پرورش و آموزش

پرورش و آموزش(علامه کاکه احمد مفتی زاده)


بسم الله الرحمن الرحیم

مقدمه 

این نوشتار، ترجمه ی نوار*پرورش وآموزش*است، که درسال ۱۳۵۷به زبان کردی،برای دوره اوّل تربیت معلّم مدرسه قرآن، از طرف کاک احمد- علیه الرحمه- بیان شده است.اصل نوار،پس از پیاده شدن،به تصحیح کاک احمدرسیده؛واین ترجمه ،طبق نسخه تصحیح شده،صورت گرفته است.
مهمترین خصوصیت((بیان دینی)) ،که عبارت است از((سادگی و وضوح بیان))،درعین دقّت واتقان، واجتناب ازمغلق گویی واصطلاحات خاصّ اهل علم))،درهمه بحثهای کاک احمد-آشکارا- وجوددارد.((تکرار))به خاطر تفهیم  کامل مطلب به مخاطب،از اسلوبهای رایج دراین بحثها است.درترجمه، تلاش براین بوده تا اسلوب گفتاری، محفوظ بماند؛واسلوب نوشتاری،برآن،حاکم نشود؛که فایده این کار،براهل فنّ،پوشیده نیست،از راهنماییها وپیشنهادات سازنده واصلاحگر،استقبال میکنیم؛وازخداوندبرای همه،هدایت و اخلاص وتوفیق می طلبیم.

برای پروراندن یک ((هسته)) ،بایدخصوصیات آن هسته را بشناسیم.بدانیم که آن هسته،درچه موقعیتی،قابل پرورش است؟ درچه فصلی کاشته می شود؟ درچه نوع خاکی- خوب –رشد می کند؟ چه مقدارآب،می خواهد؟ چه وقت،بایدآب را ازآن،قطع کرد؟ چه نوع کودی،لازم دارد؟ چه آفتهایی،ممکن است به آن،ضرربرساند؟ چه نوع سمّی یاچه روشی می تواند آفتهایش را دفع کند؟ و…؟ باید همۀ اینها را بدانیم؛تا مطمئن شویم که می توانیم آن هسته را پرورش دهیم،و- به طورصحیح وکامل- ازآن،بهره ببریم.
ما،می خواهیم که زندگی انسان،روی کرۀ زمین،زندگی درست وسالمی باشد؛استعدادهایش ضایع نشود،ونعمتهای فراوانی را که دراختیاردارد،ضایع نگرداند،وازآنها درست استفاده کند.
برای محقق شدن این هدف عالی چه باید کرد؟

فقط درصورتی می توان راه صحیح بهره برداری ازتمام تواناییهای انسان،وامکاناتی را که درزمین دراختیاردارد،پیدا کرد،که:انسان ومحیط زندگیش را- محیطی که درآن رشد می کند وازامکانات آن،بهره می برد- بشناسیم.مانند همان نمونۀ ساده که گفتیم.این مطلب،روشن است که بالأخره پس ازشناختن یک هسته،ودانستن مسایل مربوط به پرورشش،می توان برنامه وروش ویژۀ پرورش آن راتهیّه کرد.
آیااین کار،درموردانسان هم،ممکن است؟
درپاسخ،بایدگفت:نه؛این کارممکن نیست.نمی توان انسان را آنچنان کامل شناخت که تهیّۀ برنامۀ فراگیروهمه جانبه مورد لزوم،برای پرورش اورا،ممکن سازد وما،هراندازه که پیشرفته ترمی شویم،ومعلومات ومحدوده نفوذ وتسلطمان گسترده ترمی شود،به همان اندازه،زندگیمان هم،پیچیدگی بیشتری می یابد؛روانمان پیچیده ترمی گردد؛ودرنتیجه:برنامه ریزی برای پرورش ما،مشکلترمیشود.آنچه درمورد یک هسته،برای ما مقدوراست،درمورد انسان هرگز برایمان مقدورنیست.تهیّۀ یک برنامه همه جانبه- به طوری که انسان،درست پرورش شود،وازوجود خود واستعدادهایش درست بهره برداری کند،وازنعمتهایی که دراختیاراو،نهاده شده،درست استفاده کند-،فقط ازطرف کسی ممکن است که- به طورکامل وازتمامی ابعاد- انسان،ونحوه پیوند اورا با محیطش بشناسد.
آیا می شود برای پروراندن آن هسته- که مثال زدیم- خود آن هسته،برنامه ریزی کند؟… ودرنمونه کاملترازهسته،مثلاً: یک حیوان؟ آیا می شود حیوانی،یا چیزی درحدود یک حیوان،برای خودش برنامه تهیّۀ کند؟!روشن است که:نه!
انسان هم،مانند همان هسته است که برای پرورشش،برنامه لازم است.انسان- خودش- نمی تواند این برنامه را تهیّۀ کند.همانگونه که آن هسته،نمی تواند برای خودش،برنامه تهیّۀ کند.کسی که برای موجودی،برنامه ریزی می کند،باید رازها واسراروجود،وخصوصیّات وویژگیهای آن موجود را- به تمامی- بشناسد.ودستیابی به چنین شناختی- هیچگاه- برای انسان- مقدورنیست.
دلیلی بسیارساده وروشن:یک روانشناس اگرسالها،روان ناآگاه یک نفررا مطالعه وبررسی کند،بازهم نمی تواند- به طورکامل- آن رابشناسد.فقط روان ناآگاهش را میگویم،نه تمام روانش؛یا تمام درونش با همۀ استعدادها ونیروها ونیازمندیهای فردی وجمعیش.وفقط یک نفررا،نه صد نفروهزارنفر.خیر!یک نفرراهم نمی تواند بشناسد.این،دلیلی بسیارساده وروشن است که انسان،نمی تواند:یرای انسان،برنامۀ پرورشی تهیّۀ کند؛محال است.به همان دلیل که درمورد یک هسته،باید یک نفرآگاه وبا اطّلاعات واحاطۀ کامل،برنامه ریزی کند؛تا نهایی ترین ثمرۀ بهره برداری ازآن هستۀ تحقّق بیابد.درموردانسان هم- عیناً- به همان صورت است.باید کسی که ازاستعدادهاوخصوصیّات انسان،آگاه است،ومحیط زندگی وی رابه تمامی می شناسد،ومی داند چه چیزهایی دراختیاراوقراردارد،وچه شرایطی برایش فراهم شده،برای انسان برنامه ریزی کند؛تاهمۀ استعدادهای وی- به درستی- مورد بهره براری قرارگیرد.نه،به این شکل غلط که- امروزه- ازاستعدادهای انسان،بهره برداری می شود؛به گونه ای که تا یک کارمثبت،به دست وی انجام می گیرد،دهها کارمنفی،ازاو،صادرمی شود.بنابراین،امکان دارند:انسان برای خودش،برنامه ریزی کند.ممکن نیست که انسان،دربارۀ خودش تا این حدّ،محیط وآگاه وبراطّلاع باشد.
وقتی،((برنامه ای سزاوارانسان)) دراختیارش،قرارداده شد- دیگر- اجرای آن،به خودش سپرده می شود.وچون موجودی عاقل وآگاه است،می تواندآن رابه درستی اجرا کند.((برنامه ریزی)) و((اجرای برنامه)) دومسأله متمایزهستند.آگاهی وعلمی که برای اجرا،کفایت می کند،هیچگاه،برای برنامه ریزی،کافی نیست.پس،((برنامه)) که فراهم شد،به آن،داده می شود،تا اجراکند.چون انسان،این امکان را دارد که با اطّلاع ازنکته های مورد لزوم،بتواند برنامه را- به طورصحیح- اجرا کند.
اما،چه وقت،ممکن است که از((برنامه))،نتیجه معقول،به ست آید؟ وقتی که: شرایط موردنظر((برنامه گذار))- دقیقاً- رعایت شود.
درجلسه پیش گفتیم که:اگرآموزش،باشد،ولی،پرورش،نباشد،بیماریهای گوناگونی را درجامعه پدید می آورد؛که به نمونه هایی ازآن- هم- اشاره کردیم.ساده ترین مثال،آن بود که:بعضی ازانسانها ازلحاظ ((قول))،نمونه،ولی ازلحاظ اخلاق وعمل،پست وپلیدهستند.راه صحیح برای اینکه:وضع،چنین نباشد،آن است که:پرورش،برآموزش،مقدم شود.امّا تقدم وپیش افتادن پرورش برآموزش،به چه معناست؟
طبعاً،ما نمی خواهیم بگوییم که:پرورش،بدون شناخت وبدون علم،امکان دارد.خیر!پرورش،ازلحاظ عمل وتحقّق،همیشه به دنبال آموزش،خواهدبود.امّا درمسایلی که به انسان،آموزش داده می شود،بعضی اصول اساسی وجود داردکه:ابتدا،آنها تعلیم داده می شود؛وبعد:انسان،به کمک شیوه ای متناسب با شناختی که پیدا کرده،پرورش می یابد.بعد ازفراگیری مبانی ومسائل اساسی،وپرورش متناسب باآن،تعلیم وآموزشهای دیگر،به دنبال می آید.یعنی:بعد ازپرورش آموزش،تکمیل می شود.و- فقط- به این شکل است که همۀ دانستنیها برایش مفیدخواهدبود،وبه او،ضرری نخواهد رساند.
پس،هنگامی که می گوییم((اوّل،پرورش،بعد:آموزش))،دومعنی رامدّ نظرداریم:
1- اهمیت آموزش،نسبت به اهمیت پرورش،فرع است.یعنی سواد ومعلوماتی که تربیت صحیح،به همراه،نداشته باشد،فایده ای ندارد؛و- حتّی- ممکن است مضّرهم باشد.
2-آموزش،مجموعه ای بسیاربزرگ وبی پایان است.ومقداربسیارکمی ازاین مجموعۀ بی پایان- حتّی کمترازیکصدم هم- برپرورش مقدّم است.پس ابتدا،آن یک درصدمسائل وشناختهای کلّی واساسی هستی،به انسان،آموزش داده می شود؛ومتناسب با آن اندازه معرفت،پرورش می یابد.وبقیه ی نودونه درصد مسائل قابل آموزش،به دنبال((پرورش))،مطرح خواهد شد.
بااین دواعتبار،مجموعاً پرورش نسبت به آموزش،مقدّم است.
حال،بحث طولانی ومشکلی را که جلسۀ پیش داشتیم،به این صورت،خلاصه می کنیم که:تفاوت((دین))-که پیامبران-صلّی اللّه وسلّم وبارک علیهم أجمعین- مأمورابلاغ آن هستند-با برنامه های بشری،درمبنایی است که قرآن،درآیاتی،به ما،آموزش می دهد:
((یَتلوا علیکم آیاتنا،ویزکیّکم،ویعلّمکم الکتاب والحکمة)) وسپس((ویُعلّمُکُم ما لَم تَکونوا تُعلَمُون)).
به طور خلاصه:مأموریت محمّد- صلّی الّه وسلّم علیه وعلی آله- این است که:ابتدا،همۀ مردم را به سوی حقّ وحقیقت،زندگی سالم،وارزشهای واقعی،دعوت می کند.آنان را ازسرگردانی نجات داده،درمسیردرست زندگی کردن قرارمی دهد.امّا به تناسب شرایط گوناگون فکری ومعیشتی انسانها،بعضی ها- خیلی زود-ازحقّ،پیروی می کنند،وآمادگی پذیرش آن را درحدّ بالایی،دارند.اینها زودترمی آیند؛وافراد دیگر- حال،کمی دیرتریا زودتر- به دنبال اینها می آیند.برای کسانی که دعوت حقّ را می پذیرند،بلافاصله مسألۀ افزایش معلومات،مطرح نمی شود؛بلکه-ابتدا- مبانی اوّلیّه،به آنان،آموزش داده می شود،و- سپس- به تناسب،واقتضای آن مبانی اوّلیّه،پرورش می شوند.بعد ازاینها است که نوبت،به بقیّۀ معلومات وآموزشها می رسد: ))وَیُعلّمکم الکِتاب والحِکمه)):چه دربارۀ واقعیتهای وجود:(هم انسان،وهم باقی عالم)،وچه دربارۀ درست زندگی کردن انسان.وسرانجام))یُعلّمکم ما لم تَکونوا تَعلَمُون)).یعنی:چیزهایی که دانستنش لازم است،ولی برای بشر،ممکن نیست که به طورعادی،بدون تعلیم پیغمبران- صلّی اللّه وسلّم  وبارک علیهم أجمعین-آنها را بداند.واین قاعده،درتمام رسالتها،رعایت شده است.
اگرتاریخ تطّورعلوم ومعارف رابررسی کنیم،این مطلب،برایمان روشن می شود که دانایان هرروزگار،هنگامی که ذهنشان را- صرفنظرازجنبۀ هدایتهای الهی- به کارانداخته اند وفعالیّت آن را شروع کرده اند،اساسی ترین مسأ له ای که قبل ازهرچیزبرایشان مطرح شده،این بوده است که))هستی چیست))؟و((انسان چیست))؟ اینها،اوّلین مسائلی بوده اند که درابتدائی ترین مرحلۀ فکری،مطرح شده اند.بعد- به تاریخ- اینها،بنیان پیدایش اندیشۀ فلسفی را تشکیل داده اند.یعنی:بررسی وتلاش فکری برای یافتن جواب این سؤالها.بعد ازاینها هم،مسائل دیگری با همین کلیّت،وبه همین عظمت وبزرگی،مطرح شده است(بطورخلاصه می گویم) سپس مراحل مختلفی،سپری شده وفعالیّت ذهنی انسانها دربارۀ هستی وانسان،دربارۀ مبدأ ومنتها،ونظام هستی،به طرف مسائل فرعی کشیده شده است.این بحثهای اصلی وفرعی،دست به دست،وهمین گونه- به تدریج- آمده،تا- مجموعاً- سه شاخه،ازآن،جدا شده است:یک شاخه:الهیّات یا(( فلسفه اعلی)) که راجع به اصل وجود است؛واین- همیشه- مقام اوّل را داشته.یک شاخه دیگر،مربوط به این که:چیزهایی راکه دراین هستی،دروجود مادی،یعنی درآسمانها وزمین می بینیم وتشخیص می دهیم،چه هستند وچگونه اند؟ وشاخه سوم:راجع به خواص وخصوصیاتی که ازنسبت ترکیبی چیزها با یکدیگر،واعداد واشکال وروابط آنها با هم.مجموعاً،فلسفه،ازاین سه شاخه،تشکیل شده است))الهیات،طبیعیّات وریاضیات)). وبعد- همچنان- فعالیّت فکری،ادامه داشته،وازاین علمها هم،شاخه های مختلفی جداشده،تا رسیده به جائی که خبردارید.هرروز،ازهرعلمی،شاخه ای تازه،جدا می شود؛وسپس،به صورت یک واحد مستقل،درمی آید.وبه این ترتیب- روز به روز- به تعداد علوم،اضافه می شود.
این،خلاصه ای ازتاریخ تطوّرعلوم،ومقیاسی ساده ودرست است دردست مانیست؛تا بدانیم که:علوم،درمیان بشر،چطورشروع شد؟ وچه مراحلی را طی کرد،تا به اینجا رسید؟حال،اگرما،با اصول وقواعد صحیح،بخواهیم مسأله ای رابررسی کنیم،اگرببینیم:مسائل مختلفی هستندکه- ازجهانی- به هم مربوطند،آنچه برایمان مهمّ است:اینکه:جهت وحدت این مسائل،یعنی ریشه واساس اینها را،بدانیم،وبعد،به مسأله های فرعی بپردازیم.درموردهرعلمی،این،اوّلین نکته است.مثلاً:درمورد علم ((نحو)) :مهم این است که بدانیم))کلام)) یعنی چه؟ وترکیب کلمات با هم،چگونه است؟ درمورد علم ((صرف))،مهم این است که ساختمان(( کلمه)) چیست؟وتغییرات وتبدیلاتی که برسرآن می آید،چگونه است؟درمورد ریاضیّات،اولین مسأله،این است که بدانیم عدد چیست؟افزایش وکاهش اعداد چگونه است؟خصوصیات آن کدام است؟واعمال اصلی که دراعداد،انجام می شود،چه می باشد؟درهرعلمی،تا مبانی اولیّه،یعنی آن خواص واحوالی که درهمۀ مسائلش،جریان دارد(وبه آن،موضوع،میگویند)،دانسته نشود،تلاش برای دانستن مسائل فرعی،پوچ وبیهوده است.
می بینیم،طبق تطورتاریخی تاریخی علوم،می توانیم متوجه شویم که مسألۀاصلی علوم چه بوده است.مسأله ی اصلی تمام این علمهاچیست؟((هستی)).هستی چیست؟ انسان چیست؟اینها اوّلین مسائلی هستند که انسان دربارۀ آنها اندیشیده است.ازاینجا که((هستی چیست وانسان چیست؟)) –کم کم- حرکت فکرشروع شد،واین شاخه ها بوجود آمد.واکنون هم برای آنکه تلاشهای ما،تلاشی علمی ومنطقی،ودارای بنیاد واصل درستی باشد؛وکارکردنمان درزمینۀ علوم مختلفی که دردسترس داریم،صحیح باشد؛و- نیز- برای آنکه مطمئن شویم که از- علوممان- درست- بهره برداری می کنیم،باید رابطۀ این علوم- که هرکدام،فرع آن مسألۀ اصلی،به شمارمی روند- با ریشه و((موضوع)) شان،برقرارباشد،ورازآن مسألۀ اصلی را پیدا کرده باشیم.یعنی:به طوراصولی واساسی،بدانیم که:هستی چیست،وانسان چیست؛زیرا((هستی+انسان)) است که موضوع تمام علوم می باشد.وبدیهی است اگرکسی نداند که عددچیست،هرچه تلاش کندومسائل پیچیدۀ ریاضیّات را بخواند،سطحی گری کرده،وتلاشش پوچ است.ودرنتیجه،نمی تواند ازآن همه زحمتی که می کشد- درست- بهره برداری کند.موضوع ومسألۀ اصلی همه علوم،خود انسان وهستی است:هستی به عنوان مجموعه ای که انسان،درآن،کارمی کند،وانسان هم،به عنوان آن موضوع واصل،که مشغول کاراست،ومی خواهد هستی را به خدمت خویش گیرد.اما،تاهنگامی که به طورکلّی واساسی،انسان وهستی را نشناسیم،تلاشمان برای آنکه ازوجود خودمان وازمواهب هستی- به درستی- استفاده کنیم،عیناً مانند تلاش آن کسی است که:هنوز،اعداد رانمی شناسد،ولی مشغول فراگیری ریاضیّات است!همچنانکه او،اززحمت خود بهره برداری صحیحی نمی کند،ما هم نمی توانیم اززحمت خودمان بهره برداری درست داشته باشیم.این،قاعده ای است بسیارساده وروشن.
به همین دلیل،ازدیدگاه دین،((اصول))،عبارت ازهمان مسائل اساسی است که همۀ علوم،برآن تکیه می کند.همۀ علوم،شاخه های این مطلب اوّلیه واساسی است که دردین،قبل ازهرچیزدیگری،آموزش داده می شود.زیرا وقتی،می خواهی به کسی،ریاضی،بیاموزی،ابتدا عدد را آموزش می دهی.اگرچنین نباشد،استعدادش را ازبین می بری؛و او را به فردی سطحی،بدل می کنی.دین هم درآغازمسائل اساسی واوّلیۀ تمام هستی وتمام علوم را به ما می آموزد؛نه اینکه ما را سطحی بپروراند؛یعنی:علوم مختلف را به ما بیاموزد،وشناخت وسیعی ازشاخ وبرگها را به ما بدهد؛درحالی که- هنوز- ازمسائل اساسی هستی- که تمام علوم هم،برآنها تکیه می کند- بی خبرباشیم.اکنون هم؛هروقت بخواهی ازانتهای فروع،یعنی:ازعلوم کنونی،به سوی تنه وپیکره،برگردی،دوباره به همان مسألۀ اصلی می رسی.مثلاً:میکروب شناسی برچه اساسی بنا شده؟ ازکجا آمده است؟ وقتی سابقه اش رابررسی می کنیم- مجدداً- به علوم اصلی می رسیم؛مرحله به مرحله به علوم ریشه ای تر،ومواد محدودتر،تا عاقبت،به همان سه شاخه اصلی،وبعد هم به آن دونکته بنیادی که:هستی چیست؟ وانسان چیست؟ بنابراین،همین دومسأله،مسألۀ اصلی تمام علوم است.هنگامی،ممکن است که تلاش ما درعلوم گوناگون وبرای فراگیری دانستنیهای مختلف،مفید باشد،که:درآغاز،مسأله اصلی به ما گفته شود؛رازوجود انسان وهستی.روش دین- که قرآن،آن را اعلام می کند-این چنین است((یتلواعلیکم آیاتنا ویزکیّکم)).
اما(( تزکیّه)) یعنی چه؟
تزکیّه یعنی:ساختمان دادن به وجود یا روان انسان،یعنی شکل دادن به شخصیّت انسان به وسیلۀ شناختهای اساسی وزیربنایی.وبعد ازآن است که هرمعلوماتی دیگررا می تواندفرا گیرد.همانطورکه فرد خواهان فراگیری ریاضی،ابتدا اعداد را فرامیگیرد،وسپس تلاش می کند که قواعد ومسائل دیگررابیاموزد.دراینجا هم- ابتدا- باید قواعد ومسائل اصلی را به درستی بفهمد.آنهم،به گونه ای که شخصیّت معنوی وفهمش همشکل شوند.ازاین به بعد است که:هرچه بیاموزد،نافع است و،ازتمامی آن،بهره براری درست می کند.آنگاه- هرگز- امکان ندارد که:مثلاً- برای نابودی بشر،بمب اتمی بسازد؛ویا برای بدبخت کردن وی،بمب میکروبی بسازد،یا به تولید هروئین وکاکائوین و…اقدام کند؛امکان ندارد هیچ کدام ازاین کارها را انجام دهد.چون،ازآغاز،الفبای وجود،وانسانیّت انسان را- به درستی- فراگرفته،وازآن سود جسته است؛درنتیجه:درمسایل بعدی هم،درست،عمل می کند.انسان،دراین سرگردانی خویش،ودراین همه برنامه واعمال نادرستی که دارد،واین تغییروتحولات نابجایی که درهستی،ودرمواد پدید می آورد،واین بهره برداری ناشایستی که ازدانش واستعدادهای خودش می کند،یعنی:چیزهایی می سازد که موجب نابودی وبدبختی انسان می شود،(انسان درهمه اینها) مانند کسی است که فهم درستی ازاعداد نداشته باشد،ولی به قواعد ومسایل مختلف ریاضیّات مجهزباشد.اگربه اوگفته شود که ساختمانی بسازد،چیزی می سازد که برسرمردم،خراب شودو،مردم را به کشتن دهد؛یعنی:محاسبۀ ریاضیش،غلط ازآب درمی آید.علت این همه بدبختی،که برسربشرآمده،همین است.
اساس پرورش صحیح دینی این است که:دین آن چیزهایی را((اصول))  می نامد که حقیقتاً اصول هستند؛وبرای بقیۀ شناختها حکم شناختهای اساسی وزیربنایی را دارند.شناختن راز وجود انسان وتمام هستی،به این است که وی بداند:این هستی- خود به خود- به وجود نیامده،این شکل را- خود به خود پیدا نکرده،وخود به خود،انتظام نیافته است،و…؛اینها اوّلین کلمات،ونخستین جواب وتحلیل است که انسان،برای این سؤال که: هستی چیست؟پیدا می کند وسپس:انسان موجودی نیست که- باری به هرجهت واتفاقی- این شکل پیچیده وعظیم را پیدا کرده،و- تصادفی- روی کرۀ زمین،قرار گرفته باشد!وبعد،هرطورکه خواست- خوب یا بد- بتواند درزمین،تصرف کند.آفریننده ای که این هستی را با این نظم،آفریده است،انسان را هم درآن،قرارداده که: ازآن،بهره برداری کند.مواهب فراوان،ومواد کلی بسیارزیادی دراختیارانسان،قرارداده،واستعدادهای زیادی- هم- به وی،بخشیده تا ازاین مواهب،استفاده کند.هستی،برای انسان و؛انسان هم،متناسب با هستی.
بعد ازاینها،باید بدانیم که انسان،یک موجود تک بُعدی (ازنوع حیوانات تک بعدی) نیست؛بلکه موجودی است با صدها صورت.انسان درعرصۀ ((خوبی وبدی)) می تواند صدها نوع زندگی داشته باشد.واین- خود- نشان می دهد که وی،موجودی ساده ومعمولی نیست که مانند بقیۀ حیوانات بمیرد وهمه چیزتمام شود.نه! دربرابراین همه امکاناتی که دراختیارش گذاشته شده،ودربرابراینکه امکان استفادۀ صحیح،یا غلط،ازامکانات خویش را دارا است(ولذا،می تواند درحق خودش ومردم،بهترین یا بدترین انسان باشد)،آینده ای برایش مطرح است؛وبعد ازمرگ،حیاتش پایان نمی پذیرد.زیرا اگربه انسان،هفتاد،هشتاد،صد،دویست،هزارسال هم،عمرداده شود- باز-کسانی پیدا می شوند که اگرفقط بیست سال ازعمرشان هم بدی کنند،به اندازه ای بدی می کنند که باقی هزارسال هم،برای مجازات و- هم- گرفتن حق مردم از آنان،کفایت نمی کند.انسانی که میلیونها انسان دیگررا گرفتارشکنجه وناراحتی های بزرگ وکوچک کند،ونقشه های خائنانه ای را طرح ریزد- که اگربا عامل بازدارنده،مواجه نشود،انسانها را تا ابد،بدبخت می کند-،اگردرعمرهزارساله اش- فقط- بیست سال مشغول خیانت باشد،وبقیۀ عمرش را درمجازات خیانتش بگذراند،آیا ضرروزیان واذّیت وآزاری که به میلیونها انسان تحمیل کرده،جبران می شود؟ امکان ندارد.انسانیت مظلوم دردست اینگونه انسانهای خائن، به آن نوع ازسرگردانی وبدبختی وجهل وظلم وامتیازات وتبعیضات،گرفتارمی شود که به طبیعت خود،پایان ناپذیراست.درمقابل:اگرانسانی،پیدا شود که عمر- مثلاً- هزارسالۀ خود را- تماماً- درراه نیکی وخدمت به خلق بگذراند،اگرده هزاریا صدهزارسال دیگرهم،عمرکند،آیا پاداش بهره مندی انسانیّت اززحمتهای اورا برایش فراهم ساخت؟ هرگز.
مجموعاً،انسان،این را درک می کند که:این وجود پیچیده،با این اختیاروسیع و،امکانات گسترده ای که دردسترس دارد،موجودی نیست که چهارروزعمردنیا،مناسب پاداش خوبی بعضی ازافراد خوب آن؛ومکافات بدی بعضی افراد بدش باشد.دوران حیات دنیا،خیلی کمترازآن است که بتوان آن رابه عنوان دوران پاداش به حساب آورد.
به علاوه:وقتی،واقعیت را نگاه می کنیم،می بینیم بعضی ازانسانها هستند که تا آخرین لحظات عمرشان- فقط- مشغول خیانت به انسانهای دیگرمی باشند؛وحتی یک روزهم،به خاطربدیهاشان مجازات نمی شوند،وبعد،می میرند.وکسان دیگری هم هستند که عمرشان را فقط درراه خدمت به سایرانسانها،سپری می کنند،وبه خاطرنجات انسانهای دیگرازچنگال ظلم وفساد ودروغ وفریبکاری وتزویر،سختی های فراوان را،برخود،هموارمی کنند،وتا آخرین لحظات عمرشان هم،بک روز،روی آسایش را نمی بینند،ومی میرند.کوجزای اینها؟ کو؟ انسانیت می داند،وجدان آگاه انسانی می داند و،این را درک می کند که اینها،به همین بیهودگی،هدرنمی رود و،ضایع نمی شود.آن کس،که هربدیی توانست کرد،به همین سادگی رفت و،دیگرهیچ؟!وآن کس هم،که هرخوبیی،امکان داشت،انجام داد،تمام شد ورفت؟!وجدان عمیق بشری می داند که:خیر!چون اگروجدان انسان،این را درک نمی کرد،اصلاً نمی گفت:((خوبی)) و((بدی)).خوبی وبدی یعنی چه؟ وقتی این یکی،هرکاری که کرد،رفت وتمام شد؛وآن دیگری هم،هرکاری که کرد،رفت وتمام شد،وجزایی درکارنیست؛پس خوبی یعنی چه؟ بدی یعنی چه؟ امّا وجدان انسان،این را درک می کند که:نه! این یکی،بدی می کند،خیانت می کند؛وآن دیگری نیکی می کند،خدمت می کند.واین را هم درک می کند که:نتیجۀ اینها،مثل هم نیست.
خوب!کَی،دردنیا،نتیجۀ خوبی یا بدی ظاهرمی شود؟واضح است که عمرهمه پایان یافت،خوبان هم مردند،بدها هم مردند،وهیچکدام،جزایی ندیدند.
دین،ابتدا،این مسایل اساسی را به ما یاد می دهد،ونه چیزهای فرعی را.به بیان دیگر:دین،برای اینکه ما را سطحی نپروراند،وبرای اینکه مانند کسی نباشیم که عدد نیاموخته،به حل مسایل ریاضی می پردازد!،ابتدا ازمسایل اساسی هستی،ومسایل اساسی مربوط به خود ما،این را به ما می فهماند که:هستی،چیزی تصادفی،وبی آغازوانجام نیست؛وانسان هم،موجود رها شده ای نیست که اگرعملش خوب باشد یا بد،فرقی نداشته باشد.وبعد ازاین مسایل اصلی،معلوماتمان را دربارۀ هستی وخودمان افزایش می دهد.درنتیجه،هرچه پیشرفت کنیم،وهرچه بیشتربدانیم،- به تمامی- مفید ومثبت خواهد بود.چون بنای درک وفهم،و- نیز- روحیّه واخلاقمان،برروی اصول صحیح ومبانی درست،نهاده شده است.
نکتۀ اساسی دراینکه دین،پرورش را برآموزش،مقدم می دارد،این است.واصلاً این گونه نیست که هیچ مطلبی را به انسان آموزش ندهد؛یا بدون اینکه شناختی به اوبدهد،پرورشش کند!چنین چیزی امکان ندارد.زیرا پرورش ازنظردین،یعنی:بنای شخصیت انسان به نحوی که متناسب با شناختهایش باشد.به همبن دلیل،دین درآغاز،شناختها ی اساسی را به انسان می دهد،واگرآن شناختها،درروان انسان،نفوذ می کند،وبه روان او،وسایرشرایطی که برایش مطرح است،شکل می دهد،به دلیل درستی وصحت آن است.
درجلسۀ پیش گفتیم که:اجرای همه جانبه وهماهنگ،ووجود مربی با شخصیت صحیح،دو عاملی هستند که باهم،زمینه را فراهم می کنند تا آن شناختهای اساسی دروجود شخص اثرکند؛وبه وی،شخصیّتی متناسب با شناختهایش را ببخشد.یعنی اگرروش پرورشی صحیح،موجود باشد،شخص،درست پرورش می شود،وبعد ازپرورش- به تدریج- به معلومات اضافی،دست می یابد.
همه می دانیم که انسانها غالباً دچاراشتباه می شوند،وگمان می کنند که((علم)) یا ((فرهنگ))،مایۀ نجات انسان است!درحالی که این گمان-عجیب- اشتباه آلود است.نه علم،ونه فرهنگ (که معنی دقیقترولطیف تری ازعلم دارد.)- هیچکدام- مایۀ سعادت انسان نیست.بسیاری ازملتها با وجود آن که صاحب فرهنگهای بسیارمهم وبزرگ هستند،اما افرادی پست ومنحط دارند.تربیتشان برای خیروخیرخواهی نیست.هرچند به ظاهرپیشرفته اند،امّا درحقیقت،توخالی وبی محتوایند.
ازطرف دیگر،می بینیم که قرآن،ازپیغمبربزرگی مانند حضرت ابراهیم-صلّی اللّه وسلّم وبارک علیه وآله- دروقت تنها گذاشتن خانواده اش دراطراف بیت اللّه،درآن بیابان،دعاهای گوناگونی دربارۀ نسلش وآینده اش نقل می کند که یکی ازآنها این است:((یَتلُوا وَابعَثَ فیهم رسولاً مِنهم یَتلُوا عَلیهم آیاتک،ویُعلّمهم الکِتاب والحِکمة،ویُزکیّکم…))  چنانکه مشاهده می شود:اوهم،مشابه درک عمومی بشرقرن بیستم،تصّورکرده است که:مهم آن است:مردم،معلومات فراوان پیدا کنند؛وبعد ازآن پرورش شوند.امّا قرآن،وقتی حالت عمومی وصفت مشخص رسالت پیغمبر- صلّی اللّه وسلّم وبارک علیه وآله- را بیان می کند،متوجهمان می سازد که:نه!مقیاسهای با ارزش برای انسان سازی،به گونه ای دیگراست:((کما أرسلنا فیکم رَسولاً مِنکم یَتلوا عَلیکم آیاتنا،ویُزکیّکم،ویُعلّمکم الکِتاب والحِکمة ویُعلّمکم ما لم تَکونوا تَعلمون)).به ما می فهماند:آنچه را که دردعای حضرت ابراهیم درمرحلۀ چهارم،تصورشده- بلافاصله- پس ازدعوت عمومی به سوی هدایت،مطرح می شود.وبعد از((یُزکیّکم)) است که((تعلیم کتاب وحکمت)) شروع می شود.این خلاصۀ مطالبی بود که درجلسۀ قبل گفتیم.
و راز اینکه دراسلام،به پرورش،آن اندازه،اهمیّت داده شده که برآموزش مقّدم گردیده است- درحالی که تصوربشر،همیشه،برعکس بوده- همین نکته است که درمورد پرورش گفتیم.یعنی:درآغاز،وقبل ازهرچیز،آموزشهای اساسی وشناختهای بنیادی به انسان داده می شود،وسپس،متناسب با آن آموزشها،به شخصیّتش،شکل داده می شود.یعنی:اوّل،اصول اساسی را بداند،ومتناسب باآن،شکل بگیرد؛وفقط بعد ازآن،درصدد ازدیاد معلوماتش برآید.
آن بیماری،که دنیای امروز،به آن،مبتلا است،یه خاطردو اشتباه است:                                      اوّل:گمان می کنند که آموزش،مهم تراست. (می دانید که درایران خودمان همه رسماً می گویند((وزارت آموزش وپرورش)) وآموزش برپرورش تقّدّم یافته است.)
دوم:اینکه رازپرورش را درک نکرده اند وگمان می کنند که پرورش،یعنی این که:انسان،به صورت یک حیوان بی درک وشعور،تلقّی شود؛که با جبرواِعمال فشار،به اوگفته شود که:چنین وچنان کن!یا- کاملاً- قالبی وبدون هیچ منطقی،حرکات وسکناتی به اوآموزش داده شود!مانند انسانهایی که امروزدرموردشان گفته می شود((مبادی آداب))اند!((معاشرتی)) هستند!که –درحقیقت- یعنی((میمون))اند،فقط همین ودیگرهیچ.منتها،دنیای امروز،این نکته را درک نکرده.درحالی که طبق توضیحات گذشته،پرورش برآموزش مقدّم است،وپرورش هم به این معنا نیست که با چماق قانون،یا به خاطرعرف وفرهنگ،به انسان گفته شود:چنین کن وچنان مکن.نه!پرورش این است که ایتدا اصول ونکته های اساسی را دربارۀ تمام چیزهایی که قراراست درآینده بدهند،بیاموزد؛وبعد ازآموختن آنها،شخصیّتش- متناسب با آن معلومات- شکل بگیرد.یعنی آن شناختها ومعرفتها در((دل))،جای بگیرد؛تا تنها((دانستن ذهنی)) نباشد،وتبدیل به فهم ایمان شود.
به این ترتیب،برنامۀ ما دراین کلاسها،خلاصه می شود درمطالبی که گفتیم.چنان که درتفسیرآیۀ مورد بحث گفتیم:وظیفۀ رهبران ومعلمان این پیام قرآنی،طبق تعبیرما،عبارتست از:((اوّل:رسانیدن ندای آسمانی قرآن((یتلوا علیکم آیاتنا))،وبعد- بلافاصله-:مرحلۀ پرورش برای انسانهایی که نیّتی سالم وقصدی درست دارند وندای حق دوستی ودفاع ازحق را لبیّک می گویند)).
منظوراین است که:همۀ انسانها وقتی ندای حق را می شنوند،عکس العمل شان مانند هم نیست؛بلکه به تناسب طرزتفکرشان،روحیاتشان،آمال وآرزوها ونوع زندگیشان،دربرابردعوت حق،حالات مختلف پیدا می کنند.بعضی،ازندای حق- به شدت- متنفروعصبانی می شوند،به این دلیل که- کاملاً- آن را نقطۀ مقابل طرزفکرشان می بینند؛مانند بعضی ازمردم مظلوم وفریبخوردۀ منسوب به تصوّف که به شرک وبت پرستی،دچارشان کرده اند.اینان وقتی ندای توحید را می شنوند که- اساساً،دین الهی،یعنی:توحید- ناراحت می شوند؛عصبانی می شوند؛حتّی شنیده ام:درمجلس بحثی،مطرح شده- مثلاً- دربارۀ من.یکی ازملاها- که ازملایی،فقط اسمش را دارد- گفته((گفته ولش کنید،او((موحّد)) است!به درد نمی خورد،قابل بحث نیست)).خیلی عجیب است!شخصی ملا باشد،رهبردین باشد! اظهارتنفرکندازکسی،به دلیل اینکه((موحّد)) است!! پس دین یعنی چه؟ یعنی:شرک؟! کسی که با این طرزتفکر،وقتی ندای توحید را می شنود- مطمئناً- ناراحت می شود،وعکس العمل شدید،نشان می دهد.چون درآن نوع فکرخودش،غرق شده،وتمام عواطف واحساسات وافکاروآرزوهایش را،با آن منطبق کرده است.چنین فردی،قابل اصلاح نیست؛مگرزمانی که- به تدریج- کارشود،تا مبانی فکری غلط ونادرست کنونیش متزلزل گرددو،کم کم به راه اصلی،بازگردد.
نوع دیگری هم هستند که به خاطرروش زندگی مادیی که برای خود برگزیده اند،ازدعوت حق،آزرده وناراحت می شوند.انسانی که با امتیازات،زندگی می کند،با جاه وجلال،زندگی می کند،برسرمردم،نازمی فروشد،مردم رااستثمارمی کند،ثروت وزندگی مردم را غارت می کند،بدیهی است که دعوت حق،خُردش می کند؛بی تردید چون همۀ امتیازش،ازبین می رود،دلخورمی شود.
وانسانهایی هم یافت می شوند که نه فکرشان فاسد وپوچ ومنحرف شده؛ونه زندگیشان به آن صورت ضد مردمی،می گذرد.یا اگر:فکرشان بد،وزندگیشان،ضد مردمی باشد،ولی- به تمامی،وازهمۀ جهات- سیاه وتاریک نشده است.اینها هم- به تناسب خصوصیات اخلاقیشان،به تناسب جهات مختلف که درزندگیشان مطرح است- به درجات مختلف،تقسیم می شوند.افراد بسیارمعدودی هستند که خیلی زود،صدای حق را می شنوند،ومتوجه می شوند که جامعۀ آنها چه اندازه،فاسد وپوچ وکثیف است،وبا تمام وجود،ازحق، استقبال می کنند.وهستند کسانی تردیدشان زیاد است،وکسانی که تردیدشان بیشتر.ولی جدای ازاینان،دستۀ استثمارگر:((مَلأ))،آنان که رنگ عمومی زندگیشان،وفکروارزشهای اخلاقیشان،براساس امتیازات،قوام یافته،وبه خودشان می گویند:((ما قول))((واژه کردی یعنی باشخصیت وبه صورت طنزبمعنی مستکبر))وبه مردم می گویند:((نا ماقول))،((واژه کری یعنی:بی شخصیت))برای خودشان ارزشهای بسیارقائل هستند،وبرای مردم،نه! این دسته- به طورعادی- آنانی هستند که:((سواء علیهمء أنذرتهم أم لم تنذرهم لا یؤمنون)).بقره ۶- راه اینان،راه((ایمان)) نیست.وقتی مسیرزندگیشان اینگونه باشد،ومدتها ندای حق به شکل پاک وروشن به گوششان برسد،امّا،بازهم،دشمنی ومخالفت کنند- آنطورکه قرآن به ما میفهماند-،آنان((کافر)) اند.یعنی:کسانی هستند که تلاش می کنند حق را بپوشانند،حق را گم کرده اند،حق را ازمردم پنهان سازند.بنابراین،دیگرامکان ندارد که اینان ازحق،پیروی کنند.
امّا آن انسانهای دیگرکه- مجموعاً- مبتنی برخصلتهای مختلف وخصوصیّات گوناگون وجهت گیریها ونوع زندگیشان،می توانند ارحق،پیروی کنند،روی می آورند؛وتحت تربیت،قرارمی گیرند.
می بینیم هنگامی که حضرت محمّد- صلّی اللّه وسلّم وبارک علیه وآله- درمکه،مأموریت الهی می یابد،اوّل بار- قبل ازهرکس-همسرش خدیجه- سلام الله علیها- به او،ایمان می آورد.واین هم،یکی ازنکته های مهم است.زن،نسبت به شوهر،حساس ترین انسان،نسبت به هرانسان دیگری است.اگرکمترین نقطه ضعفی ناموسی واخلاقی درمحمد- صلّی اللّه وسلّم وبارک علیه وآله- موجود می بود،وادعایی به آن بزرگی می کرد،اوّلین کسی که با تمام وجود،به مخالفتش برمی خاست،همسرش می بود.امّا- درست برعکس- آنگاه که هنوز،حقیقت- به طورکامل- برای خود حضرت محمد- صلّی اللّه وسلّم وبارک علیه وآله- روشن نشده بود،وفقط همین بود که ندای((اقرء باسم ربّک الذی خلق…)) راشنیده بود،وبعد هم دچارآن ناراحتی وهیجان وتب ولرزشدید شده بود،ماجرا را برای خدیجه تعریف کرد؛خدیجه او را تسلّی داد که:هرچه باشد،مطمئناً شرّوبلا نیست؛زیرا مجموع زندگی تو،به گونه ای نیست که مستحق شرباشی تا وقتی که،برای اطمینان خاطر،پیش((وَرَقَه)) عموزادۀ خدیجه رفتند.چون حضرت محمد- صلّی اللّه وسلّم وبارک علیه وآله- خیلی نگران بود که:این ماجرای غیرقابل تصوروغیرقابل تحمل،چه باید باشد؟ورقه،توضیحاتی داد(زیرا او می دانست) که:این- عیناً- همان مأموریت ورسالتی است که برای عیسی وموسی-علیهما السلام- پیش آمده است.درمجموع،باید گفت:قبل ازآنکه حقیقت- کاملاً برای محمد- صلّی اللّه وسلّم وبارک علیه وآله- روشن شود(زیرا به سبب هراس وهیبت ناشی ازماجرا،درحالت بهت،فرو رفته بود)،حضرت خدیجه،به او،ایمان آورد.شخصیّت سالم ومطلوب وپسندیده،این است.بزرگترین نشانۀ پاکی وصداقت محمد- صلّی اللّه وسلّم وبارک علیه وآله- همین است.زیرا:زن،که آن همه حساسیت نسبت به شوهرش دارد (آن هم زنی گه پانزده سال ازشوهرش مسن تراست:شوهرچهل ساله،وخودش پنجاه وپنج ساله؛وتازه تمام اموال وامکانات زندگی شوهرش هم،متعلق به اوست)،چه اندازه پاکی ودرستی را درشخصیّت شوهرش،باید مشاهده کرده باشد،که قبل ازهرکس دیگری،ادعای به این بزرگی را،ازوی بپذیزد.ادعایی که تمام ارزشهای زندگی پنجاه وپنج ساله خدیجه راخُرد میکند،همه را ازبین می برد با این حال،پیش ازهرکس دیگری،به او،ایمان می آورد!
وبعد هم می بینیم درمیان بچه ها حضرت علی،ودرمیان مردها حضرت ابوبکر،ودرمیان برده ها حضرت زید،ایمان می آورند که اینها هم مانند حضرت خدیجه به حضرت محمد- صلّی اللّه وسلّم وبارک علیه وآله- نزدیک بودند واززندگی واخلاق وشخصیّتش اطلاع زیادی داشتند؛وبه همین ترتیب،افرادآن جامعه (یعنی مکه) یکی پس ازدیگری وبه تدریج به خیل مؤمنان می پیوستند.
اما عده ای هم مستقیماً با محمد- صلّی اللّه وسلّم وبارک علیه وآله- وپیام وبرنامۀ تومخالفت ورزیدند،وتا آخرعمر،با آن به مبارزه پرداختند.تا این که بعضی ازآنها درشرایطی قرارگرفتند که راه مخالفشان بسته شد،ومجبوربه تسلیم شدند.
با دقت دراین سیزده سالی که پیامبر- صلّی اللّه وسلّم وبارک علیه وآله- درمکه گذراند،می بینیم:فقط عدۀ معدودی به سوی اوآمدند،وازبرنامۀ پرورشی اواستفاده کردند.اما همین عدۀ معدود،همانها بودند که- به تنهایی- دنیا را زیرو روکردند.چرا؟چون درست،پرورش شدند.بعد ازآنکه پرورش یافتند،مرتباً آیات قرآن،نازل می شد وبه معلومات واطلاعاتشان افزوده می شد.وبعد ازآن،پیغمبر- صلّی اللّه وسلّم وبارک علیه وآله- به مدینه،هجرت می کند.زیربنای اصلی جامعۀ مدینه،همان جماعت((مهاجرین))اند،وبعد هم جماعت((انصار)).جماعت انصارهم،اکثرشان قبل ازهجرت پیامبر- صلّی اللّه وسلّم وبارک علیه وآله- ایمان آورده بودند.چه آن دوازده نفری که درهیأت نمایندگی اول،دوسال قبل ازهجرت،به خدمت پیامبر- صلّی اللّه وسلّم وبارک علیه وآله- رسیدند؛وجه آن هفتاد وچند نفری که یک سال قبل ازهجرت،پیامبر- صلّی اللّه وسلّم وبارک علیه وآله- را دیدند وبه دین اوگرویدند؛وچه،کسانی که تعلیمات اسلامی را اززبان این دوگروه،شنیدند.اینان،انسانهای سالمی بودند که زودتر،قبل ازهجرت پیغمبر- صلّی اللّه وسلّم وبارک علیه وآله- اسلام را درک کرده بودند،و((هستۀ مرکزی جامعه اسلامی)) را تشکیل داده بودند.ازلحاظ تعداد،بسیارکم؛ولی ازلحاظ قدرت،مصداق آن مثالی که قرآن بیان می کند (البته((مَثَل)) بگوییم صحیح است)))لوأنزلنا هذالقرآن علی جبل لرأیته خاشعاً متصدعاً من خشیة اللّه)) ودرادامۀ آیه هم،ما رامتوجه می گرداند که منظور،فرودآمدن قرآن برکوه نیست،نه:((وتلک الأمثال نضربها للناس لعلّهم یتفکرون)).به عنوان مَثَل،این مطلب،جامعۀ اسلامی،طبق تصویرقرآن،آنقدرکوچک بود که مردم می توانستند آن رابرُبایند.بازتأکید می کنم:آنقدرکوچک وضعیف که قابل ربودن بودند.ولی درمقابل:جوامع شرک،جوامع امتیازات ومراتب ناروای اجتماعی درآن،جوامع طبقاتی،بسیارقوی وزورمند بودند.این جوامع،قبایل خود جزیرة العرب،وحکومتهای مستعمرۀ ایران وروم درنواحی شمال وجنوب جزیرة العرب را دربرمی گرفت.اینها- همه- دشمنان قوی وخطرناک جامعۀ کوچک اسلامی بودند.وجامعۀ کوچک اسلامی- باید- با این همه قدرت،دربیفتد.بی تردبد،خودشان هم ازاین مأموریت عظیم،برای آن گروه کوچک،نگران بودند!
خداوند،آنها را متوجه این حقیقت می سازد که:برنامه ای که شما اجرایش می کنید،براساس تعلیمات قرآن است؛وقدرت قرآن به گونه ای است که اگربخواهیم با تصویری مادی،آن را ترسیم کنیم،مانند مادۀ انفجاری بسیارقویی است که اگربه سوی یک کوه بزرگ، رها شود،آنرا متلاشی وتکه تکه می کند،وازبین می برد.واین کوههای بوجود آمده ازنظام ها ورژیمها وروابط اجتماعی- خواه عشیرتها وقبایل زورمند،وخواه حکومتهای قدرتمند-،دربرابرشُمایی که اهل قرآن هستید،ناتوان وناپایدارند.قرآن،مادۀ منفجره ای است که اینها راتکه تکه وخرد می کند.بله! درنظرشما اینها همچون کوه با هیبت هستند.(همانطورکه ما- درزبان کردی- قدرنهای بزرگ را به کوه،تشبیه می کنیم،درعربی هم،این تشبیه،وجود دارد)شما می پندارید که اینها ریشه کن نمی شوند،وازبین نمی روند.ولی شما،حربۀ قرآن را دردست دارید.حربۀ قرآن،کافی است تا بزرگترین کوهها را هم خرد وقطعه قطعه ومتلاشی کند.
مدتی بعد ازبیان این مطلب توسط قرآن،رخدادها برآن،صحّه گذاردند.محمد- صلّی اللّه وسلّم وبارک علیه وآله- به وسیلۀ قرآن،جامعه ای کوچک را پرورش کرد که توانست همۀ قدرتهای بزرگ را نابود کند.پرورشی با آن کیفیت،که آموزش را به دنبال خویش داشت.
پرورش برای چه کسانی؟
برای انسانهایی که تناسب طرزتفکروجهت گیری ونوع زندگیشان،دارای نیتی سالم وقصدی درست بوده اند.اما پرورش- همانطورکه درجزوۀ درسی هم نوشته ایم- عبارت است از:ساختن شخصیت هرانسان،درست همپای آنچه یاد می گیرد.پس ابتدا معلومات زیاد،به اوداده نمی شود؛زیرا اگرچنین باشد بعداً نمی توان به اوشکل داد.بلکه باید کم کم حقایق بزرگ را به اوفهماند؛وشخصیتش را- متناسب با آن حقایق- شکل داد.وبه عبارتی ساده وامروزی:یکدستش کرد.این امر- درواقع- با همان مسألۀ روان آگاه وروان ناآگاه سروکاردارد:انسان،چیزهایی رامی داند،وصفات .خصوصیاتی نیزدارد.پرورش آن است که:صفاتی متناسب با آنچه می داند،پیدا کند.با نوع وشکلی یکسان پرورش یابد؛نه اینکه دوگانه ودوشخصیتی باشد؛عملش چیزی باشدوآگاهیهایش،چیزی دیگر.آنچه را می داند ومی گوید،به گونه ای باشد؛وصفات واخلاق ورفتارش،متفاوت با آن.وبه عبارت دیگر:پرورش،یعنی:ایجاد هماهنگی بین خصوصیات اخلاقی ودرونی فرد،با احوال ذهنی او.منظورمان ازذهن،فعالیتهای فکری ودرک معلومات وشناختهای انسان است،وضمیر(درون) یااخلاق،یعنی صفات وخصلتهایی که دارد:شجاع است یا ترسو،سخّی است یا بخیل؛خوش اخلاق است یا بداخلاق؛پرمقاومت است یا کم مقاومت؛و…بازتکرارمی کنم:تربیت صحیح،یعنی:ایجاد هماهنگی میان خصوصیات اخلاقی ودرونی انسان با احوال ذهنیش.آنچه درذهنش حاصل می شود- عیناً- درضمیرش هم،حاصل شود.چه چیزی را یاد میگیرد،همان شکل وخصوصیت را هم پیدا کند.یا- باز- به عبارت دیگر:یکسان وهماهنگ نمودن روان ناآگاه وروان آگاه.وقتی روان آگاهش،مطلبی را فرا می گیرد،حتماً روان ناآگاهش هم،آن شکل را پیدا کند.تربیت صحیح یعنی همین.پس ازاینکه دراین مرحله،انسانهایی سالم ویکرنگ صمیمی ساخته شدند،نوبت به آموزش کتاب وحکمت می رسد.ابتدا:یتلوا علیکم آیاتنا ویزکیّکم،سپس:ویعلمکم الکتاب والحکمة.بعد ازآنکه شخصیت مطلوب،درست شد؛وفرد،به یک انسان مثبت،بدل گردید؛وازپایه واساس،درست بالا آمد،ومعارف اساسی را آموخت؛وضمیروروانش متناسب با آن،شکل گرفت؛نوبت به آموزش می رسد:آموزش کتاب وحکمت.دراین مرحله- دیگر- فرد،درهرحدی که برایش مقدوراست،می تواند اطلاعاتش را توسعه دهد ودرصدد درک حقایق بیشتری باشد.طبعاً،فراغت وامکانات تعلم همۀ انسانها،مانند هم نیست.هرکس،تا هرحدی که برایش مقدورباشد،می تواند حقایق کتاب وحکمت- قابل درک برای انسان- را بفهمد ویاد بگیرد.پس،اساس برنامۀ این دیانت،آن است که انسانها((پرورش)) شوند.یعنی هرآنچه می آموزند به همان صورت،شکل بگیرد،یا آنچه وسیلۀ روان آگاه تحویل می گیرند ومی پذیرند،درروان ناآگاه خود هم- درست- به همان صورت،شکل گیرند.به این ترتیب،روان آگاه،وروان ناآگاه- به تمامی- ازهم بیگانه نخواهد بود.درغیرتربیت اسلامی،می بینیم که روان آگاه،وناآگاه- به تمامی- ازهم بیگانه اند.یک روانپزشک،یک روانکاو،هنگام بحث با کسی،می بیند که وی،خیلی خوب،مسایل انسانی را بررسی می کند؛امّا بعد ازمدتها زحمت کشیدن با او،تازه متوجه می شود که چه اندازه،روانش ویران است؛وخصوصیات روانیش کاملاً با آنچه می داند ومی گوید،متفاوت است.علت این ازهم بیگانگی روان آگاه وروان ناآگاه،چیست؟ همان است که درآغازگفتیم.این دومَثَل،دوظرف مجزا هستند که درکنارهم قرارگرفته باشند،به یکی ازآنها- مرتباً- توجه می شود،ومدام پُروپُرترمی گردد؛اما به دیگری،هیچ توجهی نمی شود،لذا خالی وبی استفاده است.یا مثل این که:یکی ازآنها را- کاملاً- روشن کنند،اصلاً چراغانیش نمایند؛اما آن دگری،تاریکِ تاریک باشد.یعنی قسمت آگاهی ومعلومات انسان- پی درپی- زیاد وزیادترشود؛ولی روان ناآگاه،ازآن،کمترین خبری نداشته باشد.آیا اینچنین کسی،متناسب با اضافه شدن معلوماتش پرورش هم می یابد؟خیر!جواب منفی است.درشیوه های غیردینی انسان سازی،فقط اضافه شدن معلومات،مورد نطراست؛بی اینکه توجه به خصوصیات وصفات شخص،مطرح باشد.درنتیجه،تعارض مذکورپیش می آید.اما دراین تربیت،روان آگاه وناآگاه،ازهم،بیگانه نیستند.بلکه روان آگاه،با یافتن کمترین آموزشی،آن را به صورت نورافکنی به سوی روان ناآگاه می گیرد،تا- درست- مطابق شخصیت اوقوام گیرد.
وقتی روان ناآگاه،به این صورت،پرورش یافت،هراندازه که معلوماتش اضافه شود،حکم چراغی را دارد که ازروان آگاه،به سوی روان ناآگاه،گرفته شده باشد؛مرتباً،آن را روشنترمی کند،وکاملاً متناسب با خودش،به آن،شکل می دهد.درست مانند عکسی که درمقابل یک نورافکن قوی،شکلش برروی چیزدیگری می افتد؛روان ناآگاه هم،به سبب نورافکنی های روان آگاه- عیناً- شکل روان آگاه را پیدا می کند.یعنی خصوصیات انسانی ومعلوماتش،تشابهی کاملاً دقیق با هم می یابند.علم،وشخصیت اخلاقیش- درست- مانند هم،خواهند بود.انسانی که اینچنین پرورش می یابد به بیماری ننگین وزیانبارفردی واجتماعی((تضاد درشخصیت))،یا((دوشخصیتی بودن))- که آثارشوم آن:ریاکاری ودورویی ودغلبازی وامثال آن است- دچارنمی شود.
آن چنان بیگانه بودن روان ناآگاه،ازروان آگاه،موجب می شود که انسان،دوشخصیتی بشود،ودرشخصیتش،تعارض پیش بیاید و،به انواع بیماریهای فردی واجتماعی،مبتلا گردد.یعنی فرد،درمحدودۀ خودش،وجامعه ای که ازآن افراد،بوجودآمده؛هرکدام به بیماریهای مختلفی،گرفتارمی شوند.وقتی،انسان،چیزی می داند،ولی اخلاق وخصوصیاتش،غیرازآن است که میداند،می بینی:انسانی است متقلب ودروغگو وریاکار.به خاطرهمین تعارض وتضادی است که درشخصیتش هست که- اینچنین،به تدریج- دچاردوشخصیتی،شده است.ولازم نیست انسانهای دوشخصیتی- همه- به اندازۀ هم،بد باشند.خیر!ولی دوشخصیتی بودن،مبنا است برای مبتلا شدن به انواع بیماریهای دورویی،ریا،تزویروحقه بازی.بنابراین،((پس ازپرورشِ یاد شده است که نوبت به تکمیل آموزش می رسد)).روش پرورش وآموزش دراسلام،این است.
وحال،که ما- به این دلیل-،مدرسۀ خودمان را(( مدرسۀ قرآن)) می نامیم و؛میخواهیم دراین مدرسه- دوباره- روش پرورش وآموزش اسلام،احیاء شود،معلمان این مدرسه- خصوصاً دراین دوره (:دورۀ اول)-،باید توجه داشته باشند که براساس این روش محمدی– صلّی اللّه وسلّم وبارک علیه وآله- (یعنی روشی که به محمد- صلّی اللّه وسلّم وبارک علیه وآله- آموخته شده،نه اینکه روش خودش باشدزیرا خودش هم،نمی دانست)،به تناسب هرسطحی که درآن،فعالیت دارند (چون سطح برنامه ها مختلف است،وهرمعلمی،درسطحی بخصوص،تدریس می کند)،ابتدا پرورش دهندۀ ومربی است،وبعد ازآن،آموزش دهنده.
والسلام علیکم ورحمة الله.

About these ads

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 872 مشترک دیگر بپیوندید

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: