلبه های مرحوم ملّا عبدالله دشه یی بود، به تحصیل علوم دینی می پردازد.

مرحوم ملّا عبدالله امینیِ سردشتی که از دوستان و همدرسان وی بود، چنین نقل می کند: « رفتار و اخلاق کاکه احمد با سایر طلبه ها تفاوت اساسی داشت، او بسیار متین و مؤدّب و با وقار بود بر خلاف معمول حجره ها، کارهای شخصی خود را خودش انجام می داد و مانند دیگران انجام آن را به طلبه های کم سن و زیر دست تحمیل نمی کرد. از نظر هوش و ذکاوت نیز کم نظیر بود. یک روز جناب ماموستا عبدالکریم مدرّس فرمود: « درست است که احمد نزد من « جمع الجوامع » را می خواند اما او به قدری با ذکاوت است که نیازی به شرح و توضیح من ندارد ».

کاکه احمد نشریّه ای ( هفته نامه ) فرهنگی، اجتماعی، سیاسی، به صورت دست نویس تهیه می کند و به کمک طلبه ها آن را به چند حجره از مناطق مختلف کردستان می فرستد تا مورد استفاده ی طلّاب قرار گیرد.

چون در کردستانِ عراق، اساتیدش نمی توانستند نیازها و پاسخ های علمی وی را تأمین نمایند، مقدّمات رفتن به مصر، برای ادامه ی تحصیل علوم و معارف دینی در دانشگاه الازهر را فراهم می نماید. ولی در آن ایّام، پدرش نامه ای به او می نویسد و مصرّانه از وی درخواست می کند که به ایران بازگردد. بالاخره پاسخ به مهر پدری او را از رفتن به مصر منصرف و به سنندج باز می گرداند و در مدرسه ی علوم دینی دارالاحسان به تدریس علوم و معارف دینی می پردازد. و هر هفته در مسجد جامع سنندج نیز برای مردم سخنرانی می کند و به گفته ی خودش، چون: تجربه ی لازم و کافی برای راهنمایی مردم نداشت و نمی توانست راه روشنی به مردم نشان دهد که از آن پیروی نمایند، فعالیّت هایش در مبارزه با خرافات و کوبیدن ستمگران و دفاع از محرومان و ستمدیدگان، در قالب سخنرانی های مهیّج دینی خلاصه می شد. ولی ساواک فعالیّت هایش را تحمّل نمی کرد و او را تحت فشار قرار می داد و سرانجام از تبلیغ و دعوت وی ممانعت بعمل آورد.

کاکه احمد در سن 24 سالگی تصمیم می گیرد به تهران برود تا از 3 کانال به فعالیّت و مبارزه اش ادامه دهد، یعنی: از طریق رادیو با عموم مردم و در دانشگاه با قشر تحصیل کرده تماس برقرار کند و به وسیله ی روزنامه، به زبان و ادبیات کُردی خدمت نماید. بعد از تلاش زیاد و نیل به مقاصدش سرانجام توانست در بخش کُردی رادیو تهران، به فعالیّت بپردازد و به جای پدرش (جناب ملّا محمود مفتی) در دانشگاه، تدریس فقه اهل سنّت را بر عهده گیرد و همچنین با جمعی از ادیبان کُرد، امتیاز روزنامه¬ی کردیِ «کردستان» را به دست آوردند. اما بعد از دو سال کار و تلاش، ساواک مانع فعالیّت کاکه احمد شد و او را از رادیو اخراج کرد و اجازه نداد در دانشگاه تدریس کند و روزنامه را نیز توقیف کرد.

کاکه احمد برای امرار معاش در یکی از دفترخانه های اسناد رسمی تهران به کار مشغول می شود. او در آن زمان با حزب دمکرات نیز رابطه داشت. لازم به ذکر است که در آغاز، اعضای اصلی حزب دمکرات افرادی دیندار بودند و اهداف و برنامه های آنها کاملاً صبغه ی دینی داشت ولی بعدها توده ای های کمونیست در آن نفوذ کردند و مسیر و آرمان حزب را تغییر دادند.

کاکه احمد همراه 120 نفر از اعضای حزب دستگیر و روانه ی زندان قزل قلعه می شود. شهامت و شجاعتش در زندان بسیار محرز و مؤثر بود و محبّت و احترامش به خاطر سیلی ای که به بازجوی جلّاد و گستاخ و بد دهن ساواک(سرهنگ زیبایی) می زند هنوز هم در خاطر و یاد همسلولی هایش باقی مانده و از وی به نیکی یاد می کنند. ناگفته نماند کاکه احمد در آنجا با مرحوم دکتر باهنر آشنا و صمیمی می شود؛ و در همان زندان بود که در خواب به خدمت پیامبر6مشرف می شود و از عنایت و رحمت و هدایت خاصّه ی الهی بهره مند می گردد. او خودش می فرماید:« از برکت آن خواب مبارک، روحیّه و اخلاق و اندیشه ام به تمامی تغییر کرد و از آن به بعد فهمیدم که اساسی ترین کار برای هدایت و نجات مردم، ایجاد یک حرکت دینی با پیمودن راه انبیاء (علیهم السّلام) است، که در مرحله ی نخست آن باید افراد مؤمن و متعهّد تربیّت کرد ».

بعد از هفت ماه وقتی از زندان مرخص شد در سال 1343 به زادگاهش باز می گردد و مهمترین برنامه اش این بوده که در جهت ایجاد یک حرکت دینی تلاش کند. به همین منظور در مسجد سیّدمصطفی به تبلیغ دینی می پردازد. باز ساواک مانع فعالیّت او می شود و وقتی اطّلاع پیدا می کند که رژیم برای جلوگیری از رُشد و تأثیر روزافزون فعالیّتش تصمیم گرفته است عدّه ای از افراد فعّال را زندانی و حتّی اعدام نماید، ناچار برنامه اش را متوقّف می کند. از آن به بعد فشار ساواک علیه کاکه احمد بقدری زیاد می شود که مردم جرأت نمی کردند حتّی در کوچه و بازار آشکارا و به گرمی با وی احوال پرسی کنند. در چنان جوّ خفقان و شرایط دشواری، آن بزرگوار وظیفه اش را به کندی و بسیار سخت انجام می داد.

اگرچه با گذشت زمان تحوّلاتی در فضای سیاسی مملکت ایجاد می¬شود، اما فشار بر کاکه احمد از سوی رژیم همچنان باقی بود و لذا؛ به سختی می توانست در منزلش جلساتی دایر کند.

او در سال 1356 در مریوان سپس در سنندج علی رغم فشارومخالفت های شدید آخوندها و دکّانداران دینی که به تشویق رژیم علیه کاکه احمد تبلیغ می کردند به تأسیس مدرسه ی قرآن اقدام می نماید. اما با شروع قیام مردم ایران برنامه ی اصلی خودش را که عبارت بود از: تربیت مسلمانان صادق و متعهّد و خدمتگزار موقّتاً تعطیل می کند. و با تمام صداقت و شهامت و دلسوزی به یاری قیام ملّت ایران می شتابد و تظاهرات عظیمی برپا می کند. او با خط و امضای خودش اطّلاعیّه هایی علیه نظام پهلوی پخش می کرد. همچنین در مسجد امین جلسات سخنرانی ترتیب می داد و گاهی به شهرهای دیگر چون: مریوان، سقز، بوکان، بانه و … و نیز برخی روستاها سفر می کرد و با سخنرانی های مهیّج و آتشین از قیام ملّت ایران پشتیبانی می نمود.

کاکه احمد همیشه در اطّلاعیّه هایش به صراحت می نوشت که حکومت در اسلام تنها بر پایه ی شورا استوار است و نظام فردی و سلطنتی مغایر با موازین دین اسلام می باشد. در حکومت اسلامی آینده، همه ی ملّت های کُرد، ترک، فارس و … باید خودشان اداره ی منطقه ی خود را بعهده داشته باشند و کُرد و ترک و فارس و عرب و … باید از حقوق مساوی اجتماعی و اقتصادی برخوردار باشند. او برنامه و اهداف خود را در 3 شعار اساسی: « رفع ستم ملّی، رفع ستم طبقاتی و رفع ستم مذهبی » خلاصه کرده بود.

وقتی امام خمینی به ایران برگشت، کاکه احمد به تهران رفت و با وی ملاقات کرد و از حکومت شورا و حقوق متساوی ملّت ها و احیای شورای اولی الامر سخن گفت. سپس به جمع تحصّن گزیدگان وزارت خارجه پیوست. پس از چند روز به سنندج بازگشت و بعد از پیروزی قیام ملّت ایران به سایر رهبران کُرد در شهرهای کردستان پیشنهاد کرد به اتّفاق به تهران بروند تا درباره ی حقوق ملّت کُرد و اهل سنّت با رهبر انقلاب گفتگو کنند. اما ملّا شیخ عزالدّین حسینی و سران احزاب مارکسیست با وی همکاری نکردند و ناچار وی با جمعی از ماموستایان به تهران و سپس به قم رفتند و از آیت الله خمینی مجدداً قول مساعد گرفتند که خود مختاری ملّت ها، خصوصاً ملّت کرد تامین گردد و قانون اساسی توسّط دانشمندان سنّی و شیعی در راستای رفع ستم ملّی و مذهبی و طبقاتی تدوین شود. همچنین از آقای خمینی قول قطعی گرفتند که از تمام دانشمندان برجسته ی اسلامی سایر ممالک، برای ایجاد یک شورای بین المللی اسلامی، (شورای اولی الامر ) در ایران دعوت به عمل آید.

هنوز بیش از 15 روز از پیروزی قیام ملّت ایران نگذشته بود که کاکه احمد متوجّه می شود سران انقلاب ایران بجز افرادی چون: مرحوم آیت الله طالقانی و آیت الله منتظری و مرحوم مهندس بازرگان و استاد رضا اصفهانی و استاد علی گلزاده ی غفوری و …، شیفته ی قدرت هستند. و به خوبی پی می بَرَد که سران حزب جمهوری اسلامی جز تمامیّت خواهی و استبداد مذهبی، هدف دیگری ندارند و به عیان می دید که مسیر انقلاب اسلامی توسّط آخوندهای مستکبر و دنیا پرست حزب جمهوری اسلامی به انحراف کشیده می شود و درصدد نابودی اهل سنّت می باشند و سیاست زبونانه ی: «سنّی زدایی و شیعی گرایی» را سرلوحه ی اهداف شوم خود قرار داده اند. لذا؛ از ثمر بخشی انقلاب ایران مأیوس می شود و به همین سبب با صدور اعلامیّه هایی به اعتراض و روشنگری می پردازد.

وقتی خلف وعده ها برای کاکه احمد محرز گردید، در مهر ماه سال 1358 همراه مرحوم مولوی عبدالعزیز و افرادی دیگر به منزل آقای خمینی در قم می رود و به صراحت خطاب به او می گوید: « گمان می کردم با آخوندهای مرتجع، پیوندی نداری، مردم برای ایجاد حکومت اسلامی قیام کردند نه برای تجدید نظام صفوی، چگونه تا این حدّ کوتاه آمده ای؟! ». آقای خمینی در پاسخ می گوید:« مراجع تقلیدی امثال: آیت الله شریعتمداری و …، مانع هستند و نمی گذارند به وعده ها عمل شود». کاکه احمد با قهر و گلای منزل وی را ترک می کند و به منزل آیت الله شریعتمداری می رود و ضمن دیدار با وی می پرسد:« آیا شما مانع هستید و سنگ اندازی می کنید؟» آیت الله شریعتمداری در پاسخ می گوید:« خیر! به هیچ وجه این ادّعا صحّت ندارد».

سرانجام کاکه احمد از قم به تهران برمی گردد و در حسینیّه ی ارشاد به مدّت 2 ساعت به سخنرانی می پردازد و از مظلومیّت و محرومیّت ملّت کُرد و اهداف اسلامی و توحیدی قیام مردم ایران سخن می گوید.همچنین از خیانت ها و توطئه های سران حزب جمهوری علیه ملّت کُرد و اهل سنّت پرده برمی دارد و از برخی اصول متعارض قانون اساسی با قرآن و سنّت نیز به شدّت انتقاد می کند. و در خاتمه به صراحت اعلام می نماید: که از سیاست کناره گیری می کند و به ادامه ی برنامه ی اصلی خود ( تربیّت مسلمانان صالح و متعهّد ) می پردازد.

و وقتی به کردستان بازگشت اطّلاعیّه ای صادر کرد و در آن خلاصه ای از علل و عوامل اصلی درد و گرفتاری مسلمین و استراتژی و راه هدایت و نجات مردم و فعالیّت های خودش را تا کناره گیری از سیاست ذکر کرد و در پایان به صراحت نوشت که کار سیاسی نمی کند و فعالیّتش را در پرورش و آموزش اسلامی – همان مسیر و برنامه ای که موقّتاً تعطیل کرده بود – خلاصه می کند. این بود شمّه ای از همراهی کاکه احمد با قیام ملّت ایران نه همکاری او با رژیم، آن چنان که متأسفانه دشمنانش به دروغ شایع کردند.

اگرچه او برنامه ی اصلی پیروان مکتب قرآن را اعلام نموده بود که در کار سیاسی دخالت نمی کنند، اما وی به عنوان یک رهبر دینی، وظیفه ی خود می دانست که در راستای انجام تکلیف امر به معروف و نهی از منکر و برملا و خنثی نمودن توطئه های رژیم علیه ملّت کُرد و نیز دفاع از حقوق اهل سنّت و … قدم هایی بردارد. از جمله اطّلاعیّه های شدیدالّحنی علیه عمّال رژیم که در کردستان جنایت ها می کردند صادر می کند و چون اطّلاع پیدا نمود از طرف سران رژیم توطئه ای طرّاحی شده بود که گروه¬ها و احزاب مارکسیست را در سراسر ایران به کردستان سوق دهند و در آنجا به سرکوبی آنها بپردازند. ضمن صدور چند اطّلاعیّه نسبت به توطئه ی مذکور هشدار داد و در مسجد جامع سنندج در این مورد به روشنگری پرداخت و اعلام نمود برای آنکه سهمی در جنگ برادرکشی نداشته باشند از سنندج بیرون می روند. سرانجام با جمعی از دوستانش سنندج را به قصد کرماشان ترک کردند ولی رژیم حاکم برای اجرای نقشه های شومش با کمال وقاحت و بی شرمی تشکیل « سازمان پیشمرگان مسلمان کُرد» را به نام کاکه احمد اعلام کرد.

کاکه احمد نیز در نوار کاست و اطّلاعیّه هایی اعلام کرد که آن سازمان هیچ ربطی به وی ندارد و رژیم، به دروغ تأسیس آن را به او نسبت می دهد تا مسلمانان کُرد بی خبر در شهرهای مختلف را برای جذب در آن تشکّل نظامی فریب دهد و جنگ برادرکشی درکردستان به راه اندازد. عمّال رژیم از جمله امام جمعه ی کرماشان با زبونی تمام کاکه احمد را تهدید می کند و او نیز شجاعانه به وی پاسخ می دهد. از آن به بعد منزل کاکه احمد تحت محاصره ی نظامی قرار داده می شود.
در اسفند 1359 کاکه احمد برای دفاع از حقوق اهل سنّت از علمای اهل سنّت ایران دعوت به عمل آورد و شورایی به نام شورای مرکزی سنّت ( شمس ) تشکیل داد، اما رژیم بلافاصله آن را به کنفرانس طائف نسبت داد.

وقتی کاکه احمد از محمّد منتظری، فرزند آیت الله منتظری می پرسد:« شما می دانید که ما وابسته به آمریکا و غیر آمریکا نیستیم، پس چرا به ما تهمت می زنید؟!». او در پاسخ می گوید:« همچنانکه می دانید در فقه ما، تهمت زدن به مخالف و دشمن برای شکست دادنش جایز است».

در اولین سالگرد تأسیس شورای مرکزی سنّت، کاکه احمد پرده از ستم های رژیم علیه اهل سنّت برداشت و در پاسخ تمام تهمت ها و دروغ ها و توطئه های آنان فرمود:« برای اثبات این واقعیّت که سران حزب جمهوری انقلاب ایران را به انحراف کشانیده و مانع اصلی و دشمن وحدت اسلامی هستند و قانون اساسی ایران نه تنها با موازین قرآن و سنّت، بلکه حتّی با فقه جعفری هم سازگار نیست . حاضرم در هرجای ایران به طور علنی یا غیر علنی با سران رژیم مناظره کنم.» او مجموع سخنانش را که در شش نوار کاست ضبط شده بود به همراه خلاصه ی آن سخنرانی ها در یک اطّلاعیّه ی چهار صفحه ای برای آقای خمینی فرستاد.

در شهریور 1361 کاکه احمد به همراه دویست و پنجاه نفر از شاگردانش بازداشت و روانه ی زندان شدند. پیروانش سه سال و شش ماه در زندان به سر بردند و خود کاکه احمد به جرم تلاش برای ایجاد شورای اولی الامر جهت احیای دین و امّت واحد اسلامی و دفاع از حقوق اهل سنّت و ملّت کُرد و تلاش برای رفع ستم ملّی و مذهبی و اقتصادی، 10 سال در زندان تحت سخت ترین شکنجه های جسمی و روحی قرار داده شد.

وقتی بنده ی الله تعالی در ایمان و تقوی به درجاتی عالی از کمال و خلوص رسید حاضر خواهد شد جانش را فدا کند اما نمی پذیرد ذرهّ ای تسلیم آمال مستکبران دنیا پرست شود و به خلاف رضای خدا قدم کوچکی هم بردارد.

کاکه احمد، آن اسوه ی ایمان و صبر و مقاومت، 8 سال از ده سال دوران زندان را در انفرادی به سر برد وقتی سران استکبار بعد از سال ها شکنجه ی او بحمد الله ذرّه ای ضعف و رفتاری خلاف عزّت نفس و شهامت ایمانی در آن بزرگوار ندیدند به وی پیشنهاد کردند نامه ای بنویسد و آزاد شدنش از زندان را از آن ها تقاضا کند، او در پاسخ فرمود: « به خدای متعال قسم اگر از من بخواهید فقط کلمه ی طیّبه ی ( لا اله الا الله ) را روی کاغذ بنویسم تا این حدّ هم جوابتان نخواهم داد »

این موضعگیری با شکوه، اوج عظمت ایمان آن رادمرد را به ما می شناساند و به ما می آموزد موضع یک رهبر واقعی دینی در برابر ستمگران باید چگونه باشد؟ و همچنین برای همیشه آموختیم که به حقیقت آن بزرگوار رهبر واقعی اهل سنّت بود و نماینده ی اهل سنّت تنها کسانی هستند که از طاغوت ستیزی و شرافت و شهامت و مردانگی آن رادمرد برخوردار باشند نه آخوندهای خوار و زبون و دین به دنیا فروشان خائن و مزدور.

براستی همه ی مسلمانان و تمام انسان های آزادیخواه و مردم دوست و خصوصاً اهل سنّت ایران به عظمت و بزرگواری کاکه احمد افتخار می کنند وقتی می شنوند: شاهدان عینی به کرّات نقل کرده اند که جلادان بیرحم به دستور مستکبران دنیا پرست خدا ناپرست و زبون بارها تا سر حدّ مرگ آن عارف و عاشق دلسوخته ی رسول الله6 را شکنجه می کردند و هر بار او را بیهوش، با فرغون باز می گرداندند و جسم بیحال و بی مقش را بر زمین می انداختند.

و خود آن بزرگوار نیز فرموده است: « تا توانستند مرا تحت سخت ترین شکنجه های جسمی و روحی قرار دادند اما به لطف و یاری خدای مهربان حسرت شنیدن یک آه را هم بر دلشان باقی گذاشتم ».

و برای عظمت روحی و مقام والای معنوی آن ولی خدا همین بس که فرمود: « به خدا قسم نسبت به آن هایی که با من دشمنی کرده اند و نیز نسبت به کسانی که بدون هیچ گناه و جرمی مرا 10 سال در زندان شکنجه و آزار دادند جز آرزوی هدایت و خیر خواهی چیزی در دلم نیست ».

البتّه در حقیقت مستکبران و قدرت پرستان دنیا دوست خود را زندانی و تحقیر کردند و برای همیشه در تاریخ ثبت نمودند که جرأت رویارویی با یک رهبر اهل سنّت را نداشتند. آنها به جای پاسخ منطقی و عادلانه به درخواست منطقی و معقول و شجاعانه و دلسوزانه ی کاکه احمد مبنی بر برگزاری مناظره ای علنی برای روشن شدن حقایق به روش فراعنه متوسّل شدند و با شکنجه ی آن بزرگمرد در زندان نهایت ضعف و زبونی خود را به نمایش گذاشتند. آنها می پنداشتند کاکه احمد را زندانی کرده اند، اما بسیار احمق بودند و نمی فهمیدند که خداوند متعال همواره پشتیبان و یاور بندگان مؤمن و مخلص و صالح خود است.

آری! خدای مهربان لطف و رحمت خاصّه اش را شامل حال کاکه احمد گردانید. و بحمد الله آن بنده ی مخلص خدا، یوسف وار 10 سال سلوک معنوی و عرفانی و زندگی در پرتو عشق محمّدی را با تحمّل شکنجه های طاقت فرسای جسمی و روحی سپری نمود و به آرزوی بزرگ و نهایی خودش، یعنی: طی نمودن مراحل عالی کمال در اخلاص و بندگی الله تعالی و برخورداری از قلبی مالامال از عشقی گرم و سوزان نسبت به حضرت محمّد6رسید و با عزّت و سرفرازی بدون آنکه ذرّه ای تسلیم مستکبران شود در شهریور 1371 از زندان مرخص شد. و بعد از چند ماه برای معالجه ی سه مهره ی گردنش که در اثر شکنجه تَرَک برداشته و بدون درمان و مداوا تحمل کرده بود و نامنظم جوش خورده بودند در بیمارستان آسیای تهران بستری گردید و سرانجام در بیستم بهمن 1371 به رحمت ایزدی پیوست. سلام و رحمت و برکات خدا بر روان پاکش باد.

بار الها! درجات آن رادمرد کُرد و آن اسوه ی عزّت و مقاومت و شرف و مجاهد راه اسلام و دلسوز دین و بندگان و عاشق دلسوخته ی حضرت محمّد6را در دار رحمتت والاتر گردان. آمین یا ربّ العالمین.

( از علامه مفتی زاده مجموعه ی گرانبهایی از شرح و بیان معارف اسلامی و تفسیر قرآن و سنّت نبوی که در نوع خود بی نظیر می باشد بر جای مانده است و شاگردان و پیروان آن مرحوم تبلیغ و نشر آن را بر عهده گرفته اند، خدای منّان توفیقشان دهد و بر هدایت و اخلاصشان بیفزاید.

امیدواریم پیروان و شاگردان وفادار و مخلص مرحوم کاکه احمد اندیشه های والا و زندگی نامه ی آن بزرگمرد را با توجّه به نوشته ها و بیانات مضبوطی که در اختیار دارند، تهیه نمایند و زندگی پر برکت و ارزشمند او – خصوصاً دوران 10 سال صبر و مقاوت شرافت مندانه اش در زندان- را که معطّر به نمونه های بی شمار اخلاق والای دینی است، به رشته ی تحریر درآورند تا همه ی مسلمانان- و نیز سایر انسان های وارسته از هر دین و نژاد و قومی- از آن ثمره ی پاک و مبارک بهره مند گردند).

Advertisements

2 Responses to بیستم بهمن هر سال یاد آور خاطره ی تلخ شهادت کاکه احمد مفتی زاده،رهبر اهل سنت وملت کورد…

  1. سلاو ،کاکه گیان بی زه حمه ت کانالی تلگرامی دا بنه بومان با بتوانین مه تالبکان وه ر بگرین بتانین ارتباتژمان ببی له گه لتانا .بوخشن وه لی توخوا جواو به نه و به م درخواستمانه…………

    • mojahedkurd says:

      علیکم السلام،خیربیت برای به ریزم،تا ئیسته ئاواها ته سمیمیکان نه بوه و له وانه یشه نه توانین،چون هه م ئیمکاناتی گه رکه وهه م کاتی ئه وی،ئه گه ر کریا و مه سله حه ت بوو،هاینه خزمه تتانا

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: