کتاب وحدت اسلامی-علامه کاکه احمد مفتی زاده

کتاب وحدت اسلامي – اثر علامه كاكه احمد مفتي زاده

 vahdat

بسم الله الرحمن الرحيم

اين سخنراني درزمينه وحدت اسلامي و ريشه يابي علتهاي تفرق در جوامع اسلامي كه توسط علامه مفتي زاده درتاريخ 18/2/1358دردانشكده مخابرات ايراد شده است، بعلاوه چند سوال وجواب درزمينه خود مختاري و شيوه زمامداري دراسلام كه عيناَاز نوار پياده شده و منتشر ميگردد.

 

خواهران، برادان:

سلام و درود برشما باد.موضوعي كه امروز تعيين شده درباره اش بحث كنيم موضوعي است  تحت عنوان «وحدت اسلامي».وحدت ديدگاههاي گونانگوني دارد:وحدت دربرابر تنوع،وحدت دربرابر كثرت،وحدت دربرابر تفرق وامثال اينها و ميدانيم با توجه به شرايط اجتماعي ما از اقسام مختلف وحدت آنچه اكنون حايز اهميت است كه درباره اش بحث كنيم ، وحدت دربرابر تفرق است .

وحدت دربرابرتفرق :

وحدت دربرابر تفرق صورتهاي گوناگون دارد:وحدت جغرافيائي، وحدت ملي، وحدت گروهي، وحدت حزبي وامثال اينها ودربين اين انواع وحدت آنچه ازهمه بالاترووالاتراست ، وحدت است دربالاترين ارزش انساني ، وحدت درفكر ودرايدئولوژي ودرنظام زندگي وحدت اسلامي تعبيري است در، برگرفتن عاليترن نمونهاي وحدت دربين انسانها.براي اينكه متوجه باشيم كه پيش كشيدن چنين موضوعي براي انسانها آيا كاري است منطقي يا خير،توجه به اين مطلب ضروري است كه هر موضوعي يا هرطرحي براي هرپديده اي درزماني ميتواندمعقول ومنطقي باشدكه با ذات و خصوصيات آن پديده سازگار باشد.اگر موضوعي مطرح كنيم براي پديده اي كه با ذات و خصوصيات آن پديده سازگار نباشد، تلاش ، عبث خواهدبود.

دربين جانداران دونوع زندگي داريم. نوعي زندگي جانداران تك زي ونوعي زندگي موجودات گروه زي . دربين پائين ترين انواع موجودات ازنظر تكامل مثل حشرات، انواعي داريم كه تك و منفردزندگي ميكنند، مثل مگس. انواع داريم كه گروهي زندگي ميكنند، مثل زنبورعسل.انسان دربين جانداران موجودي است كه بطورطبيعي گروهي زندگي مي كند تا به پيشرفته ترين مراحل تكنيك ميرسد.پس زماني كه متوجه مي شويم كه انسان موجودي است گروه زي، طبيعي است كه طرح چنين موضوعي براي انسان ، موضوع وحدت دربرابر تفرق و دربرابرارزشهاي عالي انساني، طرحي است منطقي و معقول و ارزش داردكه روي آن بحث كنيم وهم كار كنيم .بايد قبلا متوجه باشيم چه چيزهاي موجب تفرق انسانها است و بعد راه چاره راپيدا كنيم تا آن عوامل تفرق را نابودسازيم وآن وقت است كه به طوري طبيعي آن موجود به طرف خصلت طبيعي خودش كه وحدت است ، بازخواهدگشت.

دوعامل تفرق :

دوعامل بزرگ و عمده براي تفرق دربين انسانها وجود دارد.يكي ستم وديگري استبدادو اختناق.ستم يعني اينكه برحقوق مادي و معنوي انسها دستت تطاول دراز بشود،واختناق يعني اينكه  انسانها نتوانندآنچه را كه فكرميكنندآزادانه بيان كنند.اين دوعامل ازعمده ترين عوامل تفرق هستنددرجامعه هاي انساني . واشاره كرديم كه وحدت درمصاديق گوناگون قابل طرح است. ازجمله وحدت درفكر و ايدئولوژي. ووحدت اسلامي از اين نوع وحدت است.پس ازآنچه مسلمانان رابااشكال مواجه ميكند، عبارت است ازستمي كه بر فكر و ايدئولوژي انسانها دست تطاول دراز ميكند.اصولابا توجه به اينكه وحدت خصلت اين موجود گروه زي است، فقط بودن تضميني براي بقاي آن كافيست. تلاشي وسيع و طولاني براي بقاي خصلتي كه به صورت طبيعي است لازم نيست. فقط يك تضمين لازم مطرح است.درقرآن براي اينكه مسلمانان داراي وحدت باشند،برمبناي فكروايدئولوژي وآنچه كه از فكرو ايدئولوژي سرچشمه ميگيرد، اصل اعلام شده شورااست.

درمسائل مختلفي كه در جوامع اسلامي مطرح است، به طور طبيعي  مكان اختلاف نظر وجود دارد.هرگاه تضميني براي يافتن راه حل مناسب پيدا نشود، بطورطبيعي- حتي اگر عامل ستم و اختناق هم مطرح نباشد – به تفرق منتهي ميشود.به همين دليل است كه قرآن درحالي كه اداره جامعه بشري رابه آگاهان ودانايان نسبت به مسائل انساني سپرده ،ركني را براي بقاي وحدت دستور داده كه عبارت است از شورا،شورا از صاحب نظران ، به تعبير مشهورقرآن»اولي الامر«كه « اولي الامر«تعبيري است براي صاحب نظران اهل حل و فصل وتعبير ات ديگري از اين قبيل.

دراينجا دوتا اشاره كنم.يكي از اينكه به خاطر داريم كه درعهدحكومت طاغوتي بعضيها كلمه «اولي الامر»به عنوان شاه وفرمانروايان تفسيرميكردند.بطلان اين تفسيرخيلي بديهي وساده است.وقتي دقت كنيم كه درقرآن كلمه «اولي الامر»در چه مواردي به كار مي رودمتوجه به مفهوم و مصداق آنهم مي شويم مثلا:

(( وَإذجاءهُمْ أَمرٌمِن الأمنِ أًوالخًوفِ أًذَاعُو بِهِ وَلَوْرَدَّوهُ إلَي الرَسُولِ وَ إِلي اُولي الاَمْرِ مِنْكُمْ……))(83نساء)راجع به مشكلاتي كه درجوامع انساني مطرح مي شود،اشاره ميكندكه انسانها كم صبرو تحمل وماجراجو هروقت حادثه اي پيش مي آيد درباره آن حادثه شايعه سازي ميكنند.اما راه منطقي براي اينكه جامعه دچارآن نشود،اين است كه دراين موردبه «اولي الامر»مراجعه كنند.چرا؟چون «اولي الامر»راه چاره مشكل پيش آمده براي جامعه راميتواند از قرآن جستجوكند.

پس با اين تعبيرمتوجه مي شويم «اولي الامر»دانشمندان هستند،آگاهان هستند،كساني هستند كه به مسائل و مشكلات ونيازهاي جامعه آگاهندونكته ديگردرباره «اولي الامر» اينست كه » اولي»جمع است وبه معني يك فرددريك زمان نيست.اينهم يكي از اشتبا هات است كه فكر كنيم كه»اولي الامر»يعني يك فرد،هرچندمقامات بالاي علمي واجتماعي داشته باشد،هرچند صميمي و دلسوزبراي مردم باشديك فرد هرگزدرقرآن اين صلاحيت به اوداده نشده كه امورجامعه را به تنهايي بررسي كندوراه حل مناسب براي مشكلات پيداكند.آنچه اين صلاحيت راازنظر قرآن داردعبارت است ازجمعي ياگروه واين گروه راخداونددرجايي ديگر به نام شورامي نامد:وامرهم شوراي بينهم.(38شوري)

 

كارجامعه اسلامي باشورا اداره مي شود،نه يك فرد، هرچندوارسته وآگاه باشد.

بعدازاينكه نظام اسلامي درابعادمختلف پياده شد،امور جامعه برهمين منوال شورا مي گذشت وزماني طولاني گذشت وبه تدريج دشمنان بشريت كه زير ضربات ضداسبتدادي اسلامي خردشده بودند، ماننداشراف اموي سربلندكردندوبزرگترين ضربت را برپيكر جامعه فرودآوردند.اين بودكه عامل وحدت جامعه را ازبين بردند، يعني «شورا»را.تاپيش ازبه زمامداري رسيدن معاويه،امورجامعه عموما اعم ازانتخاب رئيس قوه مجريه دراسلام كه عنوانش خليفه بودوتاكوچكترين مسال جامعه را»شورا»بررسي ميكردوتصميم ميگرفت.اما بابه زمامداري رسيدن معاويه،»شورا»ازبين رفت ومعاويه هم رئيس قوه مجريه شدوهم رئيس حكومت.چيزي درحدودشاهنشاه.

دراسلام،حكومت با شورااست.واز طرف «شورا»قوه مجريه اداره ميشدورئيس آن تعيين ميگردد.ولي با نابود شدن «شورا»به دست معاويه،امورزمامداري عموما به دست معاويه افتاد وهمانطوربعدازآن به دست جانشيانش خواه دردودمان اموي،خواه دردودمانهاي بعدي.طبيعي است، زماني كه فردي برجامعه حكومت مي كند، حتي اگر معاويه نباشد،هرفردي باشد،هرچقدردلسوزو آگاه باشد،ولي وقتي رأي تنهاي اين فردمطرح باشد،اين فردامكان نداردكه اشتباه نكند.وهمين اشتباه موجب اشتباهات بعدي ازاووديگران ميشود.

اما متأسفانه آنكساني كه تمايل به حكومت فردي برجامعه دارند،كارشان تنهادراشتباه محدودنمي شود، بلكه ذات علاقه مندي به حكومت فردي مستلزم استدلال وستم برجامعه است ودرحيقت زمامداري معاويه ازاين نوع زمامداري بودكه آلودبود به اين نوع اشتباهات وهم با خصلت استبدادي چنان خفقان و استبدادي درجامعه ايجادكردكه آزادي رأي را از»اولي الامر»ازصاحب نظران گرفت.

مسخ كردن كلمه»خليفه»:

اينها فقط گلايه است ازتاريخ نويسان وكساني كه دنبال روي ميكنند،نسبت به آنها كه كلمه خليفه رابراي زمامدارن خلفاي اموي و عباسي بكارميبرند.بياددارم،همين ايام يعني بعدازپيروزي انقلاب نيزبارها درنشريات وهمينطورازراديووتلويزيون ديده ام و شنيده ام كه خلفاي امور وخلفاي عباسي.وبراي نظام حكومت آنها كلمه خليفه رابكاربرده اند واين ازنظر علمي يك تحقيرو توهين است به كلمه خليفه و خلافت.درحقيقت همانطوركه اشاره كردم،خليفه يعني رئيس قوه مجريه كه ازطرف شوراانتخاب ميشودوميدانيم كه امويان وعباسيان شورا را نابود كردند نه اينكه ازطرف شوراانتخاب شدند.فرق بين اين دوخيلي زياداست.اين دوتا حكومتشان «شاهي»بودوباكودتابه حكومت رسيدند.بعد،درميان نسلشان حكومت به طوري ارثي ادامه يافت واين كاملامخالف باخصلت خلافت است.

بنابراين درموردامويان و عباسيان بايستي كلمه سلاطين ياشاهنشان بكارگرفت نه خليفه.

بعدازاينكه سلطنت موجب نابودي شورا شدطبيعي است كه تفرق بوجودمي آيد.زيرا شورا مركزي است براي اجتماع صاحبنظران جهت بررسي مسائل جامعه ودرنتيجه رسيدن به يك راه حل درست براي پيشنهاد به جامعه.وقتي اين وسيله منتفي شود،صاحبنظران نظرات خودرا به جامعه عرضه ميكنندودرجامعه طبيعي است كه هرگروهي ازيكي ازاين نظرات تبعيت ميكند.واين اختلاف درنظرها كه ذاتاًمثبت است ،وقتي تضميني براي تبادل و رسيدن به بهترين نظروجود نداشته باشد،به تفرق خواهد انجاميد.درچهارده قرن گذشته ، نبودن»شورا»موجب شده كه اين همه تفرق به وجودآيد.

تشكيل شورابراي رسيدن به وحدت:

الان منطقي ترين راه براي ماكه ازمرض اينهمه تفرقه رهائي پيداكنيم ودوباره به اين وحدت برگرديم، اين است:

آن تضميني كه قرآن براي وحدت تعيين كرده دوباره به وجودبيايديعني «شورا»را ، «شوراي اولي الامر»،شوراي دانشمندان وصاحب نظران آگاه نسبت به مسائل جامعه.ولي ميدانيم كه تفرق رنگهاي گوناگون درجامعه ما پيداكرده است كه ازهمه مهمترتفرق مذهبي است كه ملت مسلمان ايران رابه دو بخش بزرگ شيعه وسني تقسيم كرده است، بعدتفرق دراشكال ديگر كه درحقيقت همه زائيده دوران طولاني ستم و اختناق است.

براي ازبين بردن تفرق مذهبي بايد اول راههاي تفرق مذهبي راازنظر فكري وازنظر قوانين اجتماعي بشناسيم.

دوشاخه مذهبي سني وشيعي ووحدت تسنن نبوي وتشيع علوي:

اين دوشاخه مذهبي سني و شيعي اختلافاتي باهم دارند.اين اختلافات طبيعي است. يعني معلوم اختلافات طبيعي رأي صاحب نظران است.اما متأسفانه اضافه براين يك رنگهاي ديگري هم ازاختلاف وجودداردكه ازطرف بشريت برمذاهب و پيروان مذاهب تحميل شده است.روحش شادمرحوم دكتر شريعتي،كه براي نشاندان قسمتي وسيعي ازاين مايه هاي تفرق كه برملت ايران تحميل شده بوداصطلاح «تشيع علوي وتشيع صفوي»را رايج كرد وبااين اصطلاح حقيتاً خدمتي بزرگ كردبه برگشتن جامعه به سوي وحدت.درمقابل اين تعبير دكتر شريعتي ،براي تسنن هم ميتوانيم دواصطلاح دربرابر هم بكار ببريم اينكه يكي تسنن اصيل رانشان ميدهدودرآنجا با تشيع اصيل تلاقي ميكندواختلافات نابودميشود.ويكي تسنن غيراصيل كه بااضافه شدن مطالبي به نفع زمامدارن، اين گروه را هرچندبيشتراز گروه ديگرمسلمانان دورميكند.

«تسنن نبوي و تسنن اموي»ودربرابر «تشيع علوي و تشيع صفوي»به قدري اين تعبير دكتر شريعتي دردلها جاگرفته است كه واقعاً كه انسان درهرجا ميخواهددراين موردچه درباره تسنن وچه درباره تشيع اشاره كند،فوراً اصطلاح دكتر شريعتي درذهن خطور ميكند.

وقتي خصوصياتي كه اززمان صفويه به بعدوحتي درچندقرني پيش ازآن برتشيع اضافه شدكنار ميزنيم وهمينطورخصوصياتي كه برتسنن اضافه شده، آنها رانيز كنارميزنيم مي بينيم كه اين دومذهب دراصول اساسي به هم مي رسند.وآن ديانت واحداسلامي دوباره زنده مي شود.اما با توجه به اينكه چندصدسال روي تسنن و همينطورروي تشيع كارشده تااينكه گروههاي مسلمانان دربرابر يكديگر قرار بدهند، طبيعي است كه خيلي آسان نميتوان اين مايه هاي تفرق راازاين دومذهب گرفت. راه منطقي و معقولي كه درشرايط كنوني براي مامطرح است اين است كه به جاي اينكه افرادي معدودبنشيندندوطرحهايي به عنوان پيش نويس قانون اساسي آماده و عرضه كنندودرمعرض افكارعمومي قرار بدهند، صاحبنظران ازهردوفرقه، آگاهان به رموزاجتماعي اسلام،هم ازتسنن و هم ازتشيع،اجتماعاتي باهم داشته باشند.روي يك يك مسائل بحث و بررسي وتبادل نظر كنندوبعدازبحث و بررسي، آنچه غيراصيل و نادرست است وبامباني اصلي اسلام كه عبارت است ازقرآن و احاديث مسلم پيامبر اسلام،اگرسازگاري نداشته باشدكنارميزنيم وآنچه با اين مباني سازگاراست قبول وبعداعلام ميكنيم.وبراين مبنا براي وضع قوانين مختلف مملكتي اين كارراادامه ميدهيم واين تنها كاري است براي برگشتن تفرق مذهبي به سوي وحدت ديني .

فرق بين دين ومذهب:

اينجا نيز اشاره كنم مذهب ودين باهم فرق دارند.دين عبارت است ازاصل ومذهب عبارت است ازشاخه ها .ومابه واسطه اينكه ازاصل دورشده ايم وبه شاخه ها دست زده ايم،الان درحقيقت مذهبي هستيم نه ديني.وبايد تلاش كنيم كه ديني بشويم نه مذهبي، وراهش فقط اين است كه اجتماعاتي ازصاحب نظران به نام «شورا»وجودداشته باشدكه درآن اجتماعات ،اعم ازآنچه كه درقانون اساسي موردنظراست وآنچه كه شامل مسائل فرعي جامعه باشد،روي آن بحث و تبادل نظرشودو بعدآن راهي كه منطبق موازين اصلي است، انتخاب و به جامعه پيشنهادگردد.درغيراين صورت،بديهي است كه هرگزنمي توانيم ازاين تفرق به سوي وحدت بازگرديم.

شكل هاي ديگر تفرق درجامعه ما:

يك نكته ديگرمطرح است كه تفرق درجامعه ما تنها تفرق مذهبي نيست.يعني محدود به اين نيست كه جامعه اسلامي ما به دوشاخه سني و شيعي تقسيم شده است.به شكلهاي ديگر نيزدرجامعه مي بينيم .ودرحقيقت وقتي كه ستم و اختناق وجوددارد، نمي شودپيش بيني كردكه تفرق درچه راههايي پيش مي آيدوچه فرقه هائي ميتواندبوجودبيايند.تنها اين قابل پيش بيني است كه ستم و اختناق عامل تفرق است. الان همانطور كه سني و شيعي درجامعه خودمان داريم، معتقدبه اسلام و غيرمعتقد به اسلام نيزداريم و حتي به نام اسلام،غيرازسني و شيعي داريم.فرقه هاي كوچكي هستنددركردستان به نام»يزيدي»ها،»علي اللهي «ها،»اهل حق،»ها، «نيازي»ها،وبازدركردستان و غيركردستان فرقه هاي گوناگوني داريم وبعدالان،فرقه هاي غيرديني داريم.يعني اصل جهانبيني آنها ديني نيست.

وتمام اين تفرق ها،همه آن معلوم اختناق وستم است.وقتي انسانهادرفضاي آزاد نميتوانند مطالبي كه دارندعرضه كنند،طبيعي است كه در زيز پرده فشار،عكس العمل هايشان نامطلوب مي باشد.ممكن است به راههائي بروندكه درصورت نبودن فشار،به آن راهها نروند.پس نه تنها»شورا»از اهل تسنن و تشيع كافي نيست- براي مشكلات جامعه ما- بلكه شوراي تمام گروههاي اسلامي وديني نيزكافي نيست شوراي ما بايد شورائي باشداز تمام صاحبنظران وآگاهان،اعم ازدو فرقه اهم و بزرگ اسلامي يعني سني و شيعي و فرقهاي كوچك ديگر به نام فرقهاي اسلامي و فرقهاي غيرديني.اصولاًجامعه ما وقتي ميتواند يك جامعه كاملاًاسلامي باشدكه فضائي بازوآزاد براي عرضه كردن افكارو ايدئولوژيهاي مختلف را فراهم كند، هرنوع ايدئولوژي،خواه ديني خواه غيرديني كارنامه آزادي دريك جامعه اسلامي اين است كه«فبشرعبادالذين يستمعون القول فيتبعون احسنه».

مژده پيروزي را قرآن تنها به آن انسانهائي ميدهدكه آمادگي دارندانواع نظرات گوناگون رادرموردافكاروجهان بينيهاي گوناگون را،يا مسائل مختلف انساني ،بشنودو مطالعه كنند،آگاهانه ازبين انواع گوناگون آنچه را كه بهترودرستترتشخيص ميدهند،بپذيرند.چه موقعي چنين انتخابي براي انسان امكان دارد؟وقتي كه مطرح كردن افكاروعقايدو ايدئولوژيها درمكان كاملاآزاد،مقدورباشد.چطور امكان دارددربين افكارو عقايدگوناگون، من بهترين راانتخاب نكنم؟درحاليكه شخصي كه عقيده اي داشته باشد ونتواندآنرا آزدانه مطرح كندتا من بشناسم.وبعد ببينم كه فكرو عقيده بدردمن ميخورديا خير.متأسفانه وارث قرنها اختناق هستيم و راستي بسيار مشكل است كه بعد ازاين همه فشارواين همه اختناق الان بتوانيم ازآزادي بطور صحيح ومنطقي بهره برداري كنيم،مي بينيم كه درجامعه هاي ما غالبأ روي عقايد وروي مسائل فكري برخورهائي بوجود مي آيددرحاليكه اگر منطقي نظركنيم- روي اين افكارو عقايد- مي دانيم كه ذات مطرح شدن اينها نه تنها موجب برخورد وجدال برروي اينها نيست بلكه موجب بالارفتن سطح فكرودرك ومعلومات انسانها است و انديشه انسان را بازميكندوانسان راياري ميكندكه اگر مطلبي راقبول كردودنبال گرفت،مطمئن باشد كه اشتباه نكرده است پس مطرح كردن افكارو عقايد گوناگون درجامعه درحقيقت بايد مورداستقبال جامعه وافرادجامعه باشد نه اينكه جامعه درآن بيم و هراسي داشته باشد.چه چيزي موجب شده كه مطرح كردن ايدئولوژي وجهانبيني هاي مختلف مورداشكالات واقع شود؟سنگيني استبدادو خفقان گذشته،چون قرنها ما دراسارت بوديم ونتوانستيم مطالب خودمان راآزادانه بيان كنيم.اكنون كه آزاديم، تجربه نداريم كه ازآزاديمان درست استفاده كنيم و تجربه نداريم كه منطقي با افكارو عقايد مخالف، يا افكاروعقايدخودمان برخوردكنيم.اين وظيفه حكومت فعلي است كه بافراهم كردن شرايط براي يك شوراي عالي كه صاحب نظران ديني و غير ديني جمع شوند، زمينه رافراهم كند، تا درمحيطي آزادافكاروعقايد مطرح شودواز آن کانال راهي بسوي جامعه بازشودوجامعه  دربرخوردافكارو عقايد گوناگون راه منطقي مقابله را پيدا كند، نه اين راه آشفته اي كه متأسفانه درجامعه ما مطرح است كه واقعاًشرم آوراست- براي آزادي انساني، براي آن آزادي كه درآن براي انسان مطرح است- مقابله ما باافكارو عقايد مخالف با خودمان بسياري ازمطالبي كه درجامعه مامطرح مي شود، واين مسائل موجب تفرق و فرقه شدن گرديده ، درزير دوكلمه ستم و اختناق خلاصه مي شود، ازانواع ستمها ، ستمهاي ملي، ستمهاي مذهبي و ستمهاي طبقاتي است.و مي بينم بقدري جامعه ما از مفهوم آزداي بيان انديشها وآما ل و آرزوها دور شده كه وقتي بحث ازرفع يكي ازاين ستمها مي شود،حتي انديشمند ترين افرادجامعه ما، حتي كساني كه درحد زمامداري جامعه هستند، مقداري دچارتشويش وترديدمي شوند، مثلاً وقتي كه بحث ارحقوق ملي ملتها مي شود، بحث ازخودمختاري ملتها مي شود، مي بينيم كه بسياري ازصاحب نظران اين تعبيررادرحدتجزيه مملكت تلقي ميكنند.درحالي كه هيچ رابطه منطقي و عقلاني بين خودمختاري ملتها وتجزيه وجودندارد، بلكه درست برعكس، تحميل وحدت اجباري به ملتها موجب تجزيه است، نه خودمختاري ملتها. مقداري توضيح بدهم. طبق طرحي كه اول بحث گفتم، وحدت درطبيعت انسان است،انسان موجودي گروهي زي است. پس به طور طبيعي مايل به تفرق وازهم پاشيدگي نيست.چه وقت است كه اين موجودگروه زي مخالف اين خصلت طبيعي فكر ميكند وآرزومي كندو تلاش ميكند؟وقتي است كه اين گروه درزندگي كردن مستلزم ستمي است وزماني كه درجامعه ستم وجوددارد، فشاروجود دارد و حقوق طبيعي انسانها پايمال ميشود. دراين موقع است كه فكر جدائي بوجود ميآيد.

 

يك مثال درباره جدائي دررابطه باتجزيه طلبي:

دوتا برادردريك خانه زندگي ميكنند.وقتي كه درمحيط خانه ستمي موجودنباشد، وقتي ازطرف يكي ازاين دوبرادر فشار برديگري واردنشود، بطور طبيعي فشارجداشدن به كَله اين دونفر نمي زند.اما وقتي ممكن است يكي از اين برادران ازديگري جدا بشودكه ازطرف برادر مقتدرنسبت به آن برادرستم شود.وقتي احساس كندكه برادرمقتدرحقوق اورا پايمال كرده، اجازه نمي دهدكه اين از حقوق طبيعيش بهره برداري كند، طبيعي است كه به فكر عكس العمل مي افتدوعكس العمل درچنين شرايطي اين است كه نخواهد با اين برادرزورگو زندگي كند.آنچه درجامعه ها موجب تفرق ميشود، ستم هيئت حاكمه است كه دريك تصوير ساده ميتوان به نام برادر ناميد، والا وقتي كه هيئت حاكمه ستم مي كند به ملت كلمه برادرخيلي محترم تر ازآنست كه بتوان براي اونامبرده شود.وهمچنين ميدانيم كه اين ملتها نيستندكه به هم ستم ميكنند، بلكه هيئت هاي حاكمه هستند.مثلا درگذشته اگرملت كُردبه طبيعي ترين حقوق خودش يعني به حق تعيين سرنوشت خودش نرسيده ، درحاليكه خداي متعال تمام اين حقوقها را براي ملتها بطور مساوي تعيين كرده واومحروم بوده است.

ستمي كه وجوداشت ستم ملتها برهم نبود:

اين تقصير متوجه برادرانش نبوده، يعني ازبقيه ملت هاي ايراني، تقصير فارسها نبوده، ملت ترك نبوده، تقصير ملت عرب وملت تركمن نبوده،بلكه تقصيرهيئت حاكمه اي بوده كه اگر نسبت به ملت كُردوبعضي ازملتها ازجهات مختلف ستم روا داشته، نسبت به ملت فارس نيزستم رواداشته وشاهد اين امر اينست كه همان اندازه ملتهاي غيرفارسي زبان مبارزه كردند، ملت فارسي نيز مبارزه كرد براي نابودي رژيمي كه درايران حكومت داشت.و نه همان اندازه كه انصافاً خيلي بيشتروشايدتنها شهرتهران به اندازه بقيه ملتها مبارزه كردو كشته دادبراي رستگاري از رژيمي كه دراين مملكت حكومت داشت.

پس ستمي كه درمملكمت وجود داشت ستم ملتها برهم نبوده،بلكه ستم هيئت حاكمه بود برملتها .منتها با اين تفاوت كه نسبت به ملت كُردوبقيه ملتهاي غيرفارس زبان،اين ستم ابعاد وسيع تري داشت.وازجمله همانطوركه ملت فارس حق تعيين سرنوشت نداشت،ملت كُردو بقيه ملتها نيزاين حق را نداشتند.اما مثلاَملت كُردحق بهره گيري اززبان وفرهنگ وخصوصيات فرهنگي خودش رانيز نداشت واين ستم طولاني بقدري ما رااز مفاهيم حقوق ملي و آزادي ملت ها دور و بيگانه كرده كه وقتي مابحث مي كنيم ازرفع اين ستم ها ودرخواست مي كنيم كه حقوق خودمختاري به اين ملت ها داده شود،درحدود آن مقياس عالي و والاي انساني، مي بينيم كه بعضي ازصاحبنظران هستند كه از اين طريقه رم ميكنند.نه تنها افرادي عادي و معمولي ، نه تنها افرادي درسطح پائين، بلكه افرادي با معلومات و اطلاعات عالي اجتماعي.درحاليكه درحقيقت آنچه موجب رم كردن است ، وجودستم است نه دادن اختياربه انسانها،نه سپردن اختيارها، زيرا توضيح داديم كه وقتي ستم برطرف شد، بطور طبيعي احتمال تفر ق نيز برطرف مي شود.

بنابراين اصل اگر حكومت فعلي بكوشد ودرمفهومي وسيع اسلامي براي تمام ملتهاي ايراني،حقوقي راكه ازآنها غصب شده به رسميت بشناسدو برايشان تأمين كند، اين مقدمه است براي برگشتن به سوي وحدت از تفرق، نه آنطور كه بعضي ها تصور مي كنند خودمختاري مقدمه ايست براي تجزه.نه ، درحقيقت رفع ستم مقدمه اي است براي نزديكي ووحدت والتيام باهم. زيراآنچه كه فكر تجزيه را به كلۀ انسان وارد مي كندفرارازستم است.وقتي ستم نباشد انسان چرا مي خواهدازكلي، از نيرومند، خودش راجدا كندو مبتلابه ضعف سازد؟منتهي شكي نيست كه دستهاي بيگانگان، بيگانگاني كه ازانقلاب وسيع و سراسري ملت ايران ضرر ديده اند، دركاراست.يقيناَآنها كه اين انقلاب منافعشان را به خطر انداخته است ، الان راضي و خوشحال نيستند چون استثمارگران چه خارجي و چه داخلي – چون داخليها نيزازمابيگانه اند- بي ترديدبا تمام وجودشان تلاش ميكنندكه برسرراه انقلاب ملت مانع ايجادكنند.ويقيناَآگاهي فراوان مي خواهد كه ملت ما صداي دوست و دشمن راازهم باز شناسد، متوجه باشد كه كدام صدا درجهت رفع ستمها ودرجهت برگشتن تفرق بسوي وحدت كار ميكند وكدام صدا درجهت هرج ومرج، اختناق و آشوب مي كوشد، اين كاردقت فراروان مي خواهد يعني جدا كردن اين دوصدا ازهم، زيرامي دانيم دشمن هيچوقت حرفهايش را صاف و پوست كنده نمي زند.

جوانان دوران مختلفي را درتاريخ طولاني ايران پشت سرگذاشتيم بارها ملت از زير استبداد وفشارواختناق بيرون آمد، بارها مردم پابه مرز آزاداي گذاشتند، اما عزيزان من ، بدست آوردن آزادي مهم است ولي نگه داشتن آزاداي مهم تراست از بدست آوردن آن زيرا بدست آوردن آزادي به تلاش جان بازي صورت ميگيردكه نتيجه دوران طولاني ستم است كه آزداي به نسبت ستم آسان است اما حفظ آزداي محتاج دقت فراوان است، چرا؟چون وقتي دشمنان ملت براي ازبين بردن آزادي تلاش ميكنند،ازاين به بعدازراه ستمهاي صريح و آشكاروارد نمي شوند.راه اينها راه فريب وتزويراست. شناسائي ستم از راه فريب و تزوير،كاريست بسيارمشكل.

اصولاَآنچه كه مايۀ بقاي ستم ويا حتي مايه بوجود آمدن ستم درجامعه ها مي شود، بيشتر تزوير است نه زور و زر.زر و زور كمكي دارند درجهت بوجود آمدن ستم برجامعه ها،اما نه چندان قوي . تنها حربه نيرومند و قوي عبارت است ازتزوير و فريب كه ذهن انسانها را آشفته ميكند،تشخيص را از انسانها ميگيرد.

جوانان ‍‍:وظيفه شماست از انقلابي كه بدست آورده ايد- و ميدانيد كه ملت ما چه كشته هائي داد، چه رنجهائي را تحمل كرد تااين انقلاب را بدست آورد- باآگاهي تمام پاسداري و نگهداري كنيد.

بياد آوردكه درگذشته نيز ما بارها به آزادي رسيديم .اما دشمنان با فريب و تزويرخودمان را عاملي برعليه آزادي و انقلاب خودما قرار دادند.اختلافات وجدال و نزاع و آشوب و بلوا و هرج و مرج به وجود آوردند، بدست خودمان، تا بالاخره آزادي راازما گرفتند.

الان ما در مرحله اي از تاريخ هستيم كه دشمنان با تمام قوا به حربه تزوير متوسل شده اند، از راههاي گونا گون با كلمات فريبكارانه نفوذ مي كنند.درجامعه هاي ما با وسايل گوناگون افكار مسموم درجامعه منتشر ميكنندوراستي اين ايام براي كساني كه به خاطر دارندايام پيش از كودتاي 28مرداد را به ياد مي آورد و كساني كه بيادنداشته باشند اما درتاريخ مطالعه كرده اند.

درتاريخ اين ملت وتاريخ ملتهاي ديگر نمونه هاي اين ايام مكرر ديده مي شود.اگر آگاهي كامل نداشته باشيم، اگردقت نكنيم در فريب ها وتزويرهاي استثمارگران داخلي و خارجي ، بعدازاين ايام ايامي تلخ و ناگوار، خداي ناكرده، خواهيم ديد.

الان درست است كه خوب نمي توانيم از آزادي بهره بگيريم الان درست است چون آشنا نيستيم ازمحيط سالمي كه با سلامت رأي و سلامت نظرمطالبمان را بيان كنيم و مطالب همديگر را بشنويم. اما عزيزان من به خاطر بياوريد يك سال گذشته را.اين محيط را بايد تلاش كنيم كه روشنتر بسازيم انقلابي تر بسازيم .نه اينكه اينقدر سخت باجريان منفي درجامعه مواجه شويم تا از اين شرايط آزادي به جاي اينكه به شرايط آزادي بيشتر برسيم ، دوباره به سوي اختناق وخفقان گذشته باز گرديم همانطور كه بارها بازگشتيم و عامل بازگشتها به خفقان و استبدادچيزي نبود مگر فريب و تزوير استثمارگرهاي داخلي و خارجي.

الان درخارج مرزهاي ايران جرياناتي بسيار خطرناك برعليه انقلاب ايران ميگذرد و حتماَ كم و بيش اطلاع داريد و نيز اين جريانها تا حدي وارد سرزمين ايران نيزمي شود. ودرداخل هم نفوذي دارد واگر مطلبوعات را نگاه كنيم رد پاي اين نفوذات را مي توانيم پيدا كنيم وظيفه يك يك ماست كه با تلاشي و سيع وپيگير هركسي را كه نمي تواندآزادي موجود درجامعه را هزم كندروشن كنيم كه اگر نتوانند اين آزادي رادرست بپذيرندو تلاش نكنند براي تكميل آن بي ترديد اين اندازه آزادي را هم ازدست خواهيم داد.دشمنان سوء استفاده ميكنند از اين آزادي ولي اين ماهستيم كه مسؤليت داريم كه معني صحيح استفاده كردن ازآزادي را درك كنيم وبعد به ديگران بفهمانيم.

متأسفانه گروههاي هستندكه بعلت هراسي كه ازقيافه هولكناك و اختناق گذشته دارندمطالبي راكه دارند، صريحا درجامعه بيان نمي كنند، مشكلاتي كه دارند درست وروشن عرضه نمي كنندتا راهي درست و روشن براي راهگشائي آن مطالب پيداشود. وبازمتأسفانه مي بينيم كه از گوشه و كنار برخوردهاي تندوسخت ، بلكه بعضي مواقع حركتهاي مسلحانه نيز درجامعه ما پيدا مي شود.و بي ترديد اين برخوردها چيزي نيست جز نتيجه فشارهاي استثمارگران ازپشت پردهاي فريب و تزوير.وهرزمان كه درهرزمان ودرهرگوشه اي ازمملكت برخوردي پيش مي آيد، اگر با قاطعيت تلاش نشودبراي جلوگيري از نفوذاين،برخوردها بي ترديد خيلي زود دامنه آْن سراسر ممكلكت را فرا خواهد گرفت.ودرآن صورت است كه ضد انقلاب برانقلاب ما پيروزوچيره خواهدشد.شايد درتهران شما خوب اين مطالب را لمس نكنيدواحتياج باشدكه اين مسائل را خيلي توضيح بدهيم.اما راستي بقدري اين مسائل درجامعه هاي ما عيان و آشكاراست كه احتياجي به توضيح دادن درباره علل و عامل اين برخوردها وجود نداردكه بخواهيم علل و عامل اين تحريكات و برخوردهارا دقيق بررسي كنيم.

خيلي دوريم ازآن شرايطي كه مسائلمان را درهمه جا مطرح كنيم:

متأسفانه چون هنوز به آزادي آشنائي پيدا نكرده ايم ، ممكن است اين تجزيه و تحليل دقيق باززمينه اي براي برخوردشود. خيلي دوريم ازآن شرايطي كه مسائلمان را درهمه جا مطرح كنيم همانطوركه اصل ناتوان بودن درمطرح كردن مطالب و مسائل است كه موجب ميشود به جاي اينكه ازنوك قلم حرفهايمان رابزنيم ازلوله تفنگ اين حرفها را مي زنيم، به اين دليل نمي خواهم راجع به اين حوادث كه درمملكت ما مي گذردخيلي روشن بحث كنم فقط ميخواهم همين نكته را بحث كنم كه :

خواهران و برادران اختناق گذشته موجب شده كه صريح و روشن مطالبمان رامطرح نكنيم.اما متوجه باشيم كه فعلاَ آن اختناق دركار نيست فعلاَ فشاري وجود ندارد. وافكارو عقايدمان را ميتوانيم آزادانه بيان كنيم، بنابراين به جاي اينكه از لوله تفنگ حرف بزنيم با زبان خودمان حرف بزنيم، با قلم حرف بزنيم وبعد با صفا و صميميت حرفهاي همديگر را بشنويم زيرا كمتردشمن ميتواند از زبان و قلم ما به نفع خودش استفاده كند.اما منطق تفنگ بسيار ضعيف است، و دشمن خيلي قوي ميتواندازاين منطق ضعيف سوء استفاده كند.اميدواريم اين اندازه ازشكست هاي گذشته درس عبرت گرفته باشيم كه بار ديگر انقلابمان را با شكست مواجه نسازيم .

اگرراديو و تلويزيون پيش قدم باشند:

اميدورام آن اندازه دراين مدت كوتاه بعداز انقلاب درس گرفته باشم كه اجازه ندهيم به فرصت طلبان يا كسانيكه مي ترسند مطالبشان راصراحتاَمطرح كنند. به خاطر اينكه درگذشته بيان صريح مطالب ممنوع وموجب مجازات بوده ازاين به بعد بتوانيم با صفا و صميمت كامل هم مطالب خودمان را با صراحت كامل براي ديگران مطرح كنيم و هم مطالب ديگران را بشنويم و قبل از همه اين وظيفه دولت است، وظيفه مطبوعات است و وظيفه راديو وتلويزوين است كه بدون فريب و بدون تعارف، و بدون مجامله صراحتاَ به تمام گروههاي مختلف مردم آنچه كه نظرات دارند، انديشه ها دارند، بيايند و براي مردم مطرح كنند كه يقيناَ اگر راديو و تلويزيون بتواند پيش قدم چنين بهره برداري منطقي و آزادي ازافكارو نظرات و آراء و عقايد شود، اين امر نيز به سوي مطبوعات نيز سرايت خواهد كردوبي ترديد درصورتي كه تمام گروهها چه ديني وچه غير ديني ، ديدندكه مي توانند آزادانه حرفشان را بزنند، آنها كه حسن نيت دارندهرگز به حربهاي ديگر به غيراز حربه بيان متوسل نمي شوند آنها هم كه سوء نيت دارنددرجامعه رسوا خواهند شد، زيزا جامعه به آنها خواهدگفت كه وقتي شما با آزادي كامل ميتوانيد مطالبتان را بيان كنيدچرا مطرح نمي كنيد؟چرا بازوربه وسائل غيرمنطقي متوسل مي شويد.

پرسش ها

پرسش:ابعاد گوناگون خودمختاري ازديدگاه اسلام چيست؟اگر خودمختاري درموردمسائل سياسي، اجتماعي، اقتصادي، فرهنگي ومذهبي بدون درنظرگرفتن جنبه نظاني آن مطرح باشد، آيا ازراه تشكيل انجمتهاي ايالتي و ولايتي تأمين نمي گردد؟

پاسخ :باتوجه به اينكه درجامعه شناسي رايج درجهان كنوني ما، خودمختاري با مفهموم ومقياسهاي شناخته شده غربي براي جامعه ما هم قابل تصور است، مجبورم دراين زمينه توضيح بدهم:

خودمختاري با مفهموم اسلاميش معني گسترده ترو پرمفهوم ترداردونيزعلمي ترازانوع خودمختاري كه درجامعه هاي غربي مطرح است، اشاره اي كرديم كه حكومت در اسلام يعني شورا.ازاينجا تفاوت خودمختاري اسلام با خودمختاري غيراسلام مي توانيم درك كنيم.درخودمختاري غير اسلامي، يك حكومت مركزي  حدود وابعادي رابراي تعيين حق سرنوشت براي حكومت هاي كوچك محلي معين ميكند. اما درخود مختاري اسلامي كه بهتر است كلمه حقوق متساوي اسلامي را بكاربريم، قضيه نوعي ديگراست .به عبارت ديگر، خيلي ساده بگوئيم خودمختاري غربي سيستم از رأس به قاعده است درحاليكه خودمختاري اسلامي سيستم ازقاعده به رأس است . به اين معني كه تمام ايالتها،مناطق مختلف مملكت، هركدام يك شورا بوجود مي آورند. اين شوراها سه قوه از قواي فرعي را تأسيس ميكنندچون دراسلام به تنهائي عبارتست ازحكومت نه اينكه شورا دركنار قوه مجريه و قضائيه باشد.شوراحاكم برتمام قوااست .شورا عبارتست از قوه مقتته كه تنها قوه حكومتي دراسلام است – وقواي ديگر را نيز شورا تعيين ميكند.اما قواي ديگر دراسلام بجاي دوتا، چهارتا است: يكي همان قوه مجريه، ديگري قوه قضائيه كه شناخته شده است ودوقوه ديگر كه از قوه مجريه جدا شدند، بطور عادي احتمال بوجود آمدن فكر استبداد درمغزسران قوه مجريه منتفي مي شود.بهرحال شوراهاي محلي ازاين چهار قوه فرعي،سه تا قوه را تشكيل مي دهند: قوه مجريه، قوه قضائيه،و قوه ماليه ،و نمايندگان اين شوراهاي ايالتي و ولايتي هستند، اين شوراهاي محلي هستندكه جمع مي شوندتا شوراي عالي مملكتي را بوجودآوردند،نه اينكه قبلا ًيك حكومت مركزي وجود داشته باشدو بعد خودمختاري ها رابراي مناطق مختلف برسميت بشناسند. برعكس، شوراهاي محلي بوجود ميآيند و ازاين شوراهاي محلي نمايندگاني جمع ميشوند، شوراهاي عالي تشكيل ميدهندو بعدازاين نيروي نظامي كه اشاره كرديد،دراختيارآن شوراي عالي است.

نيروي نظامي كه ارتش است،درامورداخلي ،درقوانين اسلامي حق مداخله ندارد.ارتش فقط براي حفظ و نگهداري مرزهاست ولاغير.ارتش دراختيارآن شوراي عالي ناظر برامور مشترك مملكتي است كه درنظام وسيستم حكومت اسلامي ،شوراي عالي ازنمايندگان شوراهاي ايا لتي و ولايتي بوجود مي آيدو اين شوراي عالي چند تا وظيفه به عهده داردكه يكي همين تأسيس ارتش است براي نگهباني مرزها و بعد تقسيم درآمدمملكت به نسبت احتياج، نه به نسبت جمعيت و نفوس، به نسبت احتياج ايالتها و ولايتها.و تعيين خط مشي خارجي مملكت وگذاراندن قوانيني كلي و مشترك براي تمام جامعه.

بنا براين درجواب سؤال عرض ميكنم كه درخودمختاري اصولاً نيازي به اين امر نيست كه ارتش دراختياراين شوراهاي ايالتي و ولايتي بگوئيم يا شوراهاي خودمختاري يا هرتعبير ديگر باشد، اصولاًارتش كه براي نگهباني از مرزهاست دراختيار شورايعالي است. منتها خودمختاري ها يك نيروئي دارند بنام پليس داخلي كه در سيستم سياسي و اداري اسلامي پليس داخلي دراختيارقوه قضائيه است، يعني دراختيار دادگستري است، هركدام از اين حكومتهاي خودمختار داراي پليس داخلي هستندكه پليس داخلي هيچ رابطه اي با ارتش ندارد و از ارتش دستور نمي گيردوصرفًاً
دراختيار دادگستري است

فكر مي كنم با اين توضيح ، سوالي راكه طرح كرديد جواب داده شده باشدكه بله ما قصدمان از خود مختاري اين نيست كه هركدام يك ارتش جداگانه داشته باشند. چنين مسئه اي مطلقا ًمورد درخواست نيست. آنچه مورد درخواست ماست بطور خلاصه دوباره توضيح مي دهم:

درهركدام از اين ايالتها ويا براي هركدام از اين ملتها، شورائي بوجود بيايد و اين شوراها قوه مجريه محلي، قوه قضا ئيه محلي، و قوه ماليه محلي تشكيل بدهندو بعد نمايندگان اين شوراها، يك شوراي عالي بوجودبياورندكه قوه نظامي يعني ارتش دراختيار اين شورا خواهدبود.

پرسش: آيا مذهب تسنن با وجودتعبيري درباره آيه

«أطيعواللهَ وأطيعوالرسولَ و اولي الامرمنكم«دارد ميتواند انقلابي باشد؟

پاسخ:توصيفي خلاصه عرضتان كنم،درحقيقت مذهب تسنن، مذهبي است ذاتاً انقلابي عليه حكومت سلطنتي ، تسنن ازريشه سنت گرفته شده و سنت را به دو معني داريم :يكي سنت تالي كتاب يعني احادث و يكي سنت به معني زمامداري و روش اداره مملكت.

نهضت تسنن خواستارتجديد نظام جامعه بودبراساس روش زمامداري درزمان پيامبر و خلفاي راشدين و درحقيقا نهضتي بودبرعليه سلطنت.

تسنن مي گويد كه آنچه حق است ،برمملكت حكومت كند،شورا است و نه فرد- اشاره اي كردم- «اولي الامرمنكم»درتعبيرما يعني شورا نه فردو اشاره كردم به آيه ديگردرقرآن كه كلمه «اولي» جمع است و هرگز نمي توان به معني فرداطلاق كرد. و باز اشاره اي كردم به آن حكم » وامرهم شوري بينهم»ودريك اشاره اي ديگر براي كسانيكه مقداري آگاهي دارنداين را عرض كنم كه :سه تا اصل داريم براي تبعيت. يكي كتاب، يكي سنت و يكي اجماع. كتاب كه قرآن است ، سنت يعني احاديث پيامبر اسلام، اجماع يعني رأي متفق همه يا اعضاء شورا. اين مفهوم كه از»اولي الامر»درذهن بعضي ها است بواسطه تعبيراتي كه مزدوران دين فروش داشته اندكه به معني زمامدارن ميگفتند،موجب پيش آمدن چنين سؤالي شده است كه تسنن چطور ميتواندانقلابي باشد. نه عزيزانم ، «اولي الامر»به معني فرمانروايان نيست، همانطوركه گفتم » اولي الامر»يعني شورا،»وَاَمْر هم شوري بينهم»ودرهرزماني وهرجامعه اي شورامي تواند رمز حركت وتكان براي جامعه باشديعني تبادل نظرآگاهان ، واگر «اولي الامر»را به معني فردبگيريم، چه درحد زمامداري وچه درحد فرماندهي درهرسطحي ،بله درآن حدتكان انقلابي را ازما ميگيرد.

اما حقيقت اينست كه «اولي الامر»جزمعني شورادرميان اهل تسنن هيچ معني ديگري ندارد. همانطوركه دراثناي بحث گفته شد، آنچه ازنظر اهل تسنن انقلابي- كه تسنن نبوي است نه تسنن اموي- ارزش دارد براي اداره جامعه و اختيارداردكه جامعه را اداره كندعبارتست از همان شوراكه قرآن دستور ميدهد- وامرهم شوري بينهم- وافرادشوراهستند-«اولي الامر»- «اولي الامر»يعني كسانيكه آگاهي ودرايشتان به مسائل و مشكلات جامعه ازطريق همين شورا حل و فصل ميشد.وتسنن نهضتي است براي تجديدآن نظام زمامداري يعني شوراو نهضتي است برعليه سلطنت ، زيراتسنن همانطوركه گفتيم ازريشه سنت است و به معني نظام و روش و زمامداري جامعه. تسنن خواستار آن بودكه حكومت سلطنتي و فردي بركنارشودو حكومت شورا برجامعه دوباره قرار گيرد.

تا زمان معاويه هميشه با شورا تمام مسائل – از قبيل تعيين رئيس قوه مجريه و بقيه مسائل حل و فصل ميشد.

پرسش: وقتي ميگوئيم خلفاي راشدين، تا امويان و عباسيان رانيزشامل ميشود؟


پاسخ:خير:وقتي مي گوئيم خلفاي راشدين منظورمان كساني است كه با شورا ازطرق انتخاب به زمامداري قوه مجريه مي رسيدند پس فقط تا زمان حضرت امام حسن كلمه خلفاء درست است. اززمان حضرت حسن به بعد- اززمان معاويه- ديگر كلمه خلافت براي زمامدارن قابل اطلاق نيست.. وبازاشاره اي صريح كردم و گفتم ازخيانتهاي مورخان است كه مي گويندخلفاي اموي و عباسي درحاليكه اينها خليفه نبودندبلكه سلاطين و شاهنشاهان بودند.

پرسش:اسلام كدام است ، تسنن يا تشيع؟

پاسخ:بطور ساده خدمتتان عرض كنم :

اسلام يعني اصل يعني تنه درخت و تسنن و تشيع شاخه هاي اين درخت واحد هستند. وباز اشاره اي كردم كه از بين رفتن شورا موجب تفرق شدو مذاهب بوجود آمد واما با بوجودآمدن دوباره شورا ما مي توانيم ازتفرق، به سوي وحدت برگرديم.

پرسش:درارتباط با پيشنهادي كه درزمينه تشكيل شورائي كه از جميع گروهها و مذاهب ارائه ، فرموديد،پس مجلس مؤسسان براچه تشكيل ميشود؟

پاسخ:آنچه از نظر من اهميت داردمفهوم آن اجتماع است نه اسم و عنوان،كلمه مجلس مؤسسان با يك مقياس خاص اسم وعنواني است براي يك تشكيلات خاص دريك زمان محدودو معين،درحاليكه آن شورائي كه من گفتم براي تمام مسائل جامعه است. براي اداره جامعه براي حل همه مسائل درهمه زمانهاست نه براي يك كار واحد و يك عمل معين كه مارااز مجلس مؤسسان نيز بي نيازكند.

پايان

 

 دانلود نسخه پی دی اف

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: