دیالکتیک اسلامی – اثر علّامه کاکه احمد مفتی زاده

                                           بسم الله الرحمن الرحیم

دیالکتیک اسلامی 

dealictek

  • 1 –تغییر2-تضاد3-تاثیرمتقابل 4-انقلاب یاجهش.
  • اشاره کردیم که این منطق دیالکتیک جاذبه ای فراوان دردل جوانان دارد؛ونیزاشاره کردیم که غالباً فکر  می کننداین یک منطق وارداتی است وموهبتی است که ازفکرغربی جدیدبه شرق رسیده است درحالیکه واقعیت برعکس می باشدواین چهار اصل،درفلسفه اسلامی،جائی بسزادارند

باسلام ودرود برشما خواهران وبرادران وآرزوی توفیق دربارورسازی انقلاب،عنوان بحث امروزموضوعی است که شهرتی ندارد ومصطلح نشده…..وبخاطراینکه گرفتاربعضی از دانشمندان ً! نشویم-آنچنانکه درگذشته شده ایم- کمی درباره اش توضیح میدهم.وقبلا ًنیزبه آن اعتراضی که درگذشته شده اشاره ای می کنیم:

باانسانی که سالها زحمت کشیده ودرس جامعه شناسی خوانده بحثی داشتم واشاره ای کردم به جامعه شناسی وماتریالیستی.این ًدانشمندجامعه شناس! ًدرمجلسی بحث کرده بودکه فلانی اسم این نوع جامعه شناسی را برده است این نوع جامعه شناسی را من ندیده ام….! لذا درباره، موضوع بحث امروز،ازهمین حالا اشاره ای می کنم که: ًدیالکتیک اسلامی ًاصطلاحی رایج نیست امامعنی بسیاردقیق ومهم تاریخی دارد.

ودرمقدمه اشاره ای سریع وگذرا می کنم به خلاء فکری وفلسفی چند قرنه اخیرشرق که بیگانگی،دربین ما و ذخائرفکری گذشتگان ما بوجود آورده؛ ولذاناچاریم درچنین موردی آنچه مقداری ما رابا جوگذشته آشنا می کند مطرح سازیم آشنایی با آن جریانی که پیروان اسلام با قدرتی فوق العاده راهش را ادامه می دادند اما ازیک طرف جنگ های صلیبی از سوی غرب شروع شد؛ودورانی گذشت وجنگ های مغولیان نیز ازسوی شرق… وازطرف دیگر،استثمارگران داخلی،فرصت طلبان وکسانی که در فکربدست آوردن قدرت ومقام وامتیازات بودند تاخت وتازوجنگهای داخلی را آغازنمودند ودامن زدند…واین همه باهم حرکتی منفی درعالم اسلام بوجود آوردند که دانشگاههاومدارس عالی اسلامی وحتی مدارسی درسطح پائین تر هم تعطیل شدند.نمونه تعطیل بسیاربزرگ ومهم مراکزآموزشی وتحقیقی اسلامی، ًاندلس ً است که در باره ی، تاریخش کم یا بیش،اطلاعاتی دارید.


زمانیکه جریان سریع فکردرشرق دراثرحوادث مورد اشاره متوقف شده بودغرب بافلسفه عظیم اسلامی آشنا شد اما نه آشنائی عمیق نه آشنائی که پشتوانه ای ازتحقیق وتلاش متوالی منشاء این فکروفلسفه بدنبال داشته باشد زیراهمانطور که اشاره کردیم دراین عصرچراغ فکروفلسفه درشرق،درعالم اسلام تقریباًخاموش شده بود.این امرموجب شد که غرب ازقرون وسطی به بعد نتوانست فلسفه اسلامی راآنچنانکه بود درک کند.دراین جا یک حاشیه هم اضافه کنم که:قصدم از فلسفه اسلامی ًآن فلسفه پویا وپایا وابدی نیست که درقرآن ماهمیشه میتوانیم جستجوکنیم. کوچکترازآنهم منظور من بودیعنی: ًفلسفه کلاسیک اسلامی ،فلسفه ای که دانشمندان ومتفکران به تناسب سطح درک زمان خودازقرآن استنباط کرده بودند.اروپاحتی نتوانست آن فلسفه را- گرچه دربرابرفلسفه بیکران قرآن بسیارکوچک است و صورت کانالی ازدریائی رادارد- نیزدرک کند!

بعدازقرون وسطی که حرکت تقدمی وترقی خواهانه رنسانس شروع شداطلاع داریدکه علم دوستی یک شعاروروش انقلابی شده بود برای دوران جدید…ومعمولاً درانقلابهای انسانی وقتی مطلبی می آیدوجای مطلب دیگری رامی گیردآن مطلبی که باید برود غالباً با همه ارزشهایش می رود لذا رنسانس رنگی ضد فلسفه وضد فکری پیدا کردالبته آن فکرعالی وبالاترازحد گنجانده شدن درآزمایشگاهها؛زیرا دربرابرحرکت رنسانس کلیساها ودربارها قیام می کند،دقت نمی کندکه شاید دراین کلیساهای فریبکارودراین دربارهای ستمگرحرف های درستی هم باشد.فلسفه دستاویزی شده بود دردست کلیساهاودرحقیقت برای تخدیرمردم! لذا اگرمطالبی خیلی مفید وسودمندهم درفلسفه وجود داشت به خاطرارتباطش با کلیسامحکوم بودبه منفوربودن ونابود گشتن.تادورانی به همین ترتیب فلسفه منفوراجتماع بود؛کمترکسانی بودندکه با کوچکترین احترام ازفلسفه نام ببرند.بتدریج زمان می گذشت،آن تب وتاب ضدکلیسائی مقداری آرام میشدولذا ذهنها با دقت بیشتربه کارمی افتادکه شاید درارث گذشته نقطه های مثبتی هم باشد.ازجمله به تدریج فلسفه دوباره پابه میدان گذاشت؛امابازهمان فلسفهء قرون وسطائی که رنگی آلوده ومسخ شده،ولااقل فهمیده نشده ازفلسفه،اسلامی بود.این مطلب موجب شده که نه تنهااروپا با روح ومحتوای اصطلاحات وتأویلات واصول مقیاسهای فلسفی اسلامی آشنا نبوده عالم اسلام که خودش زمانی منشاء این فلسفه، باعظمت بود به واسطه دچارشدن به همان سیرقهقرائی نیزازاین ارث گذشته خود بیگانه است.

یکی ازاین مطالب،اصول اربعه دیالکتیک است.اطلاع داریدکه درجهان امروزمکتبهای فلسفی فراوان وجوددارند خواه بانگرش مادی ویادینی…..ویکی ازگرامترین اصطلاحات وتعبیرات که زیادموردتوجه جوانان اهل تحصیل می باشدعبارت است ازاصطلاح، ًدیالکتیک ً...وبه خاطرهمین بیگانه بودن ازگذشته غالب مردم فکرمی کنندکه اصول دیالکتیک ازاروپا آمده ووارداتی است البته اکثرفکر می کنندکه اصول دیالکتیک محصول فکروتلاش فلاسفه ماتریالیست است.وبعضی که مطالعه بیشتری داشته باشند حداکثردرباره ریشه ومنشاءاین اصل می توانند برسند به یک فیلسوف دینی مانند هگل وازآن بیشتردرباره سابقه این اصول آشنائی چندانی وجود ندارد.ازطرف دیگرنیزهمین خلاء فلسفی که درجهان شرق وجود داردموجب شده که اگرضعیف ترین تعبیرهای فلسفی ومنطقی به طرف جامعه های شرقی وارد بشود جاذبه فراوانی داشته باشد بخصوص که روح غرب زدگی به واسطه رژیم های گذشته وحال این ممالک در جوانان نفوذی عمیق یافته است.دراکثراین مناطق وجود همین رژیم هابیش ازتاثیری که عوامل مذکوردرپیش،داشتند،موجب شده که مسلمانها ازفرهنگ وگذشته خودشان بیگانه شوندوخودشان راریزه خوارسفره فکرواندیشه وعلم غرب بشناسند.

معمولاً دوعامل جاذبه ی فراوان درانسان دارد:دربین انواع هنرها،شعرکه خیلی زیاد می تواند درتسخیروبه تسلیم واداشتن ذوق واحساسات انسان موثرباشد،ودرانواع دانسته های بشری،تعبیرات وتوجیهات فلسفی که درفکری ناپخته است وآگاهی فلسفی اش کم است،خیلی زود دربرابرتعبیرات وبیان های فلسفی تسلیم می شود.به این دلیل،این فلسفه هاوفکرهای وارداتی،عجیب با استقبال گرم این جامعه های شرقی کنونی مامواجه می شود.امااگرمقداری تحقیق کنیم متوجه می شویم هرعنصرمثبتی که درفلسفه ومنطق ومحصول های فکربشری درجهان وجود داردازخود مابوده یالااقل،درفلسفه،فکرشرق اسلامی وجود داشته؛ودیگر اینکه اگرباتجربه وتحلیل صحیح ودرست این عناصرفکری پیشرفته رادوباره موردتجربه وتحلیل قراربدهیم می بینیم که با اشتباهی چندآمیخته شده؛آنهم همانطورکه اشاره کردم به واسطه بیگانگی اروپای قرون وسطی از ماهیت وروح فلسفه کلاسیک اسلامی.

اصول منطق دیالکتیک همانطورکه می دانیدباشرح بیشتر،میشودچهاراصل،که بعضی ازفلاسفه فقط به دواصل اکتفا کرده اند ودواصل دیگررادرضمن همین دواصل شناخته اندوبعضی بخصوص ماتریالیستها یک اصل یعنی تغییرراشامل سه اصل دیگرمنطق دیالکتیک می دانند؛ووقتی بخواهیم این منطق را بازکنیم وهرچهاراصل رابیان کنیم می شود:1 –تغییر2-تضاد3-تاثیرمتقابل 4-انقلاب یاجهش.

اشاره کردیم که این منطق دیالکتیک جاذبه ای فراوان دردل جوانان دارد؛ونیزاشاره کردیم که غالباً فکر می کننداین یک منطق وارداتی است وموهبتی است که ازفکرغربی جدیدبه شرق رسیده است درحالیکه واقعیت برعکس می باشدواین چهار اصل،درفلسفه اسلامی،جائی بسزادارند؛وازمباحث مهم این فلسفه بشمار می آیند.منظورم همان فلسفه کلاسیک اسلامی است که درواقع،صورتی ضعیف وبیجان ازروح فلسفه اسلام بشمار می آید.والا انقلاب اسلامی،اصولاً تکیه ای عظیم براین چهارفصل (البته باتوجیه صحیح آنها) دارد…وبکاربردن تعبیر ًدیالکتیک اسلامی ً بمنظوراشاره به همین واقعیات است.اگربخواهیم درباره هرچهارفصل وسابقه اش ،فلسفه ومنطق اسلامی بحث کنم وبعدهم درباره سوء تعبیرهائی که درمورداین اصل دراروپا شده-که بعد با این سوء تعبیرهاوقیافه ای مسخ شده پیدا کردندوبطرف شرق اسلامی برگشتند- سخن به درازمی کشد.لذادرباره یک اصل فقط،که اصل تغییراست بحث می کنیم واگرنیازی بودووقت هم کافی بود ممکن است به اصل های دیگرهم به طوراختصاراشاره کنیم.

اصل تغییر ً درفلسفه اسلامی وهمینطوردرمنطقی که درعالم اسلام رایج شده بود وازآن استفاده می شدازاصولی است بسیاررایج وهمیشه دم دست فلاسفه.همانطورکه کلمه فرمول درشیمی همیشه رایج است وهراستاد یا دانشجوی شیمی همیشه این تعبیررابرزبان می آوردیا مثلاًکلمه زید وعمردردستورزبان فارسی،این اصل تغییر هم،درفلسفه اسلامی که مبنای استدلال برای اثبات حدوث هستی می باشد(که:این هستی خودش نتوانسته بوجود بیایدوقدیم نیست،بلکه حادث است وبا اراده خارج ازوجودخودش بوجود آمده است) این اصل به این عبارت است: ًالعالم متغیر ً که معنی اش میشود:عالم متغیر است.این جمله رادرهرکتاب فلسفه کلاسیک اسلامی که نگاه کنید مکررمی بینید.پس با این حساب،ما متوجه می شویم که اصل تغییر،نه تنها محصول فکروتلاش ذهنی فلاسفه ماتریالیست نیست،بلکه محصول فکرهگل نیزکه یک فیلسوف دینی بوده نیست بلکه هگل از همان فلسفه اسلامی که به اروپا رسیده بود این اصل راگرفته واین اصل در فلسفه های پیش ازاسلام نیزباتفسیرهائی عقیم،شناخته شده بود.اماباوجوداینکه این اصل تغییرعالم با رساترین تفسیرواستنتاج یک اصل مسلم ومشهوراسلامی است،ودروضعیت آن تردیدی نیست می بینیم که امروزهمین اصل تغییر درمنطق رایج دیالکتیک شکل وصورت وتعبیری پیدا کرده به کلی بیگانه ازآن معنی اصلی که عبارت ًالعالم متغیر ً داشته است.چطور؟

درفلسفه راجع به عبارت وجمله های کلی،دو تاقاعده داریم:کلی جمیعی وکلی مجموعی.تفاوت کلی جمیعی وکلی مجموعی دریک تعبیر ساده این است که میگوئیم: ًمردم تهران،- مثلاً- روزی چهار میلیون لیتر آب مصرف می کنند ً واینکه می گوئیم: ً مردم تهران انقلابی هستند ً تعبیر اول کلی ای است «مجموعی»؛یعنی مجموعه جمعیتی که درتهران است روی هم حساب کنیم به فلان اندازه لیتر آب نیازمنداست که مصرف کند؛ نه هرفردازافراد تهران.اما درتعبیردوم که می گوئیم مردم تهران انقلابی هستند،این می تواند کل جمعیتی باشدیعنی هرفردازافرادتهران- باآن معنی که ازافرادمتعارف می شناسیم-انقلابی است.یاروشنترمردم تهران،نفس می کشند .یعنی:هرفری ازافرادمردم تهران نفس می کشد.اما می دانیم که این معنی برای هر جمله اول چه اندازه نادرست است.یعنی می گوئیم:هرفردازمردم تهران،روزی چهارمیلیون لیترآب مصرف میکند!یا اینکه چندتاگندم جمع می کنیم دریک ظرف ومی گوئیم: ً این گندم یک کیلووزن دارد ودرعبارت دیگر می گوئیم :این گندم می تواندسبزشود.درتعبیراول مجموعه راباهم درنظرمی گیریم واین حکم رادرموردش صادرمی کنیم نه اینکه هریک دانه ازدانه های گندم یک کیلو باشد.ولی درتعبیردوم کلی ما شامل دانه های گندم هم هست.یعنی هردانه ای ازدانه های گندم این توانایی راداردکه سبزشود.هگل فیلسوفی است که اصل تغییررا-همانطورکه گفتیم:درفلسفه اسلامی،اصلی است دم دستی ورایج- می آورد واردآن منطق مشهوردیالکتیکی می کند اما بایک اشتباه:اشتباه درشناختن تفاوت کلی جمعیتی وکلی مجموعی.وقتی فلسفه اسلام می گوید العالم متغیراین کلی رابه اعتبارکلی مجموعه گفته است یعنی مجموعه عالم-آنطورکه می شناسیم ودرک می کنیم- درتغییراست نه به عنوان کلی جمیعی،یعنی تمام ذرات عالم همیشه درتغییراست.زیراچنین ادعائی مستلزم آگاهی نسبت به تمام ذرات عالم است،وبدیهی است که نه گذشتگان این آگاهی راداشته اند ونه ماداریم.وچون این آگاهی رانسبت به جمیع ذرات مشمول کلمه ًعالم ً،نداریم نمی توانیم ادعاکنیم که العالم متغیر،یعنی اینکه تمام ذرات مشمول این کلمه،مشمول این حکم است(مشمول تغییراست).امادرصورت اول،مطلب درست:مجموع عالم متغیراست،واین اثباتی نداردچون ازبدیهیات است وهمه کس این راقبول دارد.هگل چون متوجه تفاوت این دوتاکلی نشده بودکه ازآسمان تازمین باهم فرق دارند دچارمی شود به یک سقوط فلسفی خطرناک که تعبیرمی کنداین کلی مجموعی رابصورت کلی جمیعی،یعنی اینطورتفسیر می کندالعالم متغیرراکه تمام ذرات عالم درتغییراست واین درفلسفه اشتباهی خطرناک است درحداینکه یک ظرف گندم داشته باشیم ووقتی میگوئیم:این ظرف گندم یک کیلواست یاوقتی میگوئیم جمعیت تهران روزی چهارمیلون لیترآب مصرف میکنندتعبیرکنیم که:هرفردی ازافرادجمعیت تهران،درروزآنقدرلیترآب مصرف میکند!

اشتباه هگل،اینقدراشتباه بزرگی بود؛واصل مهم دیالکتیک که اصل تغییراست بااین اشتباه بزرگ درمنطق دیالکتیک جاگرفت؛وناگفته پیدا است که وقتی این کلمه عالم رابعنوان کلی جمیعی بشناسیم وادعاکنیم که جمیع ذرات عالم همیشه درتغییر است خودجمله ماچه اندازه اشتباه است.ساده ترین دلیل اینکه:کجااست آن اطلاع وآشنائی مادرباره تمام ذرات واحوال عالم که چنین حکمی بکنیم؟آیاآزمایش کردیم؟ اماوقتی می گوئیم:العالم متغیر،کلی مجموعی است ومنظورمان مجموعه عالم است هیچ اشکالی پیش نمی آیدوهرکس بسادگی میتواندقبول کند.

اصل تغییر بااین اشتباه پائین آمدتارسیده به دست فلاسفه ماتریالیست یعنی فلاسفه ای که جهان بینی آنهامادی بودوفکرمی کردند:هستی عبارت است ازماده؛وماورای ماده درهستی وجودنداردوهرچه هست ماده است وآثارماده ولاغیر.دراینجامی بینیم که اشتباه بزرگترمیشود،واین اصل تفسیر- که درستی آن دراول بدیهی ومسلم بود- وضع ومفهومی پیدامیکندکه بطلانش بدیهی میشود.چطور؟

وقتی درعالم فقط ماده است ولاغیروهرچه هست همه ماده وآثارماده است،بنابراین تعبیرالعالم متغیردراین بعد چنین می شودکه:هیچ چیزی ثابت وجودندارد؛واین چیزاعم ازوجودخارجی یامفاهیم وقوانین واصول همه راشامل می شودچرا؟ اگربخواهیم مفصل بحث کنم بازسخن به درازا می کشدولذاکوتاه اشاره ای می کنم:فقط عالم وجوددارد؛واین اصل گفتیم طبق آنچه اول ازطرف فهم شده بود،کلی جمیعی است،یعنی جمیع ذرات عالم همیشه درتغییراست؛ودرفهم ماتریالیستی،غیرازماده هیچ چیزدیگری وجودندارد؛بنابراین دیگرهیچ استثنائی باقی نمی ماند.چون همه اش عالم ماده است وآثارماده ،وقتی باآن تفسیراولی،اصل تغییریک اصل جمعیتی شد،معنی ً العالم متغیر ً چنین می شود که:درهیچ گوشه ای ازعالم ماده چیزی ثابت وجود ندارد….وزمانی که این جمله رابا فهم ماتریالیستی تعبیر میکنیم،نتیجه چنین میشود،که:هرچه تصورکنیم،وهرچه درعبارت بگنجد،بدون استثناء،متغییراست.دراینجاما دواشتباه بزرگ دردست داریم،اشتباه اول،معلول اشتباه درفهم جگونگی کلیت،بخاطرندانستن تفاوت بین کلی جمعیتی ومجموعی.واشتباه دوم معلول قصوردرک ما درمورد وجود ودرمورد هستی که فکرمی کنیم وجود،فقط ماده است،وغیرازماده چیزی موجود نیست.دراشتباه اول این مسئله پیش می آید که:به چه دلیل ما میتوانیم ثابت کنیم که درماورای کهکشانهاهمین تغییری که دردنیای خودمان مشاهده می کنیم نسبت به ذرات ماده،درآنجاها هم وجودداشته باشد؟ لنگیم! نمی توانیم جواب بدهیم؛به هدایت محکوم هستیم.(زیراحکم مااستقرائی ومبنی بربیرون نگری است، نه درون نگریً ودرهمین دنیای نشناخته شده خودمان چه استقرارتامی دردست داریم که نشان دهدکه ماده ازجمیع جهات،ودرتمام خصوصیات درهمه جا،متغیراست…واصولاً،ماهیت فلسفی خودماده را ما نشناخته ایم،تا بفهمیم که متغیر است یاثابت!

امادراشتباه دوم قضیه،خیلی وسیعتروبزرگتراست:وقتی ماصدق وجود،فقط جهان مادی است ولاغیر؛وهرچه وجود دارد یاخودماده است یا آثارماده،وبنابراین تعبیرالعالم متغیراینطورمی شودکه هیچ چیزی ثابت وجود ندارد مادربرابریک دنیا مشکلات قرارمیگیریم:پس،اصول مسلم وقوانین ومقیاسهای شناخته شده درعلوم چیست؟ این همه اصول مسلم وقوانین غیرقابل تردیدی که دراختیارداریم که برمبنای این اصول وقوانین آنچه ازتمدن داریم بدست آورده ایم این هاچی؟اگربنا باشدهیچ چیزثابتی وجود نداشته باشد،چطوراین همه،تکنیک پیشرفته است؟اگربناباشدهیچ چیزثابتی وجودنداشته باشداین هم ثابت نیست که به واسطه استفاده ازاصول مسلم وثابت علمی،حالایک میکروفون وجود دارد،ومن دارم صحبت می کنم وصداازاین میکروفون به بلندگوها منتقل میشودوبه گوش شما میرسد…

این ثابت است که ازعلوم این استفاده شده،واین دستگاه بوجودآمده.این دستگاه وکارش هم که نمی تواندمحصول .معلول اصول غیر ثابت باشد.بی تردیداصولی که درفیزیک .همچنین درشیمی،ازآن استفاده شده تا توانسته انداین صنعت راکامل کنند،ثابت است ومسلم،که اثرثابت ومسلم دارد…

وازعلوم مادی گوناگون بگذریم،اصول ریاضیات،قوانین ریاضی- میدانیدکه تعبیراصل ریاضی اصطلاحی است رایج درزبان تمام دانشمندان برای نشان دادن معنی ثابت بودن – وقتی انیشمندان می گویند: یک اصل ریاضی ً یعنی قویترین مقیاس برای نشان دادن ثابت بودن یک مطلب اگربناباشدمابا فهم ماتریالیستی این اصل تغییرراتعبیرکنیم تمام اصول ریاضی ماغیرثابت است؛این همه کارهاکه برمبنای اصول ریاضی انجام شده همه اش غلط است،این ساختمان که برمبنای محاسبات دقیق ریاضی درست شده واقعیت ندارد،همه اش دروغ است،2و3نمی شود5،تمام اعمال اصلی وفرعی ریاضیات همه اش مشکوک است ونبایدهیچکدام رابه عنوان یک اصل یا یک قانون ثابت قبول کنیم ..

چنین تعبیری ازاصل تغییراین آثارراداردکه ما روی تمام محصولات فکری وعلمی انسان ازقرون گذشته تاحالا خط بطلان بکشیم وهمه رابی اعتبار بسازیم که هیچکدام ثابت نیستند،ووقتی که ثابت نیستندچه توقعی ماداشته باشیم که ازآثاراینهابهره برداری کنیم بسوی آینده ای بیشتردرترقی ورفاه وآینده ای بهتر؟

وازاینها گذشته مشکل اساسی ومهمی که مادراین تعبیرازتغییر،باآن مواجه هستیم عبارت ازاین اصل بدیهی است که خوداین عبارت،ذات خودش راباطل میکند:

درمنطق بحثی داریم راجع به اثبات یانفی یک مدعی،یعنی وقتی ما ادعائی داریم بخواهیم ردش کنیم بعضی ازقضایا اثباتش بااستدلال ازخارج امکان دارد.ولی بعضی ازقضایا بقدری بدیهی است که طبق اصطلاح فارسی « دلیلش باخودش است » برای اثبات آن احتیاجی به گرفتن کمک ازخارج نداریم.همین طور بعضی ازقضایابرای نفی اش احتیاج داریم ازخارج کمک بگیریم واستنادکنیم به دلیل های خارجی.ولی بعضی ازقضایا بطلانش بقدری آشکاراست که احتیاج به کمک گرفتن ازخارج نیست مثل این قضیه تغییربااین تفسیر ماتریالیستی البته باآن گذشته اشتباه آمیز!وقتی ماادعا می کنیم:همه چیزمتغیراست،وتعبیردیگراین عبارت چنین می شود که:هیچ چیزی ثابت نیست،دربرابر همین جمله خودمان قرارمیگیریم :همین جمله «چیزی ثابت نیست»… این جمله چی؟ آیاثابت است یاثابت نیست؟ وقتی ما میگوئیم : ً هیچ چیزی ثابت نیست ً یک مطلب رامطرح کرده ایم وبعد دربرابراین سئوال قرارمیگیریم که:همین مطلبی که مطرح کرده ایم ثابت است یاغیرثایت،وعوض میشودوتغییرمی کند؟اگرگفته شدکه این مطلب ثابت است یعنی:ثابت است که هیچ چیزی ثابت نیست،پس خود مطلب نفی شدزیرا بالاخره این یک مطلب ثابت است ومعلوم شدکه یک ثابت وجود دارد…ووقتی یک دفعه،یک اصل نقض شدبرای همیشه خاصیت نقض شدن رادارد.واگردرمورد این مطلب گفتیم که:خیر،ثابت نیست،یعنی:که میگوئیم ثابتی وجودنداردوهیچ چیزی ثابت نیست،بازاین مطلب هم ثابت نیست،نتیجه نفی درنفی اثبات است یعنی:اینکه میگوئیم: ً هیچ ثابتی وجودندارد،ثابت نیست؛پس وقتی قضیه نفی ثابت،خودش ثابت نباشدیعنی ثابت وجود دارد…

واین است که این قضیه ازقضایائی است که ردش درخودش است،وخودش خودش راباطل میکند…زیادهم احتیاج نیست توضیح بدهم.شایددراین زمینه مسائلی بنظرشمابرسدکه بخواهیدمطرح وبخواهیدتوضیح بدهم،ولذامیخواهم سربسته وسریع مرورکنم.

وراستی عجیب است که مااین اصل تغییر رابااین همه آشفتگی وبااین خصلت که ردش درخودش است،بعنوان یک فکرمترقی وارداتی پذیرفته ایم! ما یعنی چی؟ یعنی بسیاری ازجوانان درس خوانده ماکه باچه غروری بحث میکنند درباره این اصل تغییر،که: » چه اصلی باعظمت؟»هیچ چیز ثابتی وجود ندارد! وباد درگلومیاندازند وقتی که این جمله رابرزبان می آورند!تردیدندارم کسی که فضاراتسخیرکرده این همه نازنفروخته که بعضی ازجوانان ما این اصل تغییررابااین تعبیرماتریالیستی برزبان می آورند؛وفکر می کنند که دیگرتمام معضلات فکری ومشکلات زندگی بشریت بااین اصل تغییر،حل وفصل شده،تاریخ کاملاً شناخته شده،آینده کاملاً دربرابرماتجسم شده!اماوقتی مطلب رایک خورده می شکافیم متوجه میشویم که این قضیه بقدری نادرست است که حتی ذات خودش،خودش راردمی کند! اینجایک حاشیه اضافه کنم:بخاطر دارم که بایک دوست ماتریالیست درجلسه ای نشسته بودیم وعده ای دیگرهم درآن جلسه شرکت داشتند؛وبحث میکردیم درموردبطلان این تفسیرکه ماتریالیست ها ازاصل تغییردارند.بعدازمدتی که بحث کردیم ودید:بله،راه گریزی نیست گفت:پس ماچه چاره ای داریم؟این جمله راچطوربیان کنیم که غلط نباشد؟اینکه عالم متغیراست شما هم قبول داریدونتیجه اش اینطور می شود که ثابت وجودندارد.وقتی تعبیرمنطقی عالم متغیراینست که ثابت وجودندارد،پس یک نفردیالکتیسین ماتریالیست،این جمله را چطور بیان کندکه شماایرادنگیرید؟آنوقت توضیح دادم که:برادر! این اشتباه که دراین جمله است،معلول دواشتباه است که درنهادمطلب وجوددارد.این اشتباه اول که کلی مجموعی رابه صورت کلی جمیعی شناخته اندواین اشتباه دوم که:بله،عالم مادی متغیراست،وفرضاً تمام ذراتش؛ولی آنچه ما می فهمیم ودرک میکنیم حسابی دیگرداردذهن ماوفکرما میتواندبالاترازاصل تغییررانیزدرک کندیعنی:درموردهمین عالم متغیرنیز میتوانیداصول ثابت رادرک کند.وعلم اصطلاحی ما،چیزی نیست جزقوانین ثابتی که درباره احوال همین تغییریامتغیردرک کرده ایم.وقتی آگاهی فلسفی ومنطقی مان درمورداین اصل تفسیر درست باشد،بالبداهه حکمی که صادرمی کنیم درست است؛وحکم مادچاراین همه مشکلات نمیشود.

وازاین،مشکل بزرگتراینکه:اطلاع داریدکه فلاسفه ماتریالیست به تنها این معنی،درموردتغییرکه ثابت وجود ندارد اکتفانکرده اند؛بلکه اضافه کرده اند که:مقدس هم وجود نداردمطلق هم وجودندارد…وراستی هیچ لزومی نداشت برای اینکه سخن خیلی اشتباه آمیزباشد،این دوقیدهم اضافه بشود!همین که اصل تغییررااینطورتفسیرکرده ایم که هیچ ثابتی وجودندارد،به حدکافی گرفتاردردسرواشتباه شدیم!واصولاًهم دربرابرتغییرثابت وجودداردودربرابرمتغیرثابت.اساساً،مقابل متغیر،مطلق ومقدس نیست.مطلق مقابل است برای یک مطلب دیگرومقدس هم مقابل است برای یک مطلب دیگر.ولی چون دراساس سوءفهمی موردتغییرومعنی تغییرپیش آمده دردسرتفسیرش را خیلی بزرگترکرده اندکه علاوه برنبودن ثابت،هیچ مطلقی هم وجودنداردوهیچ مقدسی هم وجودندارد!

درموردوجودداشتن یانداشتن مطلق بازهمان اشکالات که درموردثابت مطرح بود،مطرح است به اضافه مقداری اشکالات دیگر.ودرموردمقدس،این سئوال مطرح است که:شمامقدس رابه کدام معنی میگوئید؟مهم این است که اول یک معنی ازاین کلمه بدست مخاطب بدهید،مفهومی برایش تعیین بکنید،بعداً ثابت کنیم که وجود دارد یا نه.اگرمنظورتان ازمقدس مطلبی است که عوض نمی شود پس این هم ثابت است،اگرمنظورتان ازمقدس چیزی است که قیدوقیودنمی پذیرد ونسبی نیست پس همان مطلب است.(چون مطلق دربرابرمقیدونسبی قرارداردنه دربرابرمتغیر).ولی معنی مقدس آنطورکه متعارف همه است چیزی است که:ارزشی داشته باشدکه آن ارزش ازبین نرودومسخ نشود.ومی دانیم که ماتریالیستها درشرح حالهای اشخاص ودرتبلیغاتشان همیشه بوجودچنین ارزشهائی برای انسان های نمونه تاریخ موردنظرخودقائل هستند! وهمیشه اصول ومسائل فکری خودشان رادارای چنین ارزشی می شناسند!

الغرض،این فقط اضافه دردسری است که درتفسیرتغییرغیرازثابت،دوکلمه مطلق ومقدس رانیزاضافه کرده اند درحالی که اگربه نفی همان ثابت اکتفا میکردند،برای اشتباه کافی بود….

اضافه براینکه گفتیم،مادربرابرماتریالیستها یک مشکل بزرگتری راهم تصورمی کنیم:فلاسفه عزیزماتریالیست!شما تعبیری درباره تاریخ دارید،شمادیدی نسبت به هستی دارید،شماتحول جهان رایک نوع تفسیرمی کنید،شما انسان رابه یک ترتیبی می شناسید؛وهمینطورتمام مطالبی که شما فلاسفه ماتریالیست دیالکتیسین درموردهستی وپدیده های گوناگون هستی دارید،ومجموعاً محصولی تحویل بشریت داده اید تکلیف ما دربرابراین محصول چیست؟ دربرابرفلسفه که به آن می گوئیدفلسفه علمی (که این هم البته یک بحث بسیارجالب است،واگربخواهیم حلاجی کنم (1) متوجه میشویم چه صف نادرستی است این وصف » علمی » که به فلسفه داده اند؛تعبیرفلسفه علمی ذاتاً نادرست است).چاره ماچیست؟ آیامطالب این «فلسفه علمی » راثابت حساب کنیم یاغیرثابت؟ این مطلبی که شمامیخواهیدبه ماتحویل دهید:بااطمینان خاطربپذیریم وقبول کنبم،ومطمئن باشیم که مطلبی ثابت است،یاباتردیدآن رابپذیریم؟ اگرهمراه باتردیداست،چطوربه ماحکم میشود که حتماً بایدبپذیریم؟ وحتی حکم میشودکه حرکت آینده نیزازاین قانون خارج نخواهدشد؟ واصولاًبرای همین منظوراسمت که وصف علمی روی این نظرات وتعبیرات فلسفی گذرانده اند تامردم فکرکنندکه این فلسفه مانندعلم،مسائلش ثابت است(هرچندخودشان ثابت رانفی کرده اند)!وچون علم مطالبش ثابت است این فلسفه ازثبات ودوام برخورداراست وعوض نمی شود.وآن وقت تکلیف قانون اول دیالکتیک چیست؟وقتی شما باوصف علمی بودن فلسفه،آن را،خصلت ثابت بودن ودوام یافتن می بخشدوبه ماتفهبم می کنیدکه این فلسفه برخلاف فلسفه های دیگراست وتغییرپذیرنیست وعوض نمیشود،دراول منطقتان به ما گفتیدکه ثابت وجودندارد! تکلیف ما دربرابرآن چیست؟وخصوصاًوقتی برای جریان آینده هستی مقیاسی تعیین میکنید،وبه مامی قبولانیدکه این مقیاس لایتغیراست.وحرکت آینده بایدبرمبنای این قیاس باشد،اماحرف اول منطق شما این رابه ماآموزش داده بود که هیچ ثابتی وجود راقبول نکنیم،قضاوت شمارانسبت به آینده چطورثابت ومسلم بشناسیم وبپذیریم؟ وازاین قبیل مشکلات فراوان دیگری پیش میایدبوسطه این دو تا اشتباه درفهمیدن معنی این اصل مسلم؛اصل ًالعالم متغیر ً! فلاسفه اسلامی این مطلب راگفته اند،اما فرق بین کلی مجموعی وکلی جمیعی رادانسته اند،ونیزفهمیده اند که عالم به معنی این عالم ماده است نه تمام وجودونه تمام احوال واحکام ماده ونه قدرت درک ما؛وماورای ماده هم اضافه ازاین عالم ماده وجود داردوقتی چنین اصلی رابااین دو درک برزبان می آورند ومبنای کاروتحقیقاتشان قرارمی دهند دچارکمترین اشتباه نمیشود وهیچ اشکالی هیچکسی نمی تواندبرکاراینهابگیرد.میگویندکه:معنی «العالم متغیر «این است که «عالم ماده «درتغییراست واین که میگوئیم عالم درتغییر است یعنی مجموعه اش آنطورکه مامی بینیم با این تفسیرکسی نیست که بتواند نسبت به صحت ودرستی این مدعی ایرادی واردبکند.اماوقتی میگوئیم که معنی عالم درتغییراست،میشوداینکه:تمام ذرات عالم همیشه درتغییراست اولاً اثباتش محال است وکجااین همه احاطه نسبت به ذرات هستی وچطورمخاطب رابگردانیم به تمام گوشه های عالم،واصل تغییری که اینجا مشاهده می کنیم درهمه جا به مخاطب نشان بدهیم.وبعدوقتی مامیگوئیم جزعالم ماده هیچ چیزی نیست،وهرچه هست ماده است واحوال ماده،این همه مشکلات پیش می آیدکه:پس قوانین چی؟ تعبیراتتان درموردانسان، جامعه،فرد، وتاریخ ،اینهاچی؟همه اش غیر ثابت؟ بنابراین منتهی میشودبه یک ایده آلیسم خیلی خطرناکترازایده آلیسم سوفسطائیان گذشته یونان! درحقیقت می دانیدکه ایده آلیسم (یعنی ذهن گرائی فلسفه ای است قدیمی ومربوط به بیش از24 تا25 قرن گذشته.این فلسفه تعبیرش درهستی اینطوربودکه:ماخیلی وقت درموردپدیده ای قضاوتی داریم،بعدمتوجه میشویم که آن پدیده آنطورنبوده که ماقضاوت کرده ایم.دراین موردمثالهائی می زنند.مثلاً:شبی است مهتابی،ابردرآسمان هست،ابر حرکت می کند.کسی که سابقه آشنائی نسبت به این مطالب نداردوقتی به طرف آسمان نگاه میکندمعتقد است این حرکت سریعی که می بینبم مربوط به ماه است نه به ابر،اماوقتی زمان میگذردوتجربه میکنیم،متوجه می شویم که خیراین حرکت سریع ازابراست نه ازماه،وهرچندماه خودش حرکتی دارداما آن نیست که ما می بینیم.یامثلاً میگویندکه:یک انسان درکشتی می نشیند روی دریاحرکت می کند، ا زهیچ طرفی ساحل پیدا نیست؛امواج درحرکت است.شخصی که درکشتی نشسته است فکرمی کند که دریااست جریان داردنه کشتی اما اگربه ساحل نزدیک شودمتوجه میشودکه خیرکشتی است که به طرف ساحل حرکت می کند نه اینکه دریابه طرف او…وازاین قبیل مثالهای فراوان می زنند،وان شک رانسبت به تمام حقایق و واقعیات ایجادمی کنند؛ومی گویند:بنابراین اصلاً خرج هیچوقت معلوم نیست،آن چیزی که ما درباره اش می فهمیم درواقع هم آنطورباشد…وکاررامیرسانندبه جائی که اعتباروجودخارجی رابه کلی باطل میکنندومیگویندکه هرچی هست حکم ذهن ماست.این ذهن مااست که این نوع قضاوتهارادارد.حتی اینکه ما پس ازتحقیق وتجربه میگوئیم که ابراست حرکت میکند،یاکشتی است که حرکت میکند،بازممکن است زمان بگذردومتوجه بشویم که این هم اشتباه بوده.بنابراین وجودخارجی رابی اعتبارمی کنندوحکم می کنندبه اصالت وجود ذهنی.این نوع قضاوت درتاریخ مشهورشده به عنوان ایده آلیسم.

البته این راهم میدانیدکه یک نوع زرنگی کرده اندبعضی ازاین فلاسفه ماتریالیست،که آورده اند ماتریالیسم رادر برابرایده آلیسم قرارداده اند!که دومنظوردرکاراست اول اینکه ایده آلیسم رابه جای دین میگیرند.زیرادرحقیقت ماتریالیسم دربرابردین قرارداردنه ایده آلیسم.ماتریالیسم نگرش مادی نسبت به عالم وجودکه فکرکنیم هستی فقط ماده است ولاغیر.وایده آلیسم نیزدرحقیقت تعبیری دینی است دربرابرماتریالیسم قرارمیگیردکه دین است میگوید:هستی عبارت است ازماده وماورای ماده.باتوجه به اینکه مردم تحقیق ناکرده تقریباً می دانندماتریالیسم دربرابردین قراردارداینها این زرنگی راکرده اند؛وشاید رساله ها وکتابهای فراوانی حتی بااین نام (ماتریالیسم وایده آلیسم) نوشته اند…وچون درواقع آنچه دربرابرماتریالیسم قرارداردعبارت است ازدین،بنابراین تلقین میشودبه کسی که فقط این عنوان رانگاه می کندوآگاهی کامل درباره فلسفه ندارد ،که دین ایده آلیستی است؛ذهن گرایانه است تخیلی است! این یک نوع سوءاستفاده ازقراردادن این دوکلمه دربرابرهمدیگر…ونوعی دیگراینکه،اعتبارماتریالیسم رابالا میبرندکه یعنی:ماتریالیسم؟،ذهن گرا نیست بلکه واقع گرا است.زیرا ایده آلیسم به معنی ذهن گرائی است.وتقریباًهمه وهمه این رامیدانند.پس آنچه دربرابرایده آلیسم،قرارداده شود،خودبخود،معنی مخالف ذهن گرائی رابه ذهن تلقین میکند.درحالیکه اصطلاحی که باید دربرابرایده آلیسم آورده شود،» رئالیسم» است نه ماتریالیسم .زیرا رئالیسم است که معنی واقع گرائی رامیرساندنه ماتریالیسم.این اصطلاح رئالیسم،اول درموردهنراطلاق میشد،دربرابرهنرهای ذهنگرایانه که بعداً دربرابرفلسفه ذهنگرانیزاستعمال یافت.

بطورخلاصه مقابل ماتریالیسم دین است.ومقابل ایده آلیسم نیزرئالیسم میباشد. اماماتریالیستها،باقاطی کردن اصطلاحات این زرنگی راکرده اندکه اعتباردین رانابودکرده اند به این حیله که کلمه ایده آلیسم رامقابل ماتریالیسم قرارداده اند،وبازهم به ماتریالیسم اعتباری داده اند با این کلک که آنرادربرابرایده آلیسم آورده اند.

اما دوتا رد دیگربرای این حیله- صرفنظرازاینکه گفتیم اصولاً اینهادربرابرهم قرارندارند: 1-اینکه دین ایده آلیستی نیست بلکه ضدایده آلیسم است.چطور؟ ایده آلیسم که اشاره کردیم همان فلسفه سوفسطائی یونان قدیم است؛ووقتی جمله ای که با آن- پس ازمقدمات- واردمباحث فلسفی می شویم این جمله است: «حقایق الاشیاءثابته والعلم بهاممکن،خلافا «لسوفسطائیه » یعنی:اشیاء،دارای حقایقی هستندمسلم؛وشناخت آنهانیزممکن است،بخلافت گفته سوفسطائیان ایده آلیست.می بینیدکه- نه درفلسفه پویاوپایای اسلام – حتی درفلسفه کلاسیک اسلامی نیزاولین جمله،جهت گیری است علیه ایده آلیسم یعنی بعد ازاینکه مقدماتی کلی راجع به درک فلسفی،به نوآموزداده میشود،بلافاصله بحث فلسفی میشودبا رد ایده آلیسم.واصولاًودرحقیقت،کاردین درهرموردی مبارزه است با صورت های گوناگون ومظاهرمختلف ایده آلیسم.زیراتمام بدبختی هایی که بشریت می کشدهمه اش به خاطر این است که واقعیت ها رانادیده می گیرد.واگرحتی ستم ها راقبول می کند درواقع بواسطه نوعی تسلیم شدن به واهمه هاوارزشها،یا وجودهای ذهنی ومفاهیم ذهنی است مثلاً اگرستمی ازیک ستمگرراقبول میکنداین تحلیل ذهنی به جوشش می آیدکه:اگرمن ستمش راقبول نکنم وبه مقابله پردازم ممکن است یک مشکلی برای من پیش بیاید!ویااینکه بایک ارزیابی ذهنی،ضرری راکه به خاطر نابودی ستم ممکن است تحمل کند،سنگینترازخودستم می پندارد!ودرتمام مسائل دیگرآنچه موجب بدبختی وانحطاط وسقوط است برای بشریت،معلول ایده آلیسماست یعنی معلول توجه به وجود خارجی …وواقعیت این است که دین دشمن آشتی ناپذیروضدسرسخت ایده آلیسم است؛وتمام تلاشش رابه کارمیبردبرای کوبیدن ایده آلیسم،برای نجات دادن انسانیت ازدام های محسوس ونامحسوس ایده آلیسم چه کهنه وچه مدرن!این یک طرف قضیه.2-طرف دیگر قضیه رانگاه می کنیم میبنیم همین ماتریالیسم دیالکتیک،وباتنها این تعبیروتفسیری که درموردتغییردارد- صرف نظرازخیال بافیهای دیگرش- دچارچه ایده آلیسم خطرناکی میشود.اولاًانسان رادریک معمای غیرقابل حل قرارمیدهدکه:هیچ ثابتی وجودندارد،امامن تمام آنچه میگوئیم به عنوان اصول ثابت بایدبپذیریدونبایدکمترین تردیدبکنید؟ چطوراین معما قابل حل است؟ ! وبعدکم کم کاوش کنیم درباره مباحث دیگرببینیم مطالبی که اینها(ماتریالیستهای-دیالکتیسین)درموردحرکت تاریخ،درموردرابطه انسان باخارج،درموردرابطه فردوجامعه،وبقیه مسائل دارند،چه اندازه ازواقع بینی برخورداراست.به عنوان مثال فقط یکی ازموضوعات رامطرح میکنیم:میدانیم که وجودمادی یعنی تنهاوجود موردقبول مادیهااین است که بامشاهده مستقیم یابواسطه وسائل مادی بتوانیم به وجودش پی ببریم.وجودذهنی یعنی آن چیزی که با این مقیاسهانمی توانیم ثابت کنیم بلکه بایک سلسله مطالب دیگر.حالا دونمونه ازاین نوع موجود را دربرابرهم قرارمیدهیم.یکی انسان،ویکی تاریخ.انسان چه نوع موجودی است؟وجودخارجی،وحتی محدودتر،یعنی وجودخارجی مادی.اماتاریخ چی؟تاریخ وجودخارجی ومادی ندارد.تاریخ موجودی است ذهنی.یعنی ذهن ما،روی قواعدواصولی که دارد،روی مقیاسهائی که برای حکم کردن درباره هستی دارد،تعبیری رابوجودآورده بنام تاریخ وازاین کلمه یک معنی درنظردارد که عبارت است ازجریان حوادث درطول زمان یا عبارت است ازمعنی علمی ترتاریخ:نشیب وفرازهای زندگی انسان وتصورات زندگی انسان درگذشت زمان .این کلمه معنی اش جزدرذهن وجودندارد درخارج هرگزنمی توانیم با دقیق ترین میکروسکوپها تاریخ رانشان بدهیم که بگوئیم این است تاریخ،نگاهش کنید!این نوع وجود رامی گوئیم وجود ذهنی-ایده آلیست هاکدامهاهستند؟آنهایی هستندکه حکم می کنندبوجود ذهنی،واصالت وجود خارجی را نفی می کنند.درچنین موردی،ببینیم قضاوت ماتریالیست های دیالکتسین دررابطه انسان وتاریخ چطور است.آیاانسان راحاکم برتاریخ می شناسدیا تاریخ را حاکم برانسان؟ آنطورکه مطالعه داریداین گروه شق دوم را انتخاب کرده اند.فکرمیکنند که تاریخ است تعیین کننده سرنوشت انسان وتاریخ است که حاکم است برانسان.واین خطرناکترین نوع سقوط درایده آلیسم است،دوحکم به اصالت ذهن ودرگرفتارشدن به ذهن گرائی!چرا؟دربین این دونوع موجود،آنکه وجود مادی داردانسان است ،انسانی که افرادش موجودعینی ومادی هستندآنهارامی بینیم.وبه مقتضای جهان بینی خود،حکم می کنندکه فقط وجود مادی است که اصالت دارداما دراین طرف ،چون قضاوت بین وجودعینی مادی و وجودذهنی رادرک نکرده اند،دچاراین ایده آلیسم خطرناک می شوندکه این وجود ذهنی راکه عبارت است ازتاریخ حاکم بروجود مادی می شناسند!

واقعاًعجیب است:ازیک طرف جزبرای ماده اعتباری قائل نیستند،جزعالم ماده هیچ چیزی را درک نمی کنندونمی پذیرند.بسیارخوب.اما وقتی دربرابراین تعبیرهاقرارمیگیرند،این طورازآن طرف قضیه سقوط می کنندکه میگویند تاریخ حاکم برانسان است تعیین کننده سرنوشت است!ایده آلیست های قرون گذشته فکروتعبیرایده آلیستیشان بسیط تروساده تربودازاین نوع تغییر،زیرا آنها می گفتند:ماکاری به عالم خارج نداریم ازاین ها اطلاع نداریم ولیکن اینها می گویند که عالم مادی خارج اصیل است فقط همان است که وجود داردولاغیر،وبا اینحال یک تعبیرذهنی ویک وجود ذهنی راحاکم برعالم خارج می شناسند!بحث درباره ایرادهای این اصل اول تغییررامیگذاریم.چون می دانم مطلبی است فلسفی سنگین وخشک.واین برادرهم تذکردادند.من هم تصدیق میکنم واقعاً درسی است که شاید کسی حوصله بیش ازنیم ساعت شنیدنش را نداشته باشد مگرکسانی که خاصه درس فلسفه رامی خوانند.

ومی رسیم به یک اصل دیگرازاصول دیالکتیک وکوتاه هم عبورمی کنیم.اصل دوم دیالکتیک که عبارت است از » تضاد » ومی دانید که تنها کلمه ای که برای توجیه حرکت تاریخ انسان وبرای تحولات درماده بکارمی برند عبارت است از «تضاد»ً.تضادهم که دیالکتسین های ماتریالیست،خیلی به آن می نازند یکی از اصول دیالکتیک اسلامی است که جمله مشهورش را بخاطرداشته باشید همانطورکه جمله مشهوراصل تغییررا درفلسفه اسلام خدمتتان عرض کردم.جمله مشهورازفلسفه اسلام درمورد تضاد هست این است که «لولاتضاد لما وقع الکون والفساد»این جمله مشهوری است درفلسفه اسلام درموردتضادیعنی اگرتضاد نبود سخت وسازامکان نداشت پیش بیاید،آنچه پیش می آید معلول وجود تضاد است.اما بازاختلاف دراین اصل دیالکتیکی اسلامی با همین اصل دردیالکتیک ماتریالیستی،درسوءفهم وبه غلط تفسیرکردن آن است همانطورکه اصل تغییریکی ازاصول فلسفه اسلامی بود ولی وقتی وارد ماتریالیسم دیالکتیک می شود این طورنادرست ازآب درمیاید.اصل تضادهم با تفسیرهای ماتریالیستی این همه اشتباهات دوروبرش راگرفته درحالیکه خودش یک اصل اسلامی است ودرصحت آن،تردیدی نیست.

به خاطراینکه توضیح ایرادهای تفسیرماتریالیستی درباره این اصل هم-مانند بحث اصل اول-سنگین نباشد،به یک اشاره کوتاه اکتفا می کنیم:

ماتریالیستها،وقتی این قانون اسلامی را ازفلسفه اسلام دزدیده اند- وآنرا ازاکتشافات عظیم خود،علیه دین قلمداد می کنند!- آن را بامقیاس » تزوآنتی تزوسن تز » چنین تفسیر می کنند که: هرتحولی درهرموردی،معلول پرورش یافتن ضد یک چیزاست دربطن همان چیز.میگویند که این نوع دگرگونی،خودکارواتودینامیک است.اما آنچه معلول تاثیر عوامل خارجی می باشد،تحول مکانیکی است.ودارای آن اعتباروحیثیت نمی باشد که عنوان با عظمت «تضادمکانیکی «رابرای آن بکاربریم!

راستی،ایرادهای این تفسیربرای تضادنیزبیش ازآن است که دریک درس،برشماریم.تنها به یک ایراد که درکارهمین دیالکتیک ماتریالیستی وجود دارد اشاره می کنیم.

فرض می کنیم که اصل تضاد را باهمین تفسیربپذیریم.اما یک لحظه بعد به اصل » تاثیرمتقابل » میرسیم،که درآنجا با نهایت خشونت،دین را به بادحمله وانتقاد میگیرند که- گویا- هرموضوعی را به تنهائی وبدون رابطه با موضوعات وپدیده های دیگرنگاه می کند؛وتحول آنرا مورد بررسی قرارمی دهد!وبعد می نازند به اینکه ماتریالیستها چون واقع بین اند،تحول هرپدیده ای را دررابطه با پدیده های دیگروبا توجه به تاثیرآنها بریکدیگربررسی می کنند!

بسیارخوب.بازحالافقط این سؤال راپیش می کشیم که: تکلیف فریب خوردگان مکتب شما چیست؟ آیا حرف اولتان را باآن همه غرور و افاده بپذیرندکه:تحول هرچیز،معلول تضاد دربطن خود آن چیزاست،یا حرف دومتان را،که:بررسی تحول یک چیزرابدون رابطه باپدیده های دیگر،مردود وایده آلیستی می شمارید؟راستی تکلیف شاگردان سرگردان مکتب شما چیست؟

عزیزانم!امروزنمیخواهم بیش ازاین خسته تان کنم.اگرفرصتهائی دیگردست داد،میتوانیم درباره ایرادهای این اصل با تفسیرماتریالیستی وهمچنین درباره ایرادهای غیرقابل شمارش اصل اول،ودواصل آخر،بطورمفصل بحث کنیم.

دیگرخدانگهدارهمه.امیدوارم پیروز باشیدکه حرف درست بشناسید وبپذیرید.

تاریخ:3/58

حاشیه مربوط به صفحه ۹

انگیزه اینکه ماتریالیستهای دیالکتیسین برای فلسفه خود،قیدعلمی افزوده اند،بامروری برتاریخ فلسفه اروپا ازقرون وسطی تا یکی دوقرن پس ازرنسانس معلوم می شود.توضیح مطلب بطور خلاصه چنین است که شیخی ازفلسفه کلاسیک اسلامی به اروپا انتقال یافت.اما شرایط اجتماعی وسیاسی قرون وسطی اروپا ایجاب کرد که بجای تتبع وتحقیق بخاطرفهمیدن درست این فلسفه ،کوشش شود تا ازآن وسیله ای برای توجیه یافته های کلیسای متحد با دربارها جستجوکنند.محصولی که ازاین تلاش بدست می آمد(یعنی:اسکولاستیک) سردرگمی وابهام قرون وسطائی را موجب گردید…زمانی که آزیدیخواهان اروپا،علیه استبداد وروش ضدخلقی وضدعلمی کلیسای ضدمسیحیت،قیام کردند،نبردعلیه این فلسفه توجیه گروضع موجود را،یکی ازوظایف خودیافتند… وچون دراروپا،تنهاشیوۀ فلسفی رایج،همان روش اسکولاستیک بود،وفلسفه ای دیگردردسترس نبود،انقلابیون،یکباره علیه فلسفه قیام کردند؛وازتحقیرونفرین آن هیچگونه دریغ نمیورزند.به این دلیل کلمه فلسفه تقریباًمنفورخاص وعام شد.این خصلت جبهه گیری بی منطق درانقلابهای بشری (که معیارهای دینی،راهنمای تشخیص درست ونادرست مسائل ومباحث رایج نباشد) پس ازمدتی شدت وحدت خود راازدست میدهد…وهمینطورشدکه یکی دوقرن پس ازکوبندگیهای آغازرنسانس،یکی یکی ازدانشمندان گرایشی به فلسفه پیدا کردند،وازطریق گوناگون وبا برداشتها وبحثهای متنوع،این نفرین شدۀ رانده ازاجتماع را کم وبیش به میان جامعه بازگردانیدند… ومیدانیدکه عصررنسانس اگرفلسفه را طرد کرده بود،دربرابر،دوران آبرو وحیثیت علم بود.لذا بعضی ازکسانی که دست محبتی برسروروی فلسفه کشیده،وآنرا به میان جامعه بازگردانیده بودند(اما اینان نیزدرست مانند فلاسفۀ کلیسای قرون وسطائی،فلسفه رافقط بخاطرتوجیه نظرات خودمیخواستند) باآگاهی ازروحیۀ علم پرستی جامعه،زرنگی کردند؛وفلسفۀ خود را،فلسفه علمی نامیدند! آنچه با این سیاست میخواستند به جامعه بقبولاننداین بودکه:»فلسفه های دیگران،باحقایق مسلم علمی انطباق ندارند؛وبه این دلیل است که نادرست میباشد.اما فلسفۀ ما باعلم (چیزی که احترام آن درحدپرستش بود)مطابقت دارد ولذا درست وغیر قابل تردید است!!
اما دراینجا دو اشکال مطرح است:1-اگرنسبت فلسفه را باعلوم،درست درک کنیم،عیناً مانند نسبت ریاضیات است با گردو.پس اگرگرفتن وصفی ازگردو برای ریاضیات یعنی اینکه بگوئیم: «ًریاضیات گردویی»ً: میتواند حیثیت وآبروئی برای ریاضیات،دست وپا کند،آن آوردن قید علمی نیزمیتواندموجب احترام فلسفه باشد!! 2- لب مطلب صاحبان فلسفه علمی!(مواظب باشیدکه این تغییررا باتعبیر فلسفه علوم – که راست است – اشتباه نگیرید) این است که مطالب فلسفۀ ما- برخلاف فلسفۀ غیرعلمی! با حقایق علمی انطباق دارد،بنابراین «ثابت» است ونمیتوان دردرستی آن تردیدکرد.اما همچنین آقایان درمنطقی که برای توجیه فلسفۀ علمی خود بکارمی برند قبل از همه،ما راملزم می کنند که بپذیزیم که: » ثابت «وجود ندارد!!
05/06/58

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: