سخنی کوتاه با جاماندگان وقدرشناسی به نسبت یار وفادار کاکه احمد…

به نام خدا

به نام خدا  PDF

سخنی کوتاه با جاماندگان و قدرشناسی به نسبت یار وفادار کاکه احمد…

2

 مأنوسان سرگین دروغ و بهتان و هزیان و یاوه سرایی، در فضای مطالبی که معطّر به عطر آموزه های کاکه احمد، و انفاس خوش اوست، یارای اندکی تأمّل ندارند، و بی درنگ، خود را به فضای هتّاکی هایی می رسانند، که بر مشام جانشان مطبوع و خوشایند می نماید. من سخنی با آنها ندارم، و روی سخنم با دوستانی است که این روزها از درد جراحتی که به قلبشان رسیده به خود می پیچند، و با خود می گویند: چه شد که به اینجا رسیدیم؟

سپاس و ستایش، خدایی را، که با ذوق خدایانه اش، عدو را سبب خیر ساخت، تا با عرضۀ تازه ترین هنرنماییهایش در عرصۀ هتّاکی و هزیان سرایی، فرصتی را فراهم آورد، برای فوران گدازه های منجمد شدۀ درون ما، و ذوب شدن پرده های غفلتی که بر قلبهایمان کشیده ایم؛ تا به خود بیاییم و بیندیشیدیم، که: چه شد به اینجا رسیدیم، که جماعتی اندک، آنقدر جسارت پیدا کردند، که جمعیّت کثیر ما را نادیده بگیرند، و استهزاء و توهین به یکی از ارزشمندترین مقدّسات ما، نگاه کاکه احمد و نبض تپندۀ شورا، کاکه سعدی بزرگوار را، مشغلۀ روز، و موضوع شب شعرهای محفل انسشان با اهریمن گردانند؛ نوع برخوردی، که در روابط دنیای متمدن امروز، جز از جانب قدرتهای بزرگ استکباری بر مستعمره های مستضعفشان، و در جهت بی هویّت ساختن آنها، جایی برای آن نمانده؛ و بر ما که عزّت و آزادگیمان در برابر دنیا و اربابان آن، بر کسی پوشیده نیست، از جانب افرادی که در بدویت خود، و در پیشینه ترین دوره های ماقبل تاریخ، و حتّی پیش از رسیدن به مرتبۀ «سَوَّیتُهُ» مانده اند، و زبانی فراتر از اصوات و حرکات و غرّشهای آن دوره را برای گفت وگو نمی شناسند، و نمی توانند لحظاتی سر پا بایستند و ببینند: بشر از مقطعی که آنها در آن مانده اند، تاکنون، هزاره های بسیاری را پشت سرگذاشته ؛ به ویژه کسانی از آنها که رژه رفتن در مسیر فرهنگ و ادب و تمدن را سپیداب روی سیاه خود ساخته اند. حرکات و غرّشهایی که روحمان را چنان خراشید، و کارد را بر استخوانمان زد، و ما را تا عمق اندیشۀ بازنگری سالهایی که گذشت، کشاند، که عزممان را بر دوختن جامه ای که از غفلت و کوتاهی در حمایت از غریب دورانمان چاک شده، از همیشه جزمتر کرد؛ و بی تردید ادامۀ این دشمنی ها و دشنامها ما را به اندیشه های عمیقتر، و درکهای بالاتری در حمایت از او، و درک جایگاهش می رسانَد.


در کلاسهای مکتب انسان ساز قرآن، در سایۀ تبیینات و تعلیمات مربّی درد آشنای خود، کاکه سعدی بزرگوار، و نفس پاکتر از بارانش، آموختیم، که امر «فََاتَّبِعوُنِی!« در جواب شرط «إن کُنتُُم تُحِبّوُنَ الله»، برای آنهایی که از نعمت حضور یکی از راهنمایان بشر برخوردارند، تضمین صعود به قلّۀ رفیع «یُحبِبکُمُ الله» ، و تحقّق «إیّاکَ نَعبُدُ و إیّاکَ نَستَعیِن»، و تجلّی «لاإلهَ إلا الله» است، در شخصیّت کسانی، که سر در قدم طبیبان الهی نهاده، و در راه حمایت و تبعیّت از آنها چشم بر دنیا و تمام مظاهر فریبنده اش بسته، و از جان شیرین گذشته اند. در طی این مسیر، هر زمان، مدّعیان محبّت و تبعیّت از چنین برگزیدگانی، دچار ناسپاسی و کوتاهی در اجابت دستور «فََاتَّبِعوُنِی!« می شوند، جوش رحمتی در دل آتشفشان تدبیر الهی می افتد، که با فوران گدازه های بلای « فَأثابَکُم غَمّاً بِغَمٍّ» بر سر دل و جان محبّانی که در رنج محبوب، مصداق عینی« لِکَیلا تَحزَنوا عَلی مافاتَکُم» هستند، «یُبتَلِیَ اللهُ ما فِی صُدورِکُم وَ یُمَحِّصَ ما فِی قُلوبِکُم» را محقق می فرماید. و امروز،ما، مدّعیان محبّت یادگار انفاس خوش رهبرمان، و به تعبیر بجا و مستدّل دوستمان، هارون پشتیبان او، و ناظر و نگاهبان راهش، مستحق نزول جلوۀ متفاوتی از «غَمّاً بِغَمٍّ» گشته ایم، که اصابت تیر هجو و ناسزا و دشنام و افترای جاهلان و حاسدان دوران، بر جان بنده برگزیده ای است، که توصیف خستگی و تنهاییش در «ده شت گرباران» دنیا، صدّیق دیگری را می طلبد؛ تا با ناله هایی، که سوز آن در «تروسکی له کوچی ره حمه ت»، پرده های زمان را می درد، هم آوا شود، و دریچه ی دیگری از غیب را بر زمین بگشاید، و باران رحمت را بر دل احیاگر راستین راه مهاجرین ثور، بباراند. در بحران چنین بلایی، آنها که عمر را در تبعیّت و وفای راهنما و مربّی خود گذرانده اند، بی درنگ، پشت به تمام تیرها به دور او حلقه می زنند، و به فیض حمایت از یکی از راهنمایان راه حق و حقیقت می رسند؛ و همۀ ما به قدر کوتاهیهایی که در این سالها در تبعیّت و وفای او داشته ایم بر اساس قاعدۀ قرآنی «بِبَعضِ مَا کَسَبُوا» در معرض افتادن در «إنَّ الَّذینَ تَوَلَّوا مِنکُم»، «إنَّمَا استَزَلَّهُمُ الشَّیطانُ» هستیم، و باید با نیازی مبنی بر فهم، و فهمی از سر نیاز، خود را به دامان امن پناه پروردگار برسانیم، و از او بخواهیم: سعادت حمایت از دین خدا، و امانتدار او را نصیبمان گرداند، تا از خیل مشمولان «فَطُوبی لِلغُرَباء» و هم رکابی غریب دورانمان جا نمانیم. به راستی، ما در تمام طول این سالها، در حمایت از او چه کردیم؟ چگونه است، که: بنی اسرائیل، این امکان را از هارون نگرفتند، که صریح و رسا، خطاب به مردمی که مکلّف به هدایت آنهاست بگوید: «یَا قَومِ إنَّمَا فُتِنتُم بِهِ وَ إنَّ رَبَّکُمُ الرَّحمنُ فَاتَّبِعُونِی وَ أطِیعُوا أمرِی» و قوم ما، چنان در بهانه جویی گوی سبقت از آنها ربوده اند، که: کاکه سعدی را، در انجام تکلیف الهی، و دعوت انسانهایی، که محبّت خدا، آنها را به تبعیّت از او وا می دارد، مورد بازخواست قرار می دهند، و انتظار دارند از بازخواست «ألّا تَتَّبِعَنِ أفَعَصَیتَ أمرِی؟» موسای خود در فردای قیامت نترسد، و نمی ترسند از اینکه، خدا خبر«فَإنّا قَد فَتَنّا قَومَکَ مِن بَعدِکَ وَ أضَلَّهُمُ سامِریُّ» را درباره آنها به گوش کاکه احمد برساند. آیا آنچه که امروز شاهد آنیم، نتیجه عملکرد ضعیف ما در حمایت از محبوب و راهنمایمان نیست؟ ما دم از درس گرفتن از تاریخ می زنیم، ولی چون بسیاری از جاهلان و ناسپاسان تاریخ، نتوانستیم از کسی که حیات حقیقیمان بخشیده، حمایتی در خور نقش و جایگاهش داشته باشیم، دشمنان او جفا می کنند، و ما جفاکارانی هستیم که چشممان را بر جفاهایی که در حق او می شود، بستیم. کاکه سعدی، ما را برحذر می داشت از اینکه: در ارتباط با او، فضای اظهار نظر آزاد را از افراد بگیریم؛ و ما، ندانسته، و با معادل گرفتن حکمت و ملاطفت، و مغایر دانستن آن، با جدیّت و قاطعیّت، راه را برای توهین آزاد باز گذاشتیم. ما در حمایت از او کم تجربه بودیم و خام، و نحوه عملکرد او در برابر دشمنان مغرضش را معیار برخورد با آنها، قرار دادیم، نه نوع برخوردش با توهین-کنندگان به کاکه احمد را؛ و کمی دیر به الگویی که معلّمان حکمت و انسانیّت، صحابه بزرگوار پیامبر ـ ص ـ  در دفاع از هسته عقایدشان، برای بشر ترسیم کرده بودند، رسیدیم.

تاکتیک برخورد با ملای «یه ک شه وه» و تدبیر حمایت از ماموستای مسجد بانه، و روش دفاع از دبیران ممنوع التدریس و … و … را در سایه اندیشه جمعی تحت تبیین و تدبیر و نظارت کاکه سعدی، دیدیم، و به دلیل درک ناقصمان از شخصیّت انسانهای بزرگ، و درجه تقوا و بزرگواری آنها، انتظار داشتیم کاکه سعدی ما را به حمایت از خود، که در واقع حمایت از حیات و حیثیتمان است رهنمون شود. گویی از یاد برده ایم که در طول تاریخ، هر زمان، جماعتی، چنین تصمیمی را به این بندگان خاص واگذار کردند، در واقع، داغ گران از دست دادن او را بر دل خود نهادند.

و ما که گوش فهممان را غبار غفلت، سنگین کرده بود،کمی سخت، فریاد واحسرتای همعصران عثمان را شنیدیم، که :ای کاش، ما نیز چون علی ـ س ـ و زبیر ـ س ـ ، فرزندانمان را نگاهبان جان امیرالمؤمنین می کردیم، و برای حمایت از اودر برابر فتنه گرانِ مسلّحی که تشنه خونش بودند، و آزادانه در شهر پرسه می زدند، از خودش کسب تکلیف نمی کردیم، تا به امر او خلع سلاح نمی شدیم. در دوران ما نیز، تنها سلاح حمایت از صاحب جان و مالمان، کاکه سعدی، آگاهی و بصیرت است، و برای ادای تکلیف خود نسبت به کاکه سعدی، به کلام منادی دورانمان کاکه احمد گوش می سپاریم که می فرماید:« عه رزیان بکه: که به هیچ وه جهی رازی نیم، ئنسانی خوی بخاته زه-حمه ت له به ر خاطری من … له ئاخره و سوئالیکی کرد؛ من له به رابه ر سوئاله که یه وه ئیتر په کم که وت. وتی: ده ی بابه گیان! ئه مه تو له جه نبه ی شه خصی خوته وه ئاوا تماشای قه ضیه ئه که ی، نه زه رت وایه؛ ئه ی ئیمه له ده ره وه ت کلیفی ئلاهی موته عه لقه پیمان، رومان لی ئه کا، چ بکه ین به حه سه بی ئه و ته کلیفه ی خومان؟ وتم: روله گیان! ئه مه مه سئه لیک دوومه، ئیتر. ئیتر ئا له مه یا من صه لاحیّه تم نیه ئزهار نه زه ر بکه م. ئه وه ئه هلی علمتان شوکر بو خوا یه کجار زوره؛ خوتان فکری لی بکه نه وه، بزانن خوا ره زای له سه ر چیه، به ر حه سه بی ته کلیفی خوتان، نه به عونوان ئه وه من ئنتظارم ببی؛ به عونوانی ته کلیفی خوتان له به رابه ری خوای خوتانه وه ئه نجامی بده ن. ئیتر ئه وه من حه قم نیه دخاله تی تیا بکه م ».

ما با کوتاهی در حمایت از مظهر حق و حقیقت، در گناه تمام کسانی که شرایط را برای طغیان آنها مساعد ساختیم شریکیم؛ کسانی که هرچند سرشارند از حسادت و بدخواهی، ولی اگر ما با فهم و بصیرت و عملکرد درستِ خود، راه را بر آنها می بستیم، به سرنوشت آنها که در برابر حق ایستادند دچار نمی شدند، و انسانهای ساده و کوته فکر را نیز گمراه نمی ساختند. ولی افسوس، که بیشتر ما نمی دانستیم که حکمت می تواند تازیانه ای باشد، در دستان توانای عمر بر سر هوس برتری طلبی معاویه، و مانع طغیان او.

پیرمردی ( عزیز امینی ) ، که در روزگار پیری هنوز سوداهای جوانی را در سرش می پخت، از ترس پذیرش ننگ شاگردی هم ولایتی و دوست دوران کودکیش، حسن امینی، خود را در پشت پردۀ پشتیبانی از نظارت پنهان می کند، تا در این عرصه، وجودی عرضه کند، و به جایگاه و مقامی که ندارد برسد، و فردا پس از فرو نشستن به به و چه چه اطرافیان در تحسین اقدام فهیمانه و تسلیم متواضعانۀ او، وقتی دوباره خودش را فردی عادی در میان پیروان می یابد، زخم کهنه اش سر باز می کند، و آتش حسادتی که هنوز شعله هایش در مجموعۀ هشت نواری، زبانه می کشد، دوباره در درونش شعله ور می شود، و وقتی از بلندایی که بر آن آشیان کرده، فرو می افتد، چنان در هم می شکند، که دشمنان کاکه احمد، ارتباط با او را به جوانان ما توصیه می کنند، و او نیز، در اعتراض به انحراف مکتب قرآن با آنها همصدا می شود. شنیدیم که شرط بازگشتش به مکتب قرآن را، در اعتراف کاکه سعدی، به اینکه، تمام این سالها با پیروان کاکه احمد دروغ گفته، قرار داده، تا بنیان مرصوص باورهای ما را که بر صداقت کاکه سعدی بنا شده فرو ریزد. ولی ما او را با درد گران تزلزل، که در روزگار پیری بسیار خطرآفرین است، تنها نگذاشتیم، و در ناباوریِ هشدار طبیب درد آشنایمان، کاکه احمد، که: «کاکه عزیزگیان! خوا ئاگای لی یه موتمه ئن نیم نه بیته «فرعون». ده ی خویچت موتمه ئن مه به! ـ له لباس زوهد و ته قوا ـ ، «فرعون» له سه رنوشتا ئه یژم، نه به عونوانی تاج و ته خت» بارها به سراغش رفتیم، تا مبادا فرصتش به پایان برسد و حق را نپذیرد. او حق را نپذیرفت و در دریای جهل و حسد لنگر انداخت و عرشه ای شد، برای تمام کسانی که با پای چوبین هوس و با چشمانی از حسد بی نور در تاریکی خود را به دریا زده اند، تا بر کشتی نوح که در دل خاک سرزمین ما مدفون بود، و در پرتو اراده خاصّ الهی جان دوباره گرفت، بتازند، و هرکدام چند صباحی سکّان یاوه سرایی را به دست گرفته، و ابراز وجودی  کنند، تا به گمان خود ضربه ای شوند بر پیکرۀ کشتی سعادت انسانها، که حالا دیگر صخره ایست نفوذناپذیر. غافل از اینکه خدا خود نگاهبان آیتش در زمین است؛ آیتی که اغلب ساکنین آن، جوانانی هستند که خود را از غرق شدن در سیلاب جاریِ «بل هم أضل» رهانیده، و به کشتی سعادت، و کشتیبان خسته اش رسانده اند. جوانانی که عصرهای دوشنبه و پنج شنبه، در ناامنی بیابانی که نفس و شیطان بر بشرش سوزان کرده، و بسیاری از جوانان مظلوم سرزمینمان را در دوران طلایی عمرشان به باتلاق بطالت و تباهی کشانده، خود را به مأمن امن حیاط خانه کاکه احمد می رسانند تا جان عطشناک را در زلال دیدار چند لحظه ای نگاه استاد و مربّیشان، شستشو دهند. آن وقت، حکیمان دلسوز (!!)، تپش قلب این جوانان را درعشق کاکه احمد و احیاگر راهش، کاکه سعدی، و گذاشتن عکس کاکه سعدی بر صفحه گوشی ها و بر دیوار خانه-هایشان، به «هه ژاری» تعبیر می کنند، و درد حسادتی را که بر جانشان می افکند، به درد سنگهایی که کودکان نادان طائف بر پیامبر رحمت ـ ص ـ افکندند، تشبیه می کنند، و واکنشهای نفسانی خود را، که در یکی به صورت دشنام سرایی است، و در دیگری، گدایی تعاریف و اصطلاحات از متکلّمین، همرنگ و هم شأن دعاهای پر خیر و برکت رحمه للعالمین ـ ص ـ می خوانند.

گفت: خامش کن! که آن کار تو نیست                    لایق الفاظ و گفتار تو نیست ….
چوُن غم خود نیست، این بیمــار را!؟                چوُن غم جان نیست این مردار را!؟
مرده خود را رهـــا کرده است                          او مــــــرده بیگانه را جوید رفو

در چنین شرایطی بازتاب روح افزای ناله «به خوا وه ته ن بو خوت و خه لکی مه زلومت، که یله دلم ئه مما هیچم له ده س نایه» که از عمق جان دلسوز دلسوخته ملّت، کاکه احمد مفتی زاده، بر می آید، دل هر صاحبدلی را به درد می آورد، و در تکرار هزار باره خود، بر دل خدا می نشیند.

و آن دیگری ( هاشم سیّدالشهدایی )، که مصداق عینی سپله ای بود و ناسپاسی، از اینکه نتوانست پیراهنی را که از آن بوی یوسف می آید قبا کند، و یکی از چند هزار نفری که حاضرند جانشان را برای کاکه سعدی فدا کنند، تمایل و تعهّدی جز جواب دادن به سلامش نسبت به او ندارند، به تنگ می آید، و شعر را که زبان دل است به خدمت نفس گرفته، و گمان می کند با موزون کردن یاوه هایش می تواند در قلب انسانها جایی برای خود باز کند، غافل از اینکه: مظهر بلاهت و حماقت، صاحب «أنکر الاصوات» نیز، اغلب موزون می سراید و مقفّی، و همه از او می گریزند. تلاشهای ما برای اینکه شورا آن خزعبلات را در اختیارمان قرار دهد، تا با گوش دادن به آن، جوابی در خور شأنِ دونِ نویسنده آن بیابیم، به دلیل احترام شورا به درخواست آنها مبنی بر پخش نشدن یاوه هایشان در میان پیروان، بی نتیجه ماند. و تنها اجابت امر شورا، آتشی را که در آن روزها در درونمان برافروخته بود، اندکی فرونشاند. اشعاری که اگر در ذمّ هر کس دیگری جز کاکه سعدی سروده می شد، خدا می داند چه بلایی بر سر مذموم خود می آورد و خواب چند شبش را آشفته می کرد ، و با چه واژگانی از او بدگویی می کرد؛ در حالی که هرگز کسی را نخواهی یافت که کاکه سعدی نزد او به ذمّ آن شاعرنما پرداخته باشد، و حتّی در همان لحظات شنیدن آنهمه هتّاکی و بی ادبی، گوشه ای از ذهنش با اندیشیدن به آن مشغول نشد، و به شیوه پیامبران و جانشینان ذی صلاح آنها، با بزرگواریش کاسه صبر ما را لبریز کرده، و جانمان را به لب رسانید، و آن زمان بود که درک کردیم: آنچه ما را خوشحال، یا ناراحت می کند به قدر پر کاهی به چشم کسی که نگاهبان راه خداست نمی آید. و وقتی، بعدها از او پرسیدیم: اگر در آن جلسات کمترین توهینی به کاکه احمد می شد، عکس العمل شما چه بود؟ فرمود: حداقل کاری که می کردم این بود، که بلافاصله جلسه را ترک کنم.

هرچند به برکت پیام حیاتبخش منادی دورانمان کاکه احمد، و مُبَیِّن راه او، با مفاهیمی آشنا شده ایم، امّا تا رسیدن ما به قلّه رهایی از دست خود فاصله بسیار است، و تحلیل و تفکیک این دو مطلب، برای ما چندان آسان نبود: آنهمه گذشت نسبت به توهینی که متوجه خود اوست، و اینهمه جدیّت در برابر توهین به محبوب و راهنمایش.

آنهایی که محبّت شاگردان کاکه سعدی را نسبت به او، مدّاحی چاپلوسان می خوانند، لابد تا به حال لای یکی از کتابهای سیره را باز نمی کنند، تا ببینند، آیا اسوه حسنه بشر تا قیامت، حضرت رحمه للعالمین ـ ص ـ ، هرگز صحابه بزرگوار، و به ویژه صدیق اتقی را، از به کار بردن « باوک و دایکم به ساقه ت! » منع کرد؟ و راستی چه مدحی از این بالاتر و پر تکرارتر در تاریخ مدح محبوبی از جانب محبّانش؟ مقام محمودی که تا قیامت مسؤولترین فرد است نسبت به نوع بشر، چنین خطایی را که به چشم عیب جوی آنها می آید ندیده، و راه ارتکاب آن را بر دیگر پیشوایان بشر نبسته، و هیچ کدام از سران کفر که انواع اصطلاحها و دروغها را نسبت به او می ساختند، در این باره بر او خرده نگرفته اند، آن وقت، حاسدان دوران ما، چنان محکم بر کرسی قضاوت تکیه می دهند، و محبّت ما را نسبت به ناجی جانمان محکوم می کنند، که انگار نصّ صریح قرآن را مبنای قضاوتشان قرار داده اند. در چنین مواردی کاکه احمد چه زیبا می فرماید:«این، یعنی: باطلکارانِ آن زمان، و بزرگ آنها، ابوجهل، آنقدر عقل و فهم داشتند که تن به چنین جاهلیتی ندهند، و چنین حرفی نزنند، ولی جهل و نادانی جاهلهای ما تا آنجا رسیده، که گوی سبقت از آنها ربوده و چنین چیزی می گویند».

آنچه مدحی را مذموم می نماید، انگیزه ترس و طمع است؛ نه مدحهایی که رایحه « باوک و دایکم به ساقه ت!» را در مشام زمین تازه می کنند؛ دُرّی که از همان معلّمان عرصه عزّت و انسانیّت برای پیروان دیگر راهنمایان بشر به یادگار مانده، و پس از هزار و چهارصد سال در قلب زمین می درخشد و زمان را به تپش می افکند. امّا، با شناختی که ما در پرتو انسان شناسی دینی، از نسبی بودن مسائل مربوط به انسان داریم، درجه خلوص انسانها نیز در ابراز محبّت و عشق نسبت به خاصّان خدا متفاوت است، ولی حتّی خاک آلوده ترین محبّتها از جانب کسانی که به مرض تملق و چاپلوسی گرفتارند نیز، گردی بر شأن و مقام این بزرگواران نمی نشاند. این افراد در مدح کسی که اجرش را تنها از خدا می خواهد و از غیر او بی نیاز است، چیزی عایدشان نمی شود و به طور طبیعی از اطراف او پراکنده می شوند، و غالباً سر از خیل ذمّامان او در می آورند، و همانگونه که تا دیروز، مدحشان در دریای درون او موجی نمی ساخت، ذمّ امروزشان هم کمترین اثری بر آرامشی که خدا بر دل بنده مؤمنش نهاده، ندارد.

محبّت نسبت به کسی که راهنمای راه سعادت انسانهاست، بالاترینِ محبّتهاست، و کاکه سعدی با معنا دادن و جهت بخشیدن به محبّت افراد، بر اساس فرمولی که کاکه احمد از نگاههای رسول محبّت ـ ص ـ استخراج کرده، و در گنجینه « ئیکسیری گه وره» به امانت نهاده، محبّت را پشتوانۀ طی مسیر دشوار انسان شدن آنها می سازد، که روش تمام انبیای الهی بوده، و درخشانترین بخش از سیره مبارک پیامبری است، که رسول مهر و محبّت بود. آری، به یمن نگاههای حضرت رحمه للعالمین ـ ص ـ بر کردستان مظلوم، و هدایت خاصّ کاکه احمد در پرتو رسالت صغرای پیامبر ـ ص ـ ، روزهایی که قرآن بر سر طاقچه های بلند و دور از دسترس، خاک می خورد، به سر آمد، و پیامبری ـ ص ـ که در هاله ای از دود و نور محصور بود، تا کسی نتواند به او نزدیک شود، و محکی بیابد برای سنجش دین فروشانی که دم از دینداری می زنند، به میان ما بازگشت، و بار دیگر، « اسوه حسنه»، معیار ما در سنجش صداقت راهنمایان، و مؤیّد صداقت کاکه سعدی گردید. آنهایی که غلبه باور مادی، رنگ تمام باورهای دینی را از خاطرشان برده، تلاشهای کاکه سعدی را برای احیای دین و حیات دوباره بخشیدن به فکر و برنامۀ کاکه احمد، کودتای خزنده می نامند، و از یاد می برند که طراح اوّل این کودتای خزنده، خالق انسان بود، و نزدیکترین مجری آن به دوران ما، سرخیل غرباء، محمّد مصطفی ـ ص ـ ؛ که هنوز هم صدای نجوای مسلمانان اندکی که در تاریکی شب می خزیدند و خود را به آموزه های وی می رساندند از دارالارقم به گوش می رسد. کاکه سعدی نیز مانند تمام پیشروان راه حق، در آغاز به معنای واقعی غریب و تنها بود، امّا در طول سالها، به تدریج توانست در تلاش برای جهت درست دادن به برنامه های مکتب قرآن و هم جهت ساختن آن با بینش کاکه احمد، افرادی را با خود همراه و همدل سازد؛ افرادی که شاید اگر کاکه سعدی نبود، چون بسیاری از دوره های تاریخ زندگی بشر، تمام توان و استعدادشان ناشکوفا می ماند، و با آنها به زیر خاک می رفت، و حال که ما به یمن نفسهای کاکه سعدی، طعم رسیدن به حیات انسانی، و سهیم شدن در احیای دین را در رکاب او تجربه می کنیم، کسی جز کاکه سعدی را حافظ و نگاهبان راهی که خود او بر ما نموده نمی دانیم؛ راهی که حالا به برکت نظارت او، که نظر خاصّ خدا بر ماست، چشممان بر امتداد آن روشن است، و هیچ ابهامی در آن نمی بینیم که نیاز به تنویر آن، از جانب افرادی باشد، که بیست سال را در خواب گذرانده اند، و حال با کابوس تلخ مطرح نبودن خود، و اوج مطرحیّت کاکه سعدی از خواب پریده اند؛ و در سایه برنامه های پرورشی کاکه احمد، فرصتی هم برای شنیدن هزیانهایشان نمی یابیم. آنها هم بهتر است به جای این احساس مسؤولیّت کاذب، سری به کوله بار خود بزنند تا بیش از این رسوا نشوند و« ده سیان له بن هه وانه ی خالیه و ده ر نه چی ».
تبیینات کاکه سعدی بر آثار کاکه احمد، روح بسیاری از مفاهیم غریب دین را چنان در فهم عامی ترین افراد مکتب قرآن گنجانده، که ما را از مطالعه معنای کلامی و فلسفی آن مفاهیم بی نیاز ساخته، چه برسد به مطالعه توضیحات ناقص آنها، که گمان می کنند با بغض و حسادتی که آنها را دست به دامان متکلّمین کرده، و سودجویی ناشیانه از تعاریف کلامی، و وهم خواندن نظارت، می توانند خللی در ایمان قلبی ما، و تردیدی در دلهایمان، نسبت به حقّانیّت ادّعاهای کاکه سعدی، و سپردن آگاهانه اختیارمان به دستانی که بوی انفاس شفابخشِ بزرگرطبیب بشریّت از آن به مشام می رسد، ایجاد کنند؛ آن هم با نوشتن مقاله ای که تزویر، حسد، جهل، و مغایرت با بینش کاکه احمد مشخصات بارز آنند.

به یاد داریم که کاکه احمد می فرماید:

« در مورد جریانهای ذهن انسان و اصطلاحاتی مانند یقین، ظن، وهم، و شک، نباید آنطور که فلاسفه و متکلّمین بحث کرده اند فکر کنید. آنها اصطلاحات قراردادی هستند و با معانی لغوی فرق دارند. چنین کلماتی در قرآن و در سنّت، مقیّد به اصطلاحات کلامی نیستند و واقعیّت هم این است که آنچه متکلمین گفته اند، و محدود کردن این کلمات وسیع در قالب آن معانی قالبی و خشک و استاندارد، مطلقاً تناسبی با واقعیّت معنی آنها و با واقعیّت عظمت عالم ضمیر انسان ندارد. بنابراین در مورد کلمه ظن یا کلمات دیگر با همان فهم لغوی که دارید فکر کنید بهتر است تا اینکه آنها را به عنوان اصطلاحات کلامی و اصطلاحات فلاسفه نگاه کنید؛ زیرا با معیارها و مقیاسهای آنها ذهنتان آشفته می شود.» و« ظن حالتیست که انسان بر مطالب فراوانی که از ذهنش می گذرد تکیه کند و آنها را به عنوان مطالب پذیرفته شده و پایه تلقی کند. …. و مبنا و پایه ای از کتاب تشریعی و ارشادی، یعنی کتاب الهی، و از کتاب تکوینی، که همان علم است، ندارد. در واقع از هیچ کدام از دو منبع معتبر حصول معرفت، مطلبی به انسان القاء نشده؛ بلکه القائاتی است از جانب مستکبرین، و اهل بغی، آن هم نه به یک فرد و ده فرد، یا حتی یک نسل و دو نسل، بلکه غالباً به شکل جریانی در می آید که به تدریج ذهنها را جهت داده، و ذهن و ضمیر انسانها را به تلاش برای محکم کردن چیزی که هیچ سند و مدرکی ندارد وا می دارد» و« تأویلهای نادرست در مورد بعضی از آیات قرآن و روایات ساخته شده، حتّی راجع به اصول عقاید، باعث شده که اساسی ترین اصول هم؛ مثلاً توحید، البته توحید در ذات نه صفات، وضعی پیدا کند که یک محقق برای بیرون کشیدن مفهوم توحید خالص اسلامی از تفسیرهای غلط و تأویلها و روایات نادرست باید متحمل زحمت فراوان شود؛ یعنی برای یک دانشمند اسلامی بازشناسی اساسی ترین اصولی که اساساً جای اجتهاد نیست و نصوص فراوان ضوابطش را تعیین کرده، بدون زحمت و تلاش میسّر نیست» و« انسان مسلمان، نباید از رأی خود یا افراد ناآگاه تبعیّت کند؛ بلکه باید تابع آراء یکی از مجتهدین محرز و مسلّم باشد؛ یعنی، دانشمندی که از صلاحیت علمی و دینی برخوردار است.»

عجبا از نادانی افرادی که با فهمی چنین ضعیف، و نگرشی چنان مغایر با بینش کاکه احمد، می خواهند به عنوان صاحبنظران تفکّر او بر ذهن و قلب انسانها اثر بگذارند، و در بازشناسی اصول فکر او در چشم مسلمانان بدرخشند؛ آن هم در حالی که، ما از نعمت وجود کسی برخورداریم، که کاکه احمد او را چشم خود در میان ما می خواند، و این، یعنی: آفتابی را که از سرزمین نور برای ما به سوغات آورده، با تمام درخششش به نگاههای او سپرده؛ و در پرتو نورافشانی تبیینات او، راه بر ما روشن است، و قطرات برگرفته از چشمه سارهای کتاب و سنّت، که تعبیر زیبای کاکه احمد است از آثار ارزشمندش، در کام جانمان روان. و ما با ایمان به معرفتی استثنایی که کاکه احمد از منابع حصول معرفت به آن رسیده، و حاصل غوّاصی او در دریای بیکران هدایت الهی است، نظارت را پذیرفته و به شخص ناظر ایمان قلبی داریم، و ذهن و ضمیرمان را به تبیینات او می سپاریم، و گوشمان را بر القائات اهل بغی روزگار می بندیم، و جریان ظنّی را که آنها می خواهند به کمک آن، به ذهنها جهت بدهند، پیش از جاری شدن، در دل زمین آمالشان مدفون می کنیم.

نظارت، رکنی یقینی از ارکان تعیین شده توسط کاکه احمد، و در راستای تکمیل نقش رهبری او، برای طی مرحلۀ دوم قیادت دینی، و رسیدن به مرحله سوم است؛ و از آن جا که حضور مستقیم رهبر در میان پیروان، وجود شورا را بی معنی می کند، وجود شورا علیرغم حضور کاکه سعدی در میان ما، بیانگر تفاوت میان نقش ناظر و رهبر در مکتب قرآن است. جمله: « حضور سعدی در جلسات شورا به عنوان ناظری از طرف من است نه عضوی از شورا» در نامه تاریخِ 30/4/71 سندی یقینی است، و تنها چیزی که می تواند با آن متعارض باشد، نامه ای مکتوب است، که در آن، رأی به حذف ناظر داده شده باشد. زیرا: «اگر مطلبی، سند یقینی داشته باشد، مانند آیات قرآن، دیگر هیچ چیزی نمی تواند با آن متعارض باشد؛ مگر اینکه سندش یقینی باشد.» فتوای منحصر شدن نظارت به دوران حیات کاکه احمد از جانب آنها نیز، چیز تازه ای نیست. از یاد نبرده ایم که سالها پیش، وقتی که محدودیتهای کاکه احمد، بر بروز و نمود حسن امینی، با آمال او همخوانی نداشت، تکلیفی را که کاکه احمد تعیین کرده بود، منحصر به دوران حیاتش خواند. و قطعاً اگر کاکه سعدی نبود، به تدریج کاربرد تمام برنامه های کاکه احمد، محدود به دوران حیاتش می شد، و امروز، مکتب قرآن، قالبی می شد، بی محتوای انفاس حیاتبخش کاکه احمد برای حیات دوباره بخشیدن به انسانها.

تبارک الله بر ذوق و دانشی الهی، که در جواب ناکافی بودن یک نامه برای موضوعی با آن همه اهمیّت گفته بود: « و أمرهم شوری بینهم » نیز، فقط یک بار، و در حدّ جمله ای سه کلمه ای در قرآن آمده. و آفرین بر گستاخی و بی خبری از ادب و فرهنگ و مدنیّت کسی ( حسین امامی) که، نظارت تعیین شده توسط رهبر را، ولو به باور آنها تنها برای دوران حیات مبارکش، با « آداب دستشویی رفتن» مقایسه می کند، و در این بی ادبی و بی احترامی، هسته شخصیّتش سر از پوسته آب و رنگ متانتی که به لحنش مالیده بیرون می زند، و روی عرب بادیه نشینی را سفید می کند، که می گویند: در جایی که پیامبر ـ ص ـ تشریف داشتند، اجابت مزاج می کرد.

کسی که چون خودش هرگز کاکه احمد را ندیده، می خواهد دوست کهنسالش را به عنوان فردی که در مرحله دوم رهبری دینی در رکاب رهبر بوده، معرفی کند، و گمان می کند، هیچ کس نمی داند کاکه سعدی تنها مشاور کاکه احمد در امور بسیار مهم، مانند انتخاب اعضای شورای وقت بوده، و می خواهد با استناد به فرمایشی از کاکه احمد، که: ایشان در مرحله مشاوره و مکلّف به آن هستند، می تواند ما را تا پایان آن مرحله پیش ببرد؛ و غافل است از اینکه، ما مطالبی از کاکه احمد را، که در آن، این مشاوران تربیت یافته را، با چنان عتابهایی، از شکایت در حضور شاهد اوّل بیم می دهد، در اختیار داریم، ومی دانیم که فاصله بین مرحله دوم رهبری که مشاوره است، با مرحله سوم، که شورای متشکّل از این مشاوران است، نمی تواند در مدّت زمانی که کمتر از چند ماه بوده، طی شود؛ و بی تردید، « نظارت »، اجتهادیست از جانب نبوغ خاصّی، که از سرچشمه غیب نشأت گرفته، برای طی مراحل رهبری در این شرایط خاص، چیزی که آنها در کتب فقهی و کلامی به دنبالش هستند.

کسانی که امروز در مجالس مضبوطشان، با دردی که بر جانشان افتاده، زمام اختیار از کف می دهند، و با مورد تمسخر قرار دادن آیه مبارکه «فََبَشِّر عِِبَاد الَّذينَ يَستَمِعونَ القَولَ فَيَتَّبِعونَ أحسَنه»، و سر دادن خنده و قهقهه، خاطره کنگره های دارالندوه را بر بشر تکرار می کنند، و مستحق « الله یستهزئ بهم» می گردند، و به بهانه دفاع از کاکه احمد، در برابر ادّعای کاکه سعدی درباره ایشان، مبنی بر «پرورش نکردن حتّی یک نفر »، بر خانواده محترم کاکه احمد می تازند، و واژه های توهین آمیز را درباره کاکه احمد، و آثار ایشان به کار می برند، بدیهی است که نتوانند دیروز را به یاد بیاورند، که کاکه احمد تنها مدافع کاکه سعدی در برابر تمام آنها بود، و مجموعه هشت نواری، گواهی بر آن است، و طبیعی است که در میان لیست افراد پرورش یافته شان، از کسانی که در قید حیات هستند نامی نبرند؛ تا مبادا ذهن کسی متوجه کاکه فوادی شود، که از کودکی با کاکه احمد بوده، و از لحاظ سن، موقعیّت اجتماعی، تحصیلات، و قرابت خانوادگی با کاکه احمد، بالاتر از کاکه سعدی بود، و با شنیدن ندای منادی دورانش، و اجابت او، و درک دلیل انتخاب کاکه سعدی از جانب کاکه احمد، کمر دردی را شکست که عرفای بسیاری در طول تاریخ از شکستن کمرشان در زیر بار آن نالیده اند. ولی او پشتیبان کاکه سعدی است، و این، با تنها معیار آنها در انتخاب هر شخص و بیان هر مطلبی، که لطمه زدن است به کاکه سعدی، ناسازگار است، و نور چنین حقایقی تنها آنها را «شه واره»تر می گرداند، و ناچار از آن می گریزند.

براستی رهبر ما، کاکه احمد، از چه نبوغ خدایی و بینش بالایی برخوردار بود، که هم مسیران ناپخته اش را از انجام فعالیّتهای سیاسی منع فرمود، تا فردا بر سر قدرت، به جان هم و به جان مردم مظلوم سرزمینشان نیفتند. کسانی که همه چیز در چشم ظاهر بینشان رنگ قدرت دارد، و قدرت طلبی. و امروز، بر سر مطرح شدن به حق برادرشان، و یادگار و امانتدار انفاس خوش رهبرشان، و نه بر سرِ بر مسند قدرت نشستن او، می خواهند در چاهش افکنند، و از سر حسادت به دست بیگانه اش سپارند.
یعقوب که یکی از طبیبان الهی بود، و با دردهای بشر آشنا، با شنیدن «إنّی رأیت»یِِ یوسف، دلش از حسادت برادرانش لرزید، و نسخه «لاتقصص رؤیاک!» را بر یوسف عرضه کرد، تا او و مأموریّتش را، از آفت مرض خانمانسوز حسادت مصون بدارد؛ که اگر حاسدان از رؤیای او و تعبیر یعقوب بر آن آگاه می شدند، به او تهمت می زدند و می گفتند: دچار توهم قدرت شده؛ و در تبعیّت از شیطان، دردی بر جانشان می افتاد، که جز با ریختن خون یوسف تسکین نمی یافت، و هر سنگی به دستشان می رسید، با دسیسه ای در مسیر تحقق رؤیای بزرگ او می افکندند، تا مأموریّتش به انجام نرسد. امّا، آنها، بی خبر از آن رؤیای بزرگ، از محبّت و توجّه یعقوب به او هراس داشتند، و نمی دانستند او را خدای یعقوب انتخاب کرده، نه یعقوب، و مبنای محبّت و توجه علیحده یعقوب به او نیز، از همان انتخاب است؛ همان هراسی که در مجموعه هشت نواری غوغا می کند، و استدلال حرکی نبودن کاکه سعدی توسط آنها، بیان تازه ای است از « نحن عصبه»یِ برادران یوسف در آن.

یوسف نوجوان ما نیز، خواب مبارکی را که در آن، خود را در حضور راهنمایان کعبه محمّد مصطفی ـ ص ـ و ابوبکر صدیق ـ س ـ می بیند، و به فیض نگاهی می رسد، برای یعقوب خود تعریف کرد، و او گرچه از سرچشمه وحی جبرئیلی نمی نوشید، با علم به تعبیر چنان خوابی، در یوسفش نگریست، و غرق در حیرت خطاب به او گفت: سعدی، نمی دانم تو چرا باید چنینی خوابی ببینی. کاکه احمد بر راز آن خواب آگاه شد. ولی از آنجا که او نیز، از سرچشمه فضل و دانایی سیراب می شد، و بر دردهای بشر آگاه بود، زمان را برای بیان آن مناسب ندید، تا نامه شماره هشت، در اواخر عمر پر برکتش:

« خودم هم چند مطلب مهمّ داشتم، که اگر وضعم مساعد باشد و برسم، بعد از بقیّه بنویسم. و چون حال تفصیل ندارم، آنچه بنویسم، خیلی خلاصه خواهد بود» ….«مدّتی است، علیرغم وجود رادعی قلبی، رغبت دارم، از احوال و مسائل خودم و دیگران آنچه را که برای بندگان خدا مفید می دانم، بگویم، مبادا مرگ سررسد و، پشیمان گردم. فاسئل الله من فضله» …« مایه نزول رحمت می دانم که نمونه هایی از دیدارهای در خواب و در بیداری اهل برزخ با اهل دنیا، برایتان نقل کنم ( درست است که: خواب را«حجّت شرعی» نمی دانم، امّا گاهی، دلیلهایی، موجب یقینی شدن بعضی خوابها می گردد» و پس از اشاره به خواب کاکه سعدی می فرماید: «اگر سعدی درست بفهمد که: چرا تصمیم گرفته ام: بعضی از دیده ها و شنیده های ارزشمند را بنویسم(یا: بگویم)، تمام ماجرا را به تفصیل برایتان تعریف کند، بدون اینکه: از«بی لیاقتی» خود، شرمسار گردد، یا از تبعات نقل چنین خوابهایی نگران باشد( که خودش، منظورم را می داند) خصوصاً خواب مبارک اوّل، که تمام خوابها و جریانات بعد، تابع آنند و دلیلی بر «یقینی بودن آن» ـ همچون شفای دست. بعد هم تمام مطلب را روی کاغذ آورید. اگر با این دو تذکـّر، باز او نتوانست نقل کند، به امید خدا، من، عهده دار آن خواهم شد».

کاکه سعدی، در آن خواب مبارک، خود را در حضور راهنمایان کعبه می بیند، و نگاهی نصیبش می شود، نه برای اینکه دستش شفا پیدا کند، که شفای دست، تنها دلیلیست بر «یقینی بودن» آن خواب. راهنمایان کعبه، طبیبان روان انسانند، و مأموریّتشان شفای درون. و همان دست مبارکی، که کاکه سعدی را در آن خواب، مورد اشاره قرار می دهد، شبی در خواب ( که یکی از دریچه های غیبی در هدایت مهدیون است)، با حرکت بر روی آیات قرآن، چشم کاکه احمد را بر کلام الهی بینا ساخت، و ….
و در نهایت، پس از تعریف ماجراهایی مبارک، از حضورهای پیامبر ـ ص ـ ، در خواب و بیداریِ افرادی که هیچ یک زنده نیستند، تا تبعاتی برایشان داشته باشد، می فرماید: « صحّت خوابهایی با آن وصف که گذشت، همان گونه که برای بیننده، یقینی است، برای هرکسی دیگر هم که به صحّت نقل باور کند، مسلّم است.» و به این ترتیب، صحّت خواب کاکه سعدی را بر ما مسلـّم می گرداند.

مگر دلی که زنگار حسادت بر آن نشسته، با خواندن آن نامۀ کاکه احمد، متوجّه اوج اهمیّت کاکه احمد به پیام آن خواب نگردد، و در آنجا که می گوید: « سعدی، رفیقتان، …« صدای لرزان یعقوب را نشنود، که خطاب به فرزندانش می گوید: «یوسف، برادرتان…» و ناچار است، خود از یوسف بخواهد، خوابش را برای برادرانش تعریف کند. و امروز ما می فهمیم، منظور کاکه احمد نیز، همان تبعاتی بود که یعقوب نگران آن بود، ولی اجل نزدیک بود و این خواب بسیار مهم نباید ناگفته می ماند. و آنچه امروز ما شاهد آنیم، روشن شدن رازِ « لا تَقصُص رؤیاکَ» است، در هزارها سال پس از آن.

کاکه احمد، از بر کاغذ آوردن چیزی که ممکن است اشتباه باشد و، مستمسکی برای بعضی تصوّرات عامیانه، ابا دارد ولی ماجرای چنین خوابی را مکتوب می کند، و بر نوشتن تمام مطلب، بر روی کاغذ تأکید می کند. بر همین اساس، باور ما این است که: کاکه سعدی را خدا برای پشتیبانی و تکمیل مأموریّت کاکه احمد برگزیده، و حکیم دلسوزی چون کاکه احمد، تنها با چنین پشتوانه ای آسمانی، توانسته است، دین، و آیندۀ مردمش را به چشمان فرد دیگری بسپارد، و با آرامش از این دنیا برود. ولی حتّی اگر چنین هم نبود، همین که کاکه احمد او را در بالاترین سطح مطرحیّت به ما معرفی می کند، گوشمان را از شنیدن حرفهای شما که متناسب با هدفتان است پر کرده. و اگر چنین نیز نبود، با آنچه که در طول این سالها، دیده و شنیده ایم، او را به عنوان صاحب قول احسن می شناسیم، و با تبعیّت از او به استقبال بشارت الهی می رویم.

جمعی از شاگردان نادیده کاکه احمد

03/11/94

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: